دلم‌میخاد تا صب غر بزنم🙂


رفته بودیم بیرون مثلا یکم حالو هوامون عوض شه همین ک رسیدیم من رفتم تو ی مغازه دیدم شوهرم صدام زد رفتم بیرون شوهرم هی اسم پسرمو داااد میزد گفتم وا چرا ذاد میزنی چته گفت نیستش اون لحظه من مردم فقط میدوئیدم اینور اونو از ی خانمه پرسیدم گفت همینجا بود چند ثانیه پیش یهو دیدم ی خانمه اومد گفت این بچتونه تا دیدمش بغض کردم پسرمم خیلی عادی نه‌گریه میکرد نه هیچی بغلش کردم از خانمه تشکر کردم همه ی اینا ۵دیقه هم نشد ازبس حالم بد شد ک حتی گریمم نمیومد فقط پنیک شدم دیگه نتونستم راه برم الان دستام جون نداره اون اتفاق دو ساعت پیش افتاد ولی خیلی حالم بده انگار میخام بالا بیارم حس مادر بد بودن دارم با اینکه من سپردمش ب باباش برگشتم برم از خانمه دوباره تشکر کنم با اینکه کلی ازش تشکر کردم گفتم خدا خیرت بده ولی حس کردم کمه🥲
یعنی ب معنای کامل دهنمون سرویس شد باهاش با اینکه ی بیرون رفتن ساده بود ولی خیلییییی اذیت شدیم خیلییی زیاااد
کاش منم بچم یکم ارومتر بود خدایا شکرت بابت وجودش هزاران بار شکر ولی خب منم دوس دارم برم بیرون یکم حال و هوام عوض بشه هم خودش سرگرم شه خلاصه ک اینطور🙂





پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک

۹ پاسخ

صدبار قبل رفتن باید بگی حواست باشه.
گفتم من سریع میرم دسشویی و میام
گف باشه
رفتمممم و برگشتم ،تو مسیر برگشت هی یکی میگفت مامان..
اومدم،شوهرم‌گف شاهان کو
منو داااری
رفته بودیم تله کابین نمک ابرود
همونجا تو اون شلوغی شستمشششش..
بچم رفته بود بالای ی سکو،نشسته بود مارو صدا میزد
میگع من فک کردم با خودت بردی😐
بخدا یادم میادا،کلی دوس دارم غررر بزنم

وای مثل مشهد رفتن ما یعنی این سفر بدترین سفر عمرم بود چون همسرم اصلا حواسش نبود انگاری تو مجردیش مونده خودم فقط باید حواسم باشه ک ازمون دور نشه یادم اوپاساژ میخواستم برم تو مغازه خرید کنم گفتم حواست ب متین باشه بچه را ول کرده بود رفته بود برا خودش خرید ک یهو برگشتم دیدم بچم تنهاس داره میره ک دست بچما گرفتم تازه دنبال شوهرم میگشتم بعدم میگفت تو مراقبش باش من فرستادمش پیش تو تو مادری ...بعد همکارش همش شوهره مراقب بچه بود و همش پیش باباش بود سرهمین موضوع کلی دعوامون شد ولی فایده نداره کلا حواس پرته ...هرجا بره همینجوره اصلا دلم نمیخواد باهاش جایی بره جایی ام میبره باید کلی سفارش کنم زنگ بزنم اینم از درد ودل من

من فهمیدم اصلا و ابدا نباید به مردا بچه سپرد😑

به مرد ها نباید اصلا در مورد بچه اعتماد کرد

بچه تو این سن بهترین گزینه کالسکه ست شاید اول لجبازی کنه نشینه ولی صبر داشته باش چون مجبور میشه و بالاخره عادت می‌کنه ،،،فعلا تا یه مدت بدون کالسکه نرید
اگه می‌خواین راحت باشین و اتفاق بدی هم نیوفته♥️

منم حس میکنم اگ تو چنین موقعیتی میبودم همینجور میشدم

واس من میرم‌بیرون‌مثلا دخترم اینوره من فک میکنم اون یکی طرفه یهو میبینم نیستش سکتههه میکنم
یبار باشوهدم رفتیم بازار یهو دیدم دخترم نیس سست شدم نتونستم حرکت کنم حتی بعد یه خانومه گفت اینجا جلوتره وای خیلییی حس بدیههههه

ما یکی دوهفته پیش رفتیم دریا یه دختر ۶ساله از پیشمون رد شد دستسم گج گرفته بود‌.‌من ندیدمش‌...پسرم گفت مامان دست منم اینجوری گج گرفته بودن یادته...
خلاصه یه ساعت بعد دیدیم چند نفر تو اون همه شلوغی و دریای پهناور مثل مرغ سرکنده دنبال بچه میگردن یهو پسرم گفت خاله بچتون از بغل ما این سمتی رفت.....خلاصه اون مسیرو رفتن بچهرو پیدا کردن بعدش ایییینقدر از ما تشکر کردن...🥺🥺🥺🥺🥺🥺

خداروشکر بخیر گذشته

سوال های مرتبط

مامان پسر کوچولو✨😻 مامان پسر کوچولو✨😻 ۲ سالگی
نمیدونم توقع زیادیه یا حق دارم



مثلا بیرون میریم من همیشه میرم تو صف بستنی وایمیسم بستنی سفارش میدمو میگیرم نیبرم شوهرم با پسرم همیشه میرن میشینن سر میز یا حتی گاهی هم ک شوهرم تو ماشین نشسته خودم میرم میگیرم یا حتی برا غذا هم اون از قبل میگه ک چی میخاد و میره میشینه تو صف موندن و سفارش و گرفتنش با منه بهش میگم ی بار تو برو میگه من نمیدونم خودت برو میگم خب من فلان ویزو میخام دیگه بعد میگه نه ی موقع اون نیست بعد ناراحت میشی
مثلا دوس دارم اون بگه برو بشین من میرم تو صف بعد با دوتا بستنی بیاد بعد من نشسته باشم اون بیاد بستنیو بده
نمیدونم مثلا بارها بهش گفتم از فلان لباس خوشم اومده ولی دلم نیومد بگیرم (قیمتش پایین بود، از نظر هزینه و خرج و اینا خیلی هواشو دارم)بعد مثلا بهش میگم دوس دارم تو ی بار یهویی برام بخریش سوپرایز شم فقط با لحن خوب لبخند میگه باشه هیچوقت اجرا نکرده حتی خوراکی مورد علاقمو تا حالا نشده بگیره بیاره تا خودم بهش نگم
مثلا اون روز گفتم این چند وقته خیلی بهم فشار اومده واقعا دوس دارم کادو بگیرم،گفتم دلم‌ نمیخاد برا ی مناسبتی باشه چون خب مناسبت ادم مجبوره بگیره دیگه ولی یهوییش خیلی میچسبه از ی شلوار خوشم اومده بود خوشگل بود بعد گفتم اون برام بخرش ی روز فقط میگه باشه هیچوقت نشد بگیره بیاره بگه خواستم خوشحالت کنم منم ک خر ذوق کم توقع وگرنه دیوونه میشم از ذوق ولی خب...🙂
نمیدونم شاید من زیاد توقع دارم...




پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک
مامان یسنا مامان یسنا ۳ سالگی
تجربه ی از پوشک گرفتن قسمت سوم،،، من از دو سال و یک ماه درگیر یاد دادن و امادگی ذهنی دخترم برای از پوشک گرفتن بودم، تا این که حدود شش روز پیش گفت پوشک نمیخوام،بازش گذاشتم،دو بار خطا داشت، البته هم شلوار پاش نبود و هم اینکه میرفت روی صندلی و پای ظرف شور ایستاد،فکر کنم رحمش سرد شد،چون من حدود یک ماه ب طور جدی میبردمش دستشویی البته با مای بی بی، دایم بهش میگفتم بیا بریم دستشویی،ی بار می اومد ی بار نمی اومد،خیلی اذیت شدم،همه کاری کرده بودم،دستشویی تزیین کردم،چراغ زدم تو دستشویی ،شمع گذاشتم تو دستشویی یعنی تولد داریم،لگن شو گذاشتم،اسباب بازی مینداخت داخلش و اب بازی میکرد،با این حال میدیدی از صبح تا ظهر نمی اومد دستشویی ولی عصر می اومد،تا این که خودش گفت پوشک نمیخوام و من بازش کردم بعد دو بار خطا دوباره پوشکش کردم،فرداش رفتم خونه ی مامانم،پوشک بود،در این یک ماه بهش میگفتم پوشک بده،دیگه بده ب خودت جیش کنی،بو میدی، خلاصه فرداش دخترم گفت پوشک نمیخوام و بعد بهش میگفتم هر وقت جیش داری بگو،دو باری خطا داشت،ولی امروز ک روز چهارم خداروشکر عالیه و خودش خبر میده،حتی شب ها هم جیش نمیکنه و من صبح صداش کردم و گفتم جیش داری بلند شو تا بریم دستشویی،دیگه کامل مای بی بی گذاشتم کنار،حتی جلو چشماش هم نیست،تا یادش بره و ب جاش تو ذهنش این باش ک باید بره دستشویی،فقط پی پیش مونده،ازش نمیترسه ولی خب تو دستشویی هم نمیره،ب جاش من ی زیر انداز نزدیک دستشویی انداختم تا بعد چند روز نزدیک تر ب دستشویی کنم و بعد هم ایشالا بره تو دستشویی
مامان 🩷پرنســـا🩷 مامان 🩷پرنســـا🩷 ۲ سالگی
مامان ثمین مامان ثمین ۳ سالگی
مامان 🩷پرنســـا🩷 مامان 🩷پرنســـا🩷 ۲ سالگی
پوشک پوشک پوشک شیر خشک
یه چیزی بهتون بگم تعجب کنید من وانمود کردم که مادرم اینا خبر ندارن پام شکسته مامانم خیلی اصرار کرد بیام شهرستان گفتم نه اصلاااا پر اصل وظیفه شوهرمه بعدشم من کارامو خودم انجام میدم چیزی نشده موقعیت خوبیه خانواده‌شوهرمو بشناسم طبقه بالاشون زندگی میکنم چند شب پیش که پایین بودیم خواهر شوهرم با حالت شوخی به شوهرم گفت جلو تو بیشتر میلنگه تا غروب خوب راه میرفت شوهرمم هم تحت تاثیر قرار گزفت دکتر نبردم تا دیشب که دید پام بدجور باد کرده بردم بیمارستان فعلا آتل بستن تا امروز کچ یگیرم مادر شوهرم زنگ زده پات خوب شد گفتم کچ گرفتم خب خودت سر خود گفتم نه دیشب رفتم بیمارستان گفتن شکسته کچ گرفتن گفت من باورم نمیشه پا بشکنه نمیتونی راه بری اون دکتر خواسته پول بگیره الکی گفته شکسته 😳😳😳
مطمئنم خواهر شوهرام هم بشنون همینو میگن خانوما نمیدونم
چرا من یه چیزیم میشه همش اینجوری. حرف میزنن ولی خودشون یه عطسه میکنن کلی پیگیرن و به ما میگن زنگ بزنید حال فلانی بپرسید خدا شاهده من خودم ببشتر اذیتم دوست ندارم چیزیم بشه چون تنهام دخترمم هم اذیت میشه ولی رفتار اینارو نمیفهمم
پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک شیر خشک