۲۵ پاسخ

بعضی بچه ها بد قلقن کاریش هم نمیشه کرد
دقیقا مثل پسر و دختر من
بعد تجربه من اینه که بچه اولت که به شدت بد قلق باشه بچه های بعدیت هم همینن تازه یه درجه بدتررر
پسرم انقد منو اذیت میکرد نه شیر میخورد نه می‌خوابید نه لب به غذا میزد نه ثانیه ای باخودش بازی میکرد فقط می‌گفت یابشین پیشم یا اگه میخوای پاشی باید منو بغل کنی که هنوزم که به دوسال پیش فکرمیکردم حالم بد میشه
گفتم حالا پسر بوده شر بوده یه بچم اینطوری بوده قرار نیست بعدیامم اینطوری باشن که تا زد وباردار شدم ودخترم به دنیا اومد
وااای اوج فاجعه رو تازه با جفت چشمام دیدم
یعنی فقط بگم هزار برابر بدتر وبدقلق تر از پسرم
جفتشون کولیکی رفلاکسی شدید حساسیتی فوق العاده شدیددددد
ینی اگه بخوام بگم از سختیایی که کشیدم تا صبح میتونم برات بنویسم
یه دکتر اطفال عالی تو تهران هست که من هم پسرمو هم دخترمو پیشش میبرم یه بار این اواخر باعجز فراوون بهش گفتم آقای دکتر چرا بچه های من باید رفلاکس کولیک حساسیت و همه چیو جفتشون داشته باشن؟؟یه لبخند زد گفت خانم چون شانس نداری
و واقعا هم همینه بچه خیلی بستگی به شانس آدم داره
بنظرم قبول کن بچت همینه تا کمتر حرص بخوری و روزای سخت بگذره
در آخر شکر بابت وجودشون خدا سلامتی بهشون بده به ما هم صبر🌸

زهرایی
خوبی عزیزم
پست هات نمیان اصلا چیکار کردی نمیان 🤣🤣🤣۳ هزار تا دوست آوردی پیجت دیگه مارو هم فراموش کردی
دارم برات وایسا
عشق من چطوره پدری ازت درمیارع؟ خوب کاری می‌کنه راستین جون خودمونه🖕😛

سلام زهرا جونم خوبی راستین جونم خوبه ببخشید خصوصی باز نمیشد اینجا برات تاپیک گذاشتم پرامپت عکس هری پاتر راستین برام می‌فرستی میخام برای شاهان درست کنم مرسی گلم

واقعا منم مثله شمام،اصلا لذت مادر تا یک سالگی متوجه نشدم،ازبس اذیتم کرد از کولیک ورفلاکس شدید وآلرژی پیرم کرد از منم به زور میخوابه هنوز قنداق میشه تو هر چیزی بد قلقه🥲🥲🥲

دخترامنم روزتمیخابه اذیتم خیلی

ببین من به مرز جنون میرسم رادین رو خوابوندنی یکی دوبار هم زدمش حقیقتا😑😑😑

هوفففف منمممم دارم دیونه میشممم
میخوام داد بزنممممم فقط
بخدا بذارن میخوام زار زار گریه کنم
اونقد هر روز استرس شیر خوردنشو دارم ک‌ حتی وقت نکردم ماهگرداشو که سه چهار ماه مونده رو بگیرم
احساس میکنم افسردگی گرفتم
خیلی خستم از لحاظ روحی
نمیدونم چ‌ مرگمه

زهرا جان همه همینن واقعا سخته بچه منم بدخوابه
خداروشکر باید کنیم که بچها سالم داریم بزرگ میشن یادمون میره بخدا من تا صبح ۲۰بار بلند‌میشم

ولی بازم خیلی خوب مدیریت کردی ، خسته نباشی ایشالله از این به بعدش لذت ببری 🌺🥰

از تاب ریلکسی استفاده کن

کامنتا رو خوندم یه ذره آروم شدم که تنها نیستم، چیه والا بعضیا تاپیک میذارن که بچه هاشون مستقل میخوابن، شیر شب نمیخورن و... آدم عصبی میشه، افسردگی میگیره😅

چجوریه یه بار باحجاب یه بار کم حجاب

چه قاب قشنگی😍
منم دخترم دق میده تابخوابه
خداروشکر تنش سالمه عزیزم

الهی عزیزم درکت میکنم زهراااا واقعا از همه چی بدتر بیخوابی لامصبه منم درگیرشم کوروش پدرمو درآورده

یاد یه پستی افتادم
بچه اش یک سال و سه ماهه اش بود
رو ویدیو نوشته بود یکسال و سه ماهه خوابم میاد🤕

الهی بگردم برا تک تک کامنتاااا
یعنی هممون مثل همیم😂

دختر منم😡😭

جای خوابشو تغییر بده

عکسر بچه های اول اینجورین من پسر بزرگم اینجوری بود ۳سال تمام زندگیم زندگی سگییییی بود

نگو از بیخابی🤧
سه شبه پوستم و کنده ، مریض شده تب داره ، همش نقققققق

وای زهرا نگو دق میدن ادمو 😭😭 من که دیشب ازخودم متنفر شدم باور میکنی اصلا کاری به شلوغ کاریش ندارم این که هیچ جای دست و پاها و صورتش سالم نیست هم ندارم این گاز گرفتن چیه آخه بچه دیشب از زن بودن خودم متنفر شدم باورت میشه 😭😭😭گاز گرفت من جیغ زدم بلند شدم دیدیم همه لباسام پر خون شده انقدر گریه کردم سرم الانم میترکه🤦😭

این مقاومت برا خوابشون به طرف یه طرف دیگه پدری ک درکی نداشته باشه از اینکه سروصدا نکنه انگار ن انگار داری جون میکنی برا خوابوندش اون واسه خودش درو میکوبه با صدای بلند حرف میزنه ووووو

والا برا من ۲ سال و ۵ ماهش داره میشه هنوزم مرگ میده منو تا بخوابه

من هنوز با یه پسر ۱۱ساله هر روز آرزوی مرگمو دارم از دستش

مامان راستین شما بودی با بچه ۹ماهه عمل بینی میکردی

سوال های مرتبط

مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)