۷ پاسخ

تلخ ترین که تو ۱۳ سالگی بی مادر وتنها شدم

تلخ ترینش رفتن پدرم🖤

الانم که زندگی می‌کنیم و چندان شیرین نیست

تلخ ترینش دور شدن از مامان و بابا و شهر غریب و گریه هایی که هر سری بابام میکنه
بابام موقع فوت باباش گریه نکرد
ولی هر سری که منو بدرقه میکنم گریه میکنه(با هم ۸ ساعت فاصله داریم)
منم رو بابام حساسم اونکه گریه میکنه میخام بمیرم

تلخ ترین داستان زندگیم این بود که فک کردم شوهرم بهترین شوهره ولی بدترین اتفاق افتاد برام و ازدواج بدترین بدترین داستان زندگیمه

تلخ ترین داستان زندگیم اینکه دختر خونه بودم بابام دست مالیم میکرد تلخ ترش شوهر کردم تو ۱۴ سالگی ۸ سال با مادرشوهر تو یه خونه بودم پارسال سکته کرد از فشار بالاش صبحش یکم باهم جرو بحث کردیم انداخت گردن من که این منو سکته داده از بس استرس کشیدم دعا کردم گریه کردم کل موهام سفید شد دیگه مثل ادم سابق نمیشم حتی الانم تا یکم مریض میشه استرس میگیرم میکم نکنه چیزیش بشه

من دو تا داستان تلخ دارم یکی رفتن پدرم یکی هم رفتن بچه م،وقتی رو تخت مخصوص زایمان مجبور بودم منتظر جسم بی روحش باشم و خودم و همسرم و حتی دکتر زار میزدیم😭😭😭

سوال های مرتبط