۸ پاسخ

تو این سن لجباز هستن و بسسسسیار باهوش و چشمشون به عکس العمل ما والدینِ تا میتونی صبوری کن و لعنت بر شیطون بفرست و فقط با زبون خوش عین چت جی پی تی😁😅 باهاش حرف بزن و مثلا بگو میدونستی من خیلی خوشحالم که تو دختر منی و خیلی حرف گوش کن و خانمی🙂 و نوازش و آغوش و بوسه هم زیاد روی دستاش و سرش زیاد انجام بده
از افعال نکن و نرو و نهی ازش کمتر استفاده کن
یقین دارم اوضاع بهتر میشه مامان جان🩷

آره ولش کنم خونه خیس آبه
باباش باشه هر غلطی میخاد میکنه ولی خودم باشه ن نمیزارم
برامنم ظهری بطری اب خالی کرد رو مبل ینی کامل خیس شدااا هرچی گفتم همون دریخچال بخور بعد برو گوش نکرد خودم باید بریزم اخرم خراب کاری کرد نزدمش ولی دعواش کردم از ظهرتالا اعصابم خورد
ی ذره حرف گوش نمیده
وافعا ما مادرا روانی میشیم

آره خیلی‌ اذیت میکنن وخب بعضی وقتها واقعا نمیکشم دعوا میکنم یا میزنمشون ولی زدن بیشتر یکی میزنم در کونشون 🤦

پسر منم همینه همیشه فرشا خیسه از بس آب میریزه

من دوتاشو دارم، خودمم عصبی ام هرچی دکتر میرم بهتر نمیشم، خیلی میزنمشون😔

دختر منم خیلی شیطون و سرکش شده ولی اصلا فکرشم نمیکنم بزنمش چون میدونم اسیب بدی میخوره

نهههههه تا حالا نزدم بی نهایت شلوغچیه فقط یه بار پاییز پارسال هوا سرد و بارون شدید بود از خونه مامانم میخواستم بیام خونه آقا گیر داد بغل نمیام خودم راه میرم، افتاد تو چاله سر تا پاش گلی شد عصبانی شدم برداشتم پرتش کردم تو ماشین ،عذاب وجدانش همچنان باهامه🫥🫥🫥

پسر منم تازگیا خیلی خراب کاری می‌کنه
در صورتی اصلا اینجوری نبود
ول الان تموم فرش هارو خیس می‌کنه
همه غذا و میوه رو قاطی می‌کنه بعد می‌ریزه تو خونه
منم رد دادم دیگه،😭دیروز دو تا زدم به باسنش

سوال های مرتبط

مامان باران و بهار مامان باران و بهار ۴ سالگی
بچه ها من ساعت ۱۱بیدار شدم کم کم آماده شدم و تخم مرغ گذاشتم آبپز شه بهار بیدار شد کاراشو انجام دادم و لباس تنش کردم(در این حین بارانم هی میگفت بجای اسباب بازیها حرف بزن)بردم بهداشت واسه واکسن،از اونور ساعت۱برگشتم دیدم هنوز صبونه نخوردن😐تخم مرغها رو پوست کندم برنج گذاشتم خیس بخوره ،نون آب کردم و به باران تخم مرغ دادم خودمم یه چای سرد با کلوچه خوردم ،بعد برنجو پختم ،ناهارو آوردم شوهرمم وقت نداشت چیزی نخورد و رفت ،سفره رو جمع کردم آشپزخونه رو جمع کردم گفتم یکم باسنمو رو زمین بذارم که بهار گریه کرد بغلش کردم و چرخوندم ،بارانم دنبالم.... بعد که بهار رو زمین گذاشتم باران اسباب بازیاشو آورد که بیا بازی ... نیم ساعت باهاش بازی کردم گفتم دیگه بسه ،اونم ناراحت شد و گریه کرد می‌گفت باید باهاش بازی کنم ،یعنی نیم ساعته کوفتی واسه خودم نیستم ،ایا من مقصرم ؟؟؟؟همیشه در طول روز حتی شده نیم ساعت یا بیشتر باهاش بازی میکنم , گاهی هم متفرقه ست هر بار پنج دقیقه ده دقیقه تا یه ساعت دو ساعت بعد که باز بگه بیا بازی ،واقعا عذاب وجدان میگیرم اما می بینم واسه خودمم نمیتونم وقت بذارم اصلا ،شما که دوتا بچه دارید چه میکنید؟قبل از بهار خیلی باهاش وقت میگذروندم اما حالا اصلا نه نمیتونم درست حسابی واسه بهار وقت بذارم نه باران،بیچاره باران هم خیلی درک میکنه و هر بار که بهش میگم کار دارم صبر می‌کنه ،نمیدونم چیکار کنم😢