تجربه زایمان
پارت ۳
داشتم گریه میکردم با دکتر حرف میزدم میخواستم هرجوری شده دکتر شیفت راضی کنم برام سزارین کنه که اومدن فشارمو گرفتن من سردرد وحشتناک حالت تهوع وسرگیجه داشتم دیدن فشار رفته رو ۱۸ وهی فشار داشت می اومد بالاتر که تاری دید گرفتم دیدم دکتر گفت سوند زودبیارید ببریم سزارین
وای انگار یه دفعه کاملا خوب شدم اون سرمی که وارد رحمم کرده بودنو خارج کردن وسوند ادرار گذاشتن ساعت از ۱ شب گذشته بود زنگ زدم همسرم گفتم زود برو مامانمو بیار منو میبرن عمل دیگه منو آماده کردن بردن اتاق عمل گذاشتن سوندادرار
درمقابل سوند رحمی هیچی نبود اصلا درد نداشت امپول بی حسی که هیچی اینا هیچ دردی نبود یه ده دیقه گذشت صدای بچمو شنیدم ومن گریه میکرد باون لحظه بهترین لحظه زندگیم بود چند عصر که رفته بودم دکتر گفت بچت ۲۶۰۰ دکتر بچه رو که درآورد گفت وای مبارکه چقد کوچولوعه گفتم به ماما وزنش چند گفت صبر کن وزن کنم گفت ۳ کیلو همش یه نیم ساعت گذشت عمل تموم شد ومن بردن بخش هیچکدام از درد های سزارین برام به اندازه اون یکی دوساعت که زایشگاه بودم سخت نبود خدا روشکر تموم شد رفت انشالله همه مامانا به سلامتی فارغ میشن وبچه هاشو سالم بغل میگرن😌☺️

۴ پاسخ

عزیزم چرا هی فشارت میرفت بالا؟ کاری کردی؟😂
منم طبیعی هستم دوس دارم آخرش سزارین اجباری بشم البته قبل از سختی کشیدن😑

واییی چه ماجرایی بود خلاصه با همه سختیاش صدای نینی رو ک شنیدی همچی فراموش میشه 😍

مبارک چند روز قبل گفتن ۲۶۰۰؟

عزیزم مبارک باشه ایشالله قدمش پر از خیر برکت باشه براتون برای منم دعا کن فردا نوبت عمل دارم

سوال های مرتبط

مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۶ ماهگی
زایمان پارت ۵


دکتر رفت و من موندم تنها تو اتاق که خدایا چیکار کنم از سزارین هم واقعا میترسیدم ساعت ژرفای ۱۲ شب که یهو یه پرستار سریع اومد تو اتاق و با ذوق گفت بشین رو تخت گفتم چی شده گفت رااااحت شدی دکتر سزارین اجباری بهت داده دختر تو که اینجا مردی بیا برات بزنم برو
استرس وحشتناکی گرفتم ولی رفتم چون طاقتم واقعا تموم شده بودش اینم ناگفته نماند تو اون دو روز ده بار سوند برای ادرار بهم وصل کردن و در آوردن از اونم کلی اذیت شدم و این آخرین سوند بود که برام گذاشتن و بعد گرفتن اثر انگشت به زور هم از همسرم اثر انگشت گرفتن چون همسرم از اتاق عمل واقعا میترسید و بردنم اتاق عمل و من انقد ترسیده بودم نمیتونم جواب بدم تند تند امادم کردن و گفتن خم شم تا اپیدورال بزن که اونقدر که میگفتن واقعا درد نداشت و حتی از آمپولی به باسن میزنن دردش کمتر بود😂
سریع درازم کردن و پارچه جلوم کشیدن هیچ حسی نداشتم و فقط منتظر صدای گریه بچم بودم که بعد چند دقیقه یه صدای ضعیف گریه اومد و قطع شد ترسیدم چرا گریه نمیکنه😁
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۴ ماهگی
باز گریه کردم التماس کردم دکترو گفت چاره ای نیست حالا بیا داخل...
رفتم داخل گفت ان اس تی میگیرم اگه بچه اوکی بود مرخصت میکنم برو یه تاریخ دیگه میگم بیا...
منم به شوهرم گفتم اگه قرار باشه تاریخ بعدی بیام به برگشت دکتر مصدق میخوره میرم قمر...همسرم گفت باشه...
با این امید رفتم ان اس تی که میرم خونه...که ان اس تی انقباض های بزرگ نشون داد که من هیچ دردی نداشتم....
ابنطوری شد که خانم دکتر گفت مرخصتم بکنم برمیگردی پس حالا که خودمم هستم میریم بالا انشالله سزارینت میکنم....
منم قبول کردم ساعت نه صبح رفتیم بالا دهانه رحمم بسته سوند گذاشتن واقعاااا درد داشت بشدت خونریزی کردم کل تخت پر شده بود ملافه هارو عوض کردن دکتر گفت چه خونریزی شدیدی کردی...از لحظه اول امپول فشار بهم وصل کردن قرص زیر زبونی دادن..‌از ساعت نه صبح تا دوازده شب دهانه رحمم سه سانت مونده بود...
دکتر گفت اماده اش کنین بریم اتاق عمل بچه افت داره پیشرفت نداره بیست دقیقه دیگه میام میبرمش اتاق عمل...
ماما شیفت بشدت بدجنس بود و نگاه ناجوری به منو دکتر کرد تا دکتر رفت اومد بالا سرم با چند نفر دیگه گفت دراز بکش میخوام خودم معاینه ات کنم گفتم نمیخوام گفت مگه به حرف تویه فک کردی من خرم نمیفهمو با دکتر برنامه ریختی ببرتی سزارینت کنه گفتم دراز بکش به زور درازم کردن گفتم چی گیرت میاد من طبیعی زایمان کنم...یه نگاهی کرد گفت به خاطر این حرفت اگه گذاشتم سزاینت کنه..‌اینطوره شد که بزور معانه کرد کل کیسه آبمو خالی کرد خونریزی سدید کردم یه دادی کشیدم گفت حالا بشین تا درداد ریاد بشه...رفت زنگ زد به دکتر لا دکتر دهواشون افتاد زنگ زد اتاق عمل گفت ما سزارینی نداریم...اومد امپول فشار رو زیاد کرد یه چند تا امپول به خودم زد که خمار بشم
#بخیه
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۶ ماهگی
آنژیوکت رو بد جا زد و اولش از آرنج دستمو نمیتونستم خم کنم ، بعدشم که خم میشد خون برمیگشت تو سرم🤕
بعدش سوند رو آوردن، سوند هیچ دردی نداشت فقط یه سوزش کوچولو و یه حس بد که همش فکر میکنی میخواد دراد😑🤕
ساعت یه ربع به یازده با ویلچر اومدن ، بردنم اتاق عمل ، مامانم و خواهرم و خواهر شوهر موندن تو اتاق و ازم خدافظی کردن🥹 و همسرم تا در اتاق عمل اومد🥺 هیچ استرسی نداشتم ، شب نخوابیده بودم چون داشتم آشپزی میکردم برا چند روز ، حسابی خوابم میومد😴جلو در اتاق عمل هم باز فشارمو و ضربانمو چک کردن و چند تا سوال پرسیدن ، بعدش بردن اتاق عمل شماره ۱۱ ، نشستم رو تخت ، تا دکتر خودم بیاد ، دکتر بی حسی گفت خم شو جلو ، آمپول بی حسی رو زد به کمرم درد نداشت ولی باز یه حس خاصی داشت ، یه فشاری به کمرم میومد که یکم‌ ناخوشایند بود ، بلافاصله کمک کردن دراز بکشم و پاهام داغ شدن و دیگه نتونستم تکونشون بدم! دکترم اومد ، اول شروع کرد جای عملو ضدعفونی کردن و بهم‌گفت که نترسم داره ضدعفونی میکنه و متوجه میشم، بعدش گفت که میخوام عمل شروع کنم آماده ای؟ گفتم یس😁😎 از سقف نور چراغ یه جوری بود که دیده میشد دکتر داره چیکار میکنه😮😵‍💫
مامان دردونه مامان دردونه روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از سزارین
من دوشب قبل قرار بود سزارین بشم رفتیم بیمارستان چون دکتر نامه داده بود سزارین اورژانسی رفتیم زایشگاه گفتن احتمالا قبول نمیکنن باید برین تریاژ زایشگاه رفتیم اونجا یه خانومه بداخلاق بود گفت چون سونو و نامه رو یه دکتر داده نمیشه ولی باید زنگ بزنم از دکتر انکال بپرسم زنگ زد و اون دکتره گفت اوکیه مشکلی نیست من رفتم زایشگاه لباسام رو عوض کردم واومدم رو تخت برام انژیوکت وصل کردن و سوند وگذاشتن یه سوزش ریز داشت ولی اوکی بود یه نیم ساعتی بودم که گفتن الان میان میبرنت اتاق عمل که دیدم اومدن گفتننمیشه سقف اتاق عمل ریخته و نمیشه ببریمت مریض رو گفتن مرخص کنین اومدن سوند و انژیوکت رو کشیدن منتظر بودم مامانم لباسام رو بیاره که بریم دیدم دوباره ماما اومد گف گفتن تو اتاق عمل اورژانس عمل میکنن مریض رو اماده کنین دوباره انژیوکت و سوند پنج دقیقه بعدش گفتن دکتر بیهوشی قبول نکرده تو اتاق عمل اورژانس عمل کنه چون امکانات کمه مریض رو مرخص کنید
مامان بردیا مامان بردیا ۷ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان گل گلی مامان گل گلی ۹ ماهگی
سزارین
پارت یک

نه ماه نمی‌تونستم تصمیم بگیرم که طبیعی زایمان کنم یا سزارین
شرایط هر جفتش برام مهیا بود ، اما بلاخره پایان نه ماه فشارم بالا پایین شد و بچه هم تا هفته ۳۹ تو کانال زایمان نیفتاده بود و هیچ دردی نداشتم دکترم تصمیم گرفت که سزارین کنم و منم واقعا خوشحال شدم چون یه بار زایمان طبیعی با آمپول فشار انجام داده بودم و واقعا برام سخت گذشته بود

خلاصه ساعت چهار و نیم صبح حرکت کردیم و پنج رسیدیم بیمارستان رفتم و آزمایش ها و ... رو انجام دادند بعدش ساعت هفت و نیم وارد اتاق عمل شدم
نکته ای که میخام بهتون بگم برای من واقعااا سوند گذاشتن هیچ دردی نداشت هیچی انگار نه انگار که سوند گذاشتند
تو اتاق عمل همه کار خودشون رو به سرعت انجام دادند و من رو یه ذره هم کردند و آمپول بی حسی زدند برام عین تموم امپولا بود دردش درد وحشتناکی نداشت
به سرعت درازم کردند در عرض پنج ثانیه بی حس شدم و خودمم استرس گرفتم که دکترم فهمید و آرامش بخش بهم تزریق کردند