دخترم را آرام در آغوش گرفتم و بی‌صدا از خانه بیرون زدم. آن‌قدر آهسته راه می‌رفتم که حتی صدای نفس‌هایم را میشنیدم.
صدای خواب‌آلود و متعجبش کنار گوشم پیچید: «مامانی... کجا می‌ریم؟ بابایی هم میاد؟»
لبخند تلخی زدم و گونه‌اش را بوسیدم. «بابایی خوابه، عزیزم... من و تو قراره با هم یه سفر هیجان‌انگیز بریم.»
تمام تلاشم را می‌کردم لرزش صدا و وحشتم را پشت لبخندم پنهان کنم. شاید دیگر قرار نبود پدرش را ببیند... اما برای دختر دو سال و نیمه‌ام، هیچ توضیحی بهتر از «یه سفر هیجان‌انگیز» پیدا نمی‌کردم.
درِ ماشین را آرام باز کردم و او را روی صندلی عقب نشاندم.
«هیس... دخترِ قشنگم بخوابه... لالالالا... هیس...»
چند دقیقه کنارش ماندم تا پلک‌های کوچکش سنگین شد و خوابش برد. خرگوش پارچه‌ای‌اش را هم در آغوشش گذاشتم؛ شاید نبودن در اتاقِ خودش را کمتر حس کند.
اسم‌هایی که برای عروسک‌هایش انتخاب می‌کرد، مثل خودش ساده و قشنگ بودند؛ خرگوشی، ببری، جوجه...
نفسم را عمیق بیرون دادم و پشت فرمان نشستم.
سوییچ را چرخاندم.
قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که صدایش را می‌شنیدم.
می‌ترسیدم صدای استارت ماشین بیدارش کند... یا شاید هم نیمه‌شب، وقتی مثل همیشه با سرفه از خواب بیدار می‌شد و دیگر من نبودم تا لیوان آب را دستش بدهم...
اما از همه بیشتر، از لحظه‌ای می‌ترسیدم که قبل از طلوع آفتاب قبل از آن ساعتی که باید بیدار شود، او می‌فهمید...
من رفته بودم.

۳ پاسخ

جز اون دنیا مادر جایی بدون بچه هاش دلش نمیاد بره حتی اگه هرذوزش جهنم باشه

قلبم💔

واقعیه؟

سوال های مرتبط

مامان هستی مامان هستی ۳ سالگی
دستم چند بار روی شماره های سیو شده ی گوشیم‌میرفت و باز میلغزید.
اگر ادامه میدادم، دیگر راه برگشتی وجود نداشت.
سرم را به فرمان تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم.
«مامان...»
صدای خواب‌آلود هانا مرا به خودم آورد.
برگشتم سمتش.
«گرسنمه...»
لبخند کم‌رنگی زدم. از داخل کیفم یک بسته بیسکویت بیرون آوردم و به دستش دادم.
با همان چشم‌های نیمه‌باز گفت: «بابایی نمیاد؟»
نفسم بند آمد.
«نه عزیزم... فعلاً فقط من و توییم.»
سکوت کرد و مشغول خوردن بیسکویت شد؛ انگار جوابم برایش کافی بود.
اما برای من...
هیچ جوابی کافی نبود.
شبِ قبل...
صدای شکستن لیوان، تمام خانه را پر کرده بود.
هانا با ترس از اتاق دویده بود بیرون و خودش را به پاهایم چسبانده بود.
«مامان... بابایی چرا داد می‌زنه؟»
خواستم بغلش کنم که صدای آرمان از پشت سرم بلند شد.
«بچه رو بده به من!»
هانا محکم‌تر لباسم را چسبید و صورتش را میان پاهایم پنهان کرد.
آن شب، برای اولین بار فهمیدم ترس، فقط توی چشم‌های من نیست...
دخترم هم یاد گرفته بود از صدای پدرش بلرزد.
صدای بوق ماشین پشت سرم مرا به زمان حال برگرداند.
راننده‌ای با دست اشاره کرد که راه را باز کنم.
اشک‌هایم را پاک کردم و ماشین را چند متر جلوتر بردم.
نگاهم دوباره به ساختمان روبه‌رو افتاد.
این بار دیگر نمی‌توانستم فرار کنم...
یا باید وارد می‌شدم...
یا دوباره برمی‌گشتم به همان جایی که با هزار ترس از آن فرار کرده بودم.
مامان زهرا و تودلی🐣 مامان زهرا و تودلی🐣 هفته سیزدهم بارداری
💕💕

چند توصیه به والدینی که جدا شده اند و یا در آستانه جدایی هستند


به فرزندتون یاداور شوید که او مسئول مشکلاتی که پیش امده نیست. اجازه ندهید احساس گناه کند. بچه ها در این موقعیت ها خود را مقصر می دانند. به فرزندتان بگویید که ما هر دو تو را دوست داریم. هرگز از والد دیگر بدگویی نکنید.

فرزندتان را وسیله انتقام نکنید. با فرزندتان درد و دل نکنید. تا جای ممکن محیط, شرایط و دوستان کودکان را تغییر ندهید. فرزندتان نیاز دارد اطمینان پیدا کند که زندگیش دگرگون نخواهد شد . هرچه تغییرات کمتر باشد, امنیت فرزندان بیشتر است.

از فرزندتان به عنوان جاسوس استفاده نکنید. فرزندتان را جایگزین همسرتان نکنید. زندگی او را با ورزش و شادی پر کنید. فرزندتان ترس از دست دادن شما را دارد, پس به شما خواهد چسبید. وارد تخت خواب شما خواهد شد اما این اجازه را به فرزندتان ندهید.

تا دوازده سالگی بهتر است فرزندتان کنار مادر باشند. با فرزندتان اوقات خوشی را بگذرانید. نشان دهید دنیا به اخر نرسیده و زندگی ادامه دارد. در حضور فرزندتان گریه نکنید. از بازگویی خاطرات تلخ اجتناب کنید.

فراموش نکنید نصف بدن روانی فرزندتان پدر و نیمه دیگر آن مادر است. خاطر فرزندتان را از احترام دو طرف آسوده کنید. هرگز به فرزندتان نگویید تو هم مثل بابات میشی یا تو هم لنگه مامانت هستی.
فراموش نکنید: شما از همسرتان جدا شده اید اما همچنان مادر و پدر فرزندتان هستید. این مسئولیت را محترمانه حفظ کنید.
مامان آریا مامان آریا ۳ سالگی
مامان هستی مامان هستی ۳ سالگی
نگاهم به هانا افتاد.
داشت با بند خرگوشی‌اش بازی می‌کرد؛ انگار نه انگار که دنیا دور سر مادرش خراب شده است.
نفس عمیقی کشیدم.
«می‌خوام...»
صدایم لرزید.
«...می‌خوام بدونم اگه یه زن از خونه فرار کرده باشه... مجبورش می‌کنن برگرده؟»
زن چند ثانیه نگاهم کرد.
نگاهی که نه سرزنش داشت، نه تعجب.
فقط آرام بود.
«بشینید ... یکی الان میاد باهاتون صحبت می‌کنه.»
روی نیمکت نشستم.
هانا سرش را روی پایم گذاشت.
موهای نرمش را نوازش می‌کردم که ناگهان خاطره‌ای مثل برق از ذهنم گذشت.
«نگار...»
صدای آرمان آرام بود.
آن‌قدر آرام که اگر کسی نمی‌شناختش، فکر می‌کرد مهربان‌ترین مرد دنیاست.
«ببین... من دوستت دارم. فقط بعضی وقتا عصبی می‌شم. تقصیر خودته که منو به این حال می‌رسونی.»
بعد از هر دعوا همین را می‌گفت.
بعد گل می‌خرید.
بعد قول می‌داد دیگر تکرار نشود.
و من...
هر بار باورش می‌کردم.
هر بار فکر می‌کردم این، آخرین بار است.
«خانم...»
سرم را بالا آوردم.
مردی حدوداً پنجاه ساله مقابلم ایستاده بود.
لباس فرم به تن داشت و چهره‌اش خسته اما آرام بود.
گفت:
«بفرمایید داخل اتاق.»
هانا را بغل کردم و دنبالش راه افتادم.
قبل از اینکه وارد اتاق شوم، بی‌اختیار برگشتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم.
چشمم به پارکینگ افتاد.
یک خودروی مشکی تازه وارد محوطه شده بود.
راننده هنوز از ماشین پیاده نشده بود...
اما نمی‌دانستم چرا، با دیدنش تمام بدنم یخ کرد.





@hiva_tales ✍🏻
در ایتا
مامان زهرا و تودلی🐣 مامان زهرا و تودلی🐣 هفته سیزدهم بارداری
‍ 🌸🍃 اگر فرزند شما حاضرجوابی می کند، موارد زیر را مدنظر قرار دهید:

🌸 برخی کودکان نیاموخته اند که باید رفتار و سخنان خود را کنترل کنند. والدین باید به فرزندان خود بیاموزند که بیان برخی مطالب در چه زمانی مناسب و در چه زمانی نامناسب است.

🌸 اظهارات توهین آمیز و نامناسب را تحمل نکنید. کودکان بزرگ تر از سه سال را به کناری ببرید و به طور جدی به آن ها بگویید که باید دست از حرف ها و حرکات توهین آمیز بردارند. آنگاه مقرراتی مناسب و جدی برای آن ها وضع کنید اما در نظارت براجرای آن، با مهربانی رفتار کنید.

🌸 اگر رفتاری سبب تقویت رفتارهای نامناسب کودکتان می شود، از بروز آن جلوگیری کنید و به روشنی به فرزندتان بگویید که از او چه انتظاری دارید.

🌸 به فرزندتان توضیح دهید که چرا از حاضرجوابی او ناراضی هستید. توجیه کردن کودک می تواند کمک کننده باشد.

🌸 گاهی مکن است کودک به دلیل این که بیمار، زود رنج و یا بداخلاق است، حاضرجواب می شود. در این صورت نیز نیاز هست که با کودک صحبت کنید، او را به خوبی آگاه کنید، انتظارات خود را بازگو کنید و در پیگیری انتظارات خود جدی باشید.
مامان ❤️فاطمه❤️ مامان ❤️فاطمه❤️ ۴ سالگی