۷ پاسخ

اووف یاد حاملگی خودم افتادم برقا می رفت آسم بارداریم داشتم تا مرز مرگ می رفتم سرکلاژم بودم خونمم طبقه دوم بدون آسانسور مجبور بودم هر روز دو طبقه رو برم پایین شوهرم ببرم یه جا که برق باشه ! آخرم رفت موتور برق خرید که من این پله ها رو بالا و پایین نرم ، خدا خیرشون نده🤦🏻‍♀️

ماهم پختیم بچه هام کباب شدن وپسرم خیس بود ازبس عرق کرد تا برق اومد حمومش دادم حالش جااومد

هوا ک روشنه چرا تاریکه خونت

ما هم برق نداریم خیلی گرمه

دقیقا منم هرروز میگم چیزی به زایمانم نمونده من با بچه کوچیک تو این گرما چیکار کنم 😐

در و پنجره باز بزار
بعدم ابدوغ خیار بخور

عزیزم همه در و پنجره رو باز بذار لباس خنک تنش کن

سوال های مرتبط