۲۹ پاسخ

استرس

استرس دارم ، ذوق، ولی وقتی ام ب این فکر میکنم ک قراره بغلش کنم گریم میگیره باورم نمیشه اصلا قراره ۵۰روز دیگه ی دختر داشته باشم 🥹🥲

خوب انرژی بهت دادن😂😂😂🤣

من هم استرس زایمان طبیعی رو دارم هم خوشحالم که چیزی نمونده قلبمو بغل بگیرم 😍

من واقعا ذوق دارم

من که ازت ده سال بزرگترم و به درس و شغل و سفر و ... هم رسیدم بعضی روزا همین حس‌ها بهم دست میده😂 آره بعضی‌ها میگن ناشکریه و چقدر آدم هستن که در حسرت یه بچن‌. درست هم هست حرفشون ولی فکره دیگه میاد و میره... بچه حقیقتا تنها چیز بی بازگشت زندگیه، اون طفلی‌ها هم الان جز ما کسی ندارن🫠 نمیدونم چی بهت بگم که حالت بهتر بشه😅 ولی خودمم گاهی فکر میکنم کاش تو سن کمتر مادر میشدم یعنی فکر نکن لزوما اگه دیرتر مادر میشدی حالت بهتر بود😅 مسئولیت خیلی بزرگیه بچه داشتن، فقط زاییدنش نیست. چندسال اول احتمالا سخت باشه ولی بعدش به هدف‌هات هم میتونی برسی ان‌شاءالله. ببخشید حرفام زیاد امیدوارکننده نبود😅 آخه من از اونا نیستم که از نظرم مادری کلا گوگولی مگولی و صورتی و خوشگل باشه. واقعا به نظرم خیلی سخته و این که آدم یه مدت از اهداف و آرزوهاش دور میشه واقعیه🥲 به نظرم آدم بدونه بهتره تا بعد بخوره تو ذوقش🫠 ولی خب بچه داشتن هم قشنگی‌های خودش داره و خدا کمک‌مون کنه لذتش برامون بیشتر از سختی‌هاش باشه و مامان‌های خوبی باشیم برای بچه‌هایی که حالا خواسته یا ناخواسته ما باعث شدیم به وجود بیان🥹

استرس و ذوق 🥹

یه چیزی ما همه تنهاییم حتی شوهرامون همه همه تنها بدنیا میایم و تنهایی میمیریم فقط خودمونیم که دنیا براخودمون قشنگ وشاد کنیم الان شادیمون تو این لحظه بچه هایی ک میخواییم بدنیا بیاریم چرا با بعضی چیزا حرفا یا کارها این شیرینی از خودمون میگیریم

بزار منم از دلم بهت بگم
منو همسرم ۷سال باهم دوس بودیم راهمونم دور بود ب سختی ازدواج کردیم و من الان تو شهر غریبم..
۴سال نامزد بودیم الانم ۴ساله ک عروسی کردیم
نزدیکه ۷ساله ک خونه سازی و شروع کردیم بدون هیییییچ پشتوانه ای دوتایی داریم کم‌کم‌میسازیمش، هنوزم تموم نشده..
من شب عروسیم جهاز نچیدم و تو خونه مادرشوهرم بودم و این حسرت تو دلم مونده البته ک پدرشوهر و مادرشوهرم عالین اخلاقی، مادرشوهرم از خونشون رفت یه شهر دیگه سرایداری ک من هزینه مستاجری ندم و خب نشد وسیله هاشو جم کنه ک من بتونم جهازم و بچینم..
این از این
گذشت و گذشت منو همسرم پا ب پای هم کار میکنیم من هنوزم سرکار میرم، جفتمون عاشق بچه بودیم ولی اصلا بچه اولویتمون نبود
قرار بود خونه مون کامل بشه یه پس اندازی داشته باشیم بعد ایشاله بفکر بچه باشیم..
طبق معمول شب تولدم قبل فوت کردن شمع آرزو کردم:
سال دیگه تو خونه خودم جشن بگیرم این دغدغه ها تموم بشه آرامش داشته باشم یه زندگی راحت و و و
یه ماه بود پریود نشده بودم و آخرشب بی بی چک زدم و وسط این همه شلوغیه زندگی دیدم باردارم..
بنظرت چه حسی داشتم؟
قطعا تموم هدفام با وجود بچه عقب میفتاد
ولی ب فال نیک گرفتم اولش ک پیش دکتر گفتم ناخاسته باردار شدم وقتی اومدم خونه خیلی گریه کردم بخاطر حرفم
ازون ب بعد گفتم خداخاسته باردارم هدیه ای بوده از طرف خدا شاید امیدی باشه که کارام ردیف شه..

درکمال ناباوری خونه سازیمون که یه سال بود استپ‌خورده بود دوباره شروع شد
تنها ناراحتیم اینه ک تا بدنیا اومدن بچم‌بتونم تو خونه خودم باشم و مثل بقیه لاقل اتاقشو بچینم و اینطور لباساش تو پلاستیک نباشه..

اینارو گفتم که یکم از درددلم کم بشه و توام انرژی بگیری ک اگه بچه تو دلت خداخاسته بوده حتما حکمتی داشته ..💙

اینم بدون همه کلی دغدغه دارن همه یه روزایی آشفتگی دارن هیچ کی بیدرد نیس فقط نوع دردش فرق داره شاید دردی برا تو سخت برایکی دیگه همون درد اسونتراز درد خودشه سعی کن خودت اروم کنی شاید زندگی سختتر بشه برات شاید اسونتر این زندگی رو خودمون درست کردیم خودمون میتونیم درستش کنیم قشنگش کنیم منم بی درد نیستم گه گاهی از خودمم ناامید میشم چه برسه ب اطرافیانم ولی میگذره هم چیز میگذره سعی کن

بچه اولم خیلی ذوق داشتم که زودتر ببینمش لحظه شماری میکردم ولی این بچمو بیشتر استرس دارم که نتونم از پسش بر بیام به هردوشون رسیدگی کنم همچنین استرس زایمان هم دارم

من چون دوقلو هستن کلی نگرانم نتونم بهشون برسم همم خوشحالم . در کل یه جوریم

من ک بچه اولم خیلی اذیتم کرد اینم اضاف شده استرس دارم

چقدر تو منی🥲
منم کلی حسای مختلف همزمان دارم

چیزی برا ترسیدت نیس تو یک هفته رد کنی دیگه برای بچت اوکی هست دل نگرانی هم و ناراحتی حتی افسردگی اینا بخاطر هورمون ها هست وگرنه وقتی همه چیز رو ب روال هست چرا باید اشفته باشی خودتو به جمع اوری وسایل بچه و زندگی مشغول کن فیلم ببین تا روزا بگذره همه این اشفتگی برا بارداری
ان شاءالله سالم بدون هیچ مشکلی بدنیا میان😊😍😊

ببخشیدک نمیتونم انرژی بهت بدم ولی میخوام بهت بگم ک تنها نیستی من هزارتا حس ناشناخته دارم ک اصلا خوشحالی شوقو ذوق درونش نیس 😕

من خیلییی ذوق دارم😍

استرس ترس و هزار جور فکروخیال

من چون بارداریم ناخواسته بود الان از اینکه میخواد دنیا بیاد اصلا خوشحال نیستم هی سعی میکنم ذوق داشته باشم سک بیمارستانش جمع کردم وسیله هاش چیدم عکس بارداری میگیرم جشن تعیین جنسیت گرفتم همه اش فقط بخاطر اینکه حالم خوب باشه دوسش داشته باشم مثل بقیه ذوق داشته باشم ولی نمیشه دیگه دست خودم نیست اینکه قراره یه بچه دنیا بیاد و تا اخر عمرم باید بهش سرویس بدم قراره کلی زندگیم تغییر بده قراره سختی بکشم البته میدونم شیرینی هم داره ولی شیرینیش فقط واسه نوزادی که اونم اگر واسه من شیرین باشه دیگه واقعا از خودمم بدم میاد این بچه که گناهی نداره من لیاقت ندارم اصلا
وقتی فکر میکنم یکماه دیگه دنیا میاد نفسم بند میاد نه از ترس زایمان از اینکه قراره مادر بشم و...
حرف تو دلم زیاده واسه گفتن تمومی نداره

من انقد خوشحال بودم عجله داشتم فقط بگذره ولی اومدم ۱۵ روزه اسیر بیمارستان شدم اصلا دلم نمیخاد زود بدنیا بیاد

من چون بچه دوممه و واقعا بچه نمیخواستم حقیقتا اصلا خوشحال نیستم البته بخاطر هرمون های بارداری و اینا هم هستا

ولیییی بچه اولم اینقدرررر ذوق داشتم اینقدر خوب بود که نگوووو از لحظه لحظه ش استفاده کن یادداشتش کن حسابی عکس بگیر

منتظریم همگی.بخصوص پسرم منتظره خواهرش زودتر بیاد.فکر میکنه وقتی دنیا بیاد میتونه باهاش پاشه فوتبال بازی کنه.هر روز میاد از تو نافم نگا میکنه میگه مامان آبجی رو دارم میبینم 😂
من چون تو شهر غریبم فقط نگران اینم که تا موقع دردم بگیره مامانم بتونه خودشو برسونه

خسته گی و استرس حس محدود شدن دارم 😶‍🌫️

منم انقدر استرس دارم که نگو
همه مدل فکر چرتی هم میکنم
یه روز توهم اینو دارم ک سندرومی نباشه
یه روز میگم نکنه اکسیژن بهش نرسه مشکل دار بشه خدایی نکرده
یه روز چیزای بدتر و ...
هر روز یه حال خرابی برا خودم درست میکنم🥲
ولی دوس دارم زودی بگذره و تموم شه

استرس و هیجان

استرس و گریه😅چون یه بارم تجربه کردم گول حرف هیچکی هم نمیخورم ،

استرس و ترس از زایمان

استرس ترس زیااااد🥲

استرس و فشار

سوال های مرتبط