هر وقت خاب پول وطلا ببینم حتما باید یک ناراحتی برامون پیش بیاد چندین ساله با جاریم که همسایمه قهریم چون ادم کینه ای وحسودیه یادگرفته‌هر حرفی پیش بیاد میره با مادرشچهرم بحث میکنه وچندتا میزاره روش چند روز پیش دخترش دوستشو فرستاده از دخترم حرف کشیده ودختره رفت برا جاریم تعریف کرد دخترمن ۹ساله ودختر اون وسطیش ۱۵ساله کلی تو کوچه حرف بار دخترم کردوکلی گریه کرد دخترم فرداش صبح زود مادرشو برده خونه مادرشوهرم بخاطر این موضوع که دخترمن چ حرفایی زده اون روزم تو کوچه به پسرم گفته تو گو ه نخور قرمز چون پسرم موهاش یه کم قهویه ای من نشنیدم خدایی پسرمو دخترم گفتن منم به مادرشوهرم گفتم بلده زن گنده تو کوچه با بچهاجرو بحث کنه رو پسرمنداسم میزاره اونم امروز خونه مادرشوهرم بود همیرمو بچها رفتن یه کم گوشت بیارن پسرمو گرفته جاریم سرش داد زده که چرا دروغ میگی من کی گفتم قرمز به تو پسرمم گفت یادت نیست پیشه بچها بهم گفتی چرا میگی نگفتم یعنی حالمونو بهم زده زنیکه چرا دست از سرمون برنمیداره هر بار میگم چیزی نگم مثل اون نشم اما حرص ادمو میگشه مثل احمقا لال مونی بگیرم شما بگید چیکار کنم ؟؟؟

۵ پاسخ

اون عادت کرده به حرف زدن چون یکی هست که حرفاشوبشنوه خوشش بیادبعدمیزه زیرش براشم مهم نیست به نظرم به بچه هات بگودیگه باهاشون حرف نزنن سلام نکنن چون آرامش زنگی خودت مهمتراونم بی محلی شماروببینه خیلی اذیت میشه مدتی دوباره جنگ راه میندازه که مهم نیست آرامش خانواده مهمتره

نمیشه ازون خونه برید؟بهترین راه کمتر رعتن خونه مادرشوهرتون و قط ارتباط با جاریه ب بچهاتم بزرگن بگو با دخترعموهاشون حرف نزنن تا دردسر نشه خودت یبار پارش کن تا ب بچهات چیزی نگه زنیکه احمق چیکار بچه داره

کلا باهاشون قطع ارتباط کنید حتی تزار بچه هات با اونا حرف بزنن چون هر دفعه آتیش بیار معرکه میشن هر چی دور تر بهتر از آدم شر فقط دوری کن

من کسی به بچهاحرف گفتنی پاره اش میکنم والا.ازاول روشون حساس بودم همه اخلاقموفهمیدن چیزی نمیگن به بچه هام بااخلاقاشون راه میان.البته جاری ندارم فعلا

وای منم‌هروقت خواب پول و طلا ببینم یه بدبختی در خونمو میزنه

سوال های مرتبط

مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
تا حالا شده به سلامت روانتون شک کنید من امروزشک کردم تصمیم گرفتم که در حتما پیش روانپزشک. من دوتا بچه کوچیک دارم دخترم چهار سال ونیم پسرم دوسالشه. پسرم شیطونه البته مقتضی سنشه از اون زیاد ناراحت نمیشم اما دخترم متاسفانه تاخیر داره درکش خیلی پایینه حتی از پسرم که دوسالشه خیلی پایین‌تره بماند که برا سلامتیش همه کاری کردیم از انواع دکتر گرفته تا کاردرمانی و گفتار درمانی. بازی درمانی. نورو تراپی. خدارو شکر خیلیم پیشرفت کرده بلاخره با اینم کنار اومدم سپردمش دست خدا متاسفانه چون درکش پایینه خیلی خیلیییییی گریه میکنه خیلی سختم آروم میشه ولی این گریه کردنا منو دیونه کردن به مرز جنون میرسم گاهی حس میکنم پتانسیل اینو دارم که اون لحظه یه آدم بکشم در این حد روانی میشم. امروز یه چرت زد از خواب پا شد بی مقدمه شرو به گریه کرد هر چی خواستم آرومش کنم نشد گفت غذا میخورم هر چی خواست براش آوردم. گفتم فقط آروم شه اما نشد. عدسی خیلی دوس داره بخاطر اون اکثرا درست میکنم از دیروز یه مقدار مونده بود گفت اونو میخوام براش گذاشتم اما باز جیغ و گریه که نمیخورم. گفت نیمرو میخورم خواستم براش درست کنم انقد گریه کرد جیغ زد تخم مرغا از دستم افتاد شکست با تابه تو دستم انقد خودمو زدم انقد به سر و کلم زدم که الان همه بدنم درد میکنه بعدش زود رفتم تو اتاق در و بستم گوشام گرفتم تا صدای دخترم رو نشنوم انقد گریه کردم آروم شدم بعدش زنگ زدم مادرشوهرم که طبقه پایینه که ببرتش بلکه یکم آروم شه اونم اومد تا حال و روز منو دید یه لیوان آب سرد داد دستم دخترمم برد خداروشکر تا اون بردش آروم شد. اما من با اینکه آروم شدم اما هنوزم دستام میلرزه تپش،قلب دارم برا حالم نگرانم
مامان فرشته کوچولو مامان فرشته کوچولو ۴ سالگی
خونه‌ی دو تا از برادر هام نزدیک خونه‌ی مامانم هست بچههاشون همش خونه‌ی مامانم هستن ،،،ولی ما خونمون دوره ،،،به خاطر همین دیر به دیر میریم خونهی مامانم ،،ولی هر وقت که میرم پشیمون میشم ،بچه های اونها دخترم رو به هر نحوی دق میدن ،چون مامانم پشتون هست ،،بیچاره دخترم هرچی داره باید بده به اونها تا باهاش بازی کنن ،ولی اونها هیچی به دخترم نمی‌دن ،باهاش بازی نمیکنن ،همش میگن باهات قهریم ،،،دختر منم جیغ میزنه ،گریه می‌کنه آروم نمیشه ،،،اصلا نمیتونه بی خیال باشه ،،براش مهم نباشه ،،،،،امروز چون مامانم نزاشت دخترم بره با بقیه بازی کنه ،کلی جیغ زد ،مامانم هم گفت پاشو بچه‌ی جیغ جیغوت رو بردار برو ،،،،این در حالی هست که بابام امروز از بیمارستان مرخص میشه ،،،خیلی راحت من رو انداخت بیرون ,اومدم خونه دخترم رو کلی زدم که چرا جیغ میزنی ،،چرا هر وقت میریم خونه‌ی مامانم اذیت می‌کنی ،،،،هر چند مقصر. دخترم نیست ،مادرم هست که بین نوه هاش فرق میزاره ،😔😔😔😔😔خدا نبخشش
مامان مانلی مامان مانلی ۶ سالگی
سلام مامانا میشه لطفا راهنماییم کنید
من خواهر بزرگم مریض هست عمل مغز انجام داده و‌ ناتوانی داره یه پسر ۷ ساله هم داره بخاطر همین کلا با پدر و مادرم زندگی میکنن هر دوشون ، منم خودم یه شهر دیگه زندگی میکنم اومدم خونه بابام اینا که کارهای دندون درست کردن دخترم و چکاب هتی سالیانه چشمش و ... رو انجام بدم بخطر همین یکم موندنم طولانی شد این پسر خواهرم خیلی دروغ میگه و بی تربیت هست و روی دخترم هم تاثیر گذاشته حالا جدای از اون امشب یه چیزی فهمیدم که خیلی اعصابم بهم ریخت ، دخترم شلوارشو کشیده پایین و پسر خالش خصوصیش رو‌دیده و حتی دخترم بهم گفت آرو دست گذاشت روش خیلی عصبیم با اینکه آنقدر مواظبشون بودم وقت بازی کردن و... و لحظه ای هم تنهامون نزاشتم با هم توی یه لحظه آخر این اتفاق افتاده حالا مثل خر به گل موندم که چرا اینجوری شد و اینکه حالا باید چیکار کنم و چه واکنشی داشته باشم، و اینکه چون این بچه خواهرمو مامان و بابام بزرگ کردن و خرج و مخارجش و همه کارهاش رو اینا میکنن روش حساسن ،ولی خیلی بد بار اومده اصلا موندم بخدا روح و روانم بهم ریخته بخدا بخاطر اینکه این با بابام اینا زندگی میکنه من بخطر دخترم حدود ۱۰ ماه اصلا پا خونه بابام اینا نزاشتم بد جونوریه کثافت حالا چیکار کنم 😥