پارت 3
بیدار شدم دیدم یکی بالا سرم گفت عملا تموم شده میبریمت بخش زنان بچت سالمه و سلامت و بلند شو از این تخت برو رو تخت بغلی که بری تخت ها چسباندن و من به زحمت رفتم اما سختی نبود آخه دارو بی هوشی و بیحسی داشتم هنوز نفهمیدم چی سرم اومده
رفتیم بالا تو بخش و من اونجا هم گفت خودت برو رو تخت خودت
رفتم و بچم تو تخت خودش بغلم بود پرستار اومد گفت باید بهش شیر بدی اگه نفسش تنگ شد ببرمش آن ای سی یو
شیرش دادم خدارو شکر هیچیش نبود و و خوابید
مادرم اومد پیشم خیالم از بچم راحت شد و خواب رفتم بیدار شدن دیدم پرستاران میگن زیر انداز پر خونه لخته و خطر نامه و رحم خمیری و جمع نمیشه
اومدن و لخته هی خودت خودشون کشیدن با دست بیرون و دلم هی ماساژ میدادن زیاد خیلی زیاد. و خونه هی لخته می‌ریخت بیرون تقریبا 15بار ساعتی یه باز این کار باهام کردن و بهم دارو زدن تو دست و پا و باسن و سرم هرجا بود یچی تزریق کردن
میگفتن اگه تزاری ماساژ بدیم ؟
ماساژ خو نبود فشار بود اسمش ماساژ بود خلاصه اگه تزاری باید رحمت برداشته بشه و بزار
منم واقعا کنار اومدم با این قضیه و بی حسی هام کمی بود و خودمم خیلی تحمل کردم خیلی خیلی فشارم میداد که از زیر خودم می‌ریخت بیرون بالا 20زیر انداز عوض کردن

۶ پاسخ

خیلی از ماساژ رحم میترسم

من ۹۶

سزارینی؟

خدا لعنت کنه ماماهایی که به زوووووورم ک شده میخان طبیعی بزائونن مادرو ! خواهر شوهر منم دهانه رحمش باز تمیشد امپول فشار زدن بلای شما سرش اومد طفلک

والا من ک طبیعی بودم شکمم فشار دادن خون لخته زد بیرون خیلی دردم اومد ولی خیلی خوبه از ی لحاظ کله خون لخته تو شکمتو خالی میکنن ولی من فک نمیکردم واسه سزارینی ها هم انجام بدن واییی

با اجازه ی مامان گلمون ک تاپیک گزاشته
من کارم اسباب بازی چوبی و مکعب اسمه
اگر شماهم دوس داشتی اتاق کوچولوتو خوشگل کنی
کافیه بیای تو صفحم
۰۹۳۰۰۹۸۴۴۶۶ روبیکا ایتا بله واتساپ

تصویر

سوال های مرتبط

مامان ✿ 𝒩𝒾𝓁𝓂𝒶𝒽 ❀ مامان ✿ 𝒩𝒾𝓁𝓂𝒶𝒽 ❀ ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
خلاصه امپول بیحسی برام زدن که درد نداشت پاهام گرم شد دراز کشیدم دکتر شروع کرد حس میکردم اما درد نداشتم ولی یهوووو دردم گرفت گفتم من دارم میفهمم سریع یه چیزی زدن تو سرم و بیهوش شدم. راستی سوند هم تو زایشگاه برام گذاشتن و هیچ دردی نداشت فقط حس بدی داشت. چشمامو باز کردم یک ساعت گذشته بود گفتم بچم کو آوردنش دوبار اومدن رحم رو ماساژ دادن که البته خودم پیله کردم زنگ بزنین بیان تا بی حسیم نرفته دفعه سوم هم خودم باز گفتم بیان که وقتی فشار داد دیدم نصف بی حسی رفته. یهو یکی دید ادرارم خونیه با کلمات پزشکی باهم حرف میزدن کللللی باهم دعوا کردن و گردن هم مینداختن و یکی میکفت به دکتر بگیم یکی میکفت نگیم دعوامون میکنه که دو ساعته اینجاس و ما نفهمیدم منم گفتم چیشده دارم میمیرم؟ که دلداری دادن بخش اومد گفت ادرار خونیه تحویل نمیگیرم دیگه به دکتر گفتن اونم گفت فلان چیز بزنید تو سرم و مسئول بخش گفت باید ماساژ بدم گفتم به خدا دفعه قبل گفت رحم جمع شده گفت من وظیفمه ماساژ بدم. درد داشت یه جیغ کوتاه کشیدم بردنم بخش خییییلی بد بود سرعتشون بالا بود با کمترین دست انداز دردم شدید میشد پمپ درد هم داشتم بردنم تو اتاق خیلی بد آدمو میندازن رو تخت من گفتم آخ یکیشون گفت چتتتتته تو چرا اینجوری هستی چرا همش آخ آخ میکنی؟😐 باز یکی اومد گفت باید ماساژ بدم هرچی اصرار کردم گفت باید بکنم وگرنه رحمت جمع نمیشه و فلان و بیسار خلاصه کارشو انجام داد و دردش خیلی بود. بعد اون سه بار دیگه هم اومدن یعنی در مجموع ۳ تا ماساژ تو بیحسی و ۵ بار بدون بیحسی هربار انجام میدادن تا نیم ساعت دردش بود البته پرستارا اکثریت مهربون بودن و میگفتن خونریزیت زیاده مجبوریم و اینا.
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اومدن رگم رو بگیرن متاسفانه من کلا آدم بد رگی ام استرس ام که داشته باشم کلا رگم پیدا نمیشه خلاصه که بعد هفت بار رگ گرفتن یه رگ پیدا کرد نوار رو هم به شکمم وصل کردن و یه سرم به زدن بهم امپول فشار رو هم زدن داخلش من دردام یواش یواش شروع شد وقتی تخت میخوابیدم دردام خیلی شدید می شد نمیتونستم تحمل کنم وقتی ام که نوار وصله بهت باید تخت بخوابی اینجوری بود که من التماس میکردم بزارن به پهلو بخوابم😭😂 تو همین وضعیت بودم که یه پرستار اومد گفت از تخت بیا پاین برو رو اون یکی تخت یه چیزی مثل سون دستش بود من پرسیدم گفتم این چیه اسمشو گفت ولی یادم نیست گفت میخوام بزارم تو رحمت تا زودتر باز بشه دقیقه همون سون بود ولی بزرگش🤣و من بیش از اندازه از سون میترسیدم خلاصه من اومدم پایین رفتم رو اون یکی تخت اون پرستار هرکاری کرد نتونست فیکسش کنه یکی دیگه رو صدا کرد خدا شاهد آنقدر اذیتم کردن که نگو زیرم کلا شد خون😭و من حتی صدام در نیومد به بدبختی وصلش کردن گفتن برو روی اون یکی تخت و اونا رفتن من. رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد دو دقیقه اون سون لعنتی ترکید😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۸ ماهگی
مامان فسقل🐣 مامان فسقل🐣 ۷ ماهگی
پارت ۵
رفتیم سی سی یو و من خیلی درد میکشیدم باز اونجام از تخت جابجام کردن و درد داشتم فقط میگفتم توروخدا اروم. ۴تا تخت جابجام کردن خیلی زجراور بود و تا روز بعد ۷_۸بار منو ماساژ رحمی دادن من تنها سزارینی سی سی یو بودم هر مامائی میومد یه دور منو ماساژ میداد منم دستاشونو میگرفتم و التماسشون میکردم تنها کاری بود ک ازم برمیومد دیگه گفتن تا ۱۲شب نباید چیزی بخوری من تا ۱۲ همونجوری موندم سعی کردم زیاد سرمو تکون ندم حرف نزنم بالشتم نزاشتم ک عوارض بیحسی سراغم نیاد و خداروشکر شانس اوردم از این یه مورد. بعدم ک با دمنوش و شکلات تلخ شروع کردم خلاصه ۳شب منو سی سی یو نگه داشتن و فشارمم کنترل نمیشد اخه من اونجا اصلا حال روحیم خوب نبود بچم کنارم نبود بیمارستان برام مثل فشار قبر بود گرمم میشد کنارم پنجره نداشت و همه چیز دست ب دست هم داده بود ک فشارم کنترل نشه دکترم هی میومد هی دارو میداد هی هیچی ب هیچی. هرچی میگفتم بزارین برم فقط میدونم تو خونه فشارم درست میشه اینجا بهم سخت میگذره قبول نمیکردن میگفتن خطرناکه ک اخرشم فشارم کنترل نشد و رضایت دادم و اومدم ولی از وقتی اومدم خونه خداروشکر فشارم خوب خوب شده البته دارو هم میخورم
اینم از تجربه سزارین من بنظرم من فقط بدشانسی اوردم وگرنه اصلا سخت نیست الانم با وجود بخیه ها درد انچنانی ندارم خوبم همینکه پسرم کنارمه خدارو هزاربار شکر میکنم ولی از حق نگذریم تو بیمارستان خیلی بهم سخت گذشت
مامان آریا مامان آریا ۱ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 ۳ ماهگی
خب سلام من اومدم از تجربه زایمانم بگم
زایمان طبیعی:
من ۳۹ هفته ۵ روز بودم ک کم بیش درد داشتم ولی زیاد نبود
۴۰ هفته ک شدم دکترم نامه داده بود ک برم بستری شم و رفتم ک بستری بشم معاینه کرد همون ۱ سانت بودم دیگ هیچی پرستار گفت لباساتو در بیار و برو تو بخش ساعت ۸ صب رفتم تو بخش رگ گرفتن و....
شروع کردن ب امپول فشار زدن و کم کم دردام داشت زباد میشود دکترم اومد بالا سرم گفت ۲ سانته ماما همراه داشتم ولی گفت تا ۴ سانت نمیام ب دکترم گفتم ترو خدا ب مامام زنگ بزنید زنگش زدن و ساعت ۲ اومد گفت برو تو دسشویی بشین رفتم نشستم اومد شکممو ماساژ میداد و هر وقت انقباظ داشتم شکموو میگرفت بالا ک سر بچه بره تو لگن هی خلاصه این کارو تکرار کرد باز دوباره معاینه کردن همون ۲ سانت بودم کلی درد داشتم 🥺 جیغ میزدم گوخوردم 😂😂😂 من دارم میمیرم نمیتونم زایمان کنم برم سزارین کنید بعد اتاقش واقعا سرد بود کمرم خیلی درد میگرفت ب دکتره گفتم ترو خدا کمر منو گرم نگه دار دوباره بردم تو دسشویی گفتم کمرمو ماساژ بده مااساژ داد همونجا شدم ۳ سانت من میدونستم کمرم گرم بشه دهانه رحمم باز میشه چون همیشه پریود هم ک میشدم کمرم گرم میشد ساکت بود دردش دیگه بعدش گفت برو رو تخت سجده شو گفتم خیلی سردمه سجده شدم و کمرمو ماساژ داد گفت هر انقباظ ک داشتی بیا عقب دیگ تکرار کردم دکترم ساعت ۰۳:۱۰ دیقه بوو ک دکترم اومد بالا سرم و معاینه کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی
ادامه پارت بعدی
#بارداری
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
ساعت ۹ نیم من شدم ۷ ساعت بهم گفت برو رو تخت حالت سجده پاهات رو جم کن تو شکمت برای یه گاز بی حسی بود نمیدونم چی بود اونم وصل کرد گفت زود زود نفس بکش خیلی سخت بود درد هام واقعا وحشتناک بود همین حالت بودم که مامانم اومد تو اتاق وضعیت منو که دید زد زیر گریه واقعیتش منم این گاز باعث شده بود گیج شده بودم مامانم رو دیدم ولی نتونستم باهاش حرف بزنم همون لحظه بود زور زدن هام شروع شد مامانم رو فرستادن بیرون بهم گفت بلند شو برو روی اون یکی تخت من با همون گیجی ام رفتم رو تخت بهم گفت زور بزن ولی جیغ نکش خودتو اذیت میکنی منم واقعا حال جیغ زدن نداشتم بی صدا شروع کردم زور زدن گفت موهای سیاهش رو دارم میبینم 🥺🥰 اینم بگم صبح تو سونو گرافی بهم گفت بچت ۲۸۰۰ وزنش خلاصه من ۱۰ سانت که شدم دردام کم شد پاهام رو با دست هام گرفته بودمو زور میزدم راستی کیسه ابمم سوراخ شده بود
هی زور بزن یه امپول بی حسی زدن دور واژنم که برش بزنن و راستش من اصلا برش رو حس نکردم ماما همراهم گفت یه زور خوب بزنی به دنیا اومده بدو دخترم تو میتونی من با تمام وجود زور زدم دخترم اومد تو لوله گیر کرد من زور زدنم نمیومد😑😨 تو اتاق پر دکتر و پرستار بود یکی از دکتر ها داد زد بدو بچه بد جای بدو زور بزن منم تا جون داشتم زور زدم
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت_پنجم_تجریه_زایمان_سزلرین
چند تا پرستار اومدن برام سرم وصل کردن و گفتم دردم داره شروع میشه برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن
دردش عین روز اول پریودی بود تیر میکشید زیر دلم
قابل تحمل بود واقعا
من آدم نازک نارنجی هم هستم 😂
آخر شب اومدن گفتن مایعات زیاد بخور و باید راه بری
من اتاق خصوصی داشتم همسرمم پیشم بود
کمکم کرد از رو تخت بلند شدم
کل وزنمو انداخته بودم روش پامو می‌کشیدم رو زمین و خون پرشده بود تو دمپایی ها 🤕
گفت برو دوش رو باز کن قشنگ خودت رو بشور و لباس بخش رو کن تنت و بیا راه برو
همین کارارو کردم بعد شستن خودم خودم رفتم تنها تو بخش دور زدم یکم
احساس کردم هرچقدر بیشتر راه میرم دردم کمتر میشه
خلاصه اومدم رو تخت و دراز کشیدم
ساعت دو پسرم بیدار شد و گشنش بود نشستم تو جامو شیرش دادم
واقعا بخیه هام درد نمی‌کرد خیلی راحت بودم
فرداش هم ساعت ۱ظهر مرخصم کردن
ببخشید اگه زیاد شد دوست داشتم کامل توضیح بدم که الکی از سزارین نترسید من ده بارم برگردم عقب سزارین رو انتخاب میکنم 😉😍
روز چهارم هم خودم بلند شدم کارای خودمو میکردم
از روز شیشم هم به پهلو راست و چپ قشنگ دراز می‌کشیدم
فقط تنها چیزی که اذیتم کرد زردی بچم بود
بعدش هم نافشو ننداخته تا الان
روز هفتم هم ختنه ش کردم
از دیشب یه چشمش هم عفونت می‌کنه همش 😢😢
بچم خیلی سختی کشیده تا الان
شنبه قرارع ببرمش دکتر
نافش اصلا خشک نشده از داخل 😭
مامان شکوفه سیب🩷🎀 مامان شکوفه سیب🩷🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین ۲
بقیه خانما نهایت یکساعته از ریکاوری میرفتن ولی من چون پاهام نمی‌تونستم تکون بدم تا سه چهار ساعتی ریکاوری بودم، ولی اینم بگم زمان به شدت سریع میگذشت
تا اینکه از بخش امدن منو ببرن از این تخت به اون تخت که جابجا میکردن اولین درد شدید شکم رو اونجا احساس کردم و تازه فهمیدم چه بلایی سرم امده
بردن بخش اونجا باز منتقل کردن به تخت اتاق که اونجا هم باز درد داشتم
نی نی رو دکتر اطفال گفته بود نیاز به ان ای سیو نیست با آزمایشات، آوردن پیشم، دوسش داشتم ولی اثر بیحسی میرفت و درد نمیذاشت اونطور که باید لذتشودببرم
مسکن هم نمیزدن چون باید اثر بیحسی میرفت و از بدن من دیر داشت میرفت
تا ساعتای ۴ درد کشیدم بعد بهم مسکن زدن با مسکن درده قابل تحمل بود، اما ساعت ۹ شب دوتا پرستار امدن با کمک همراهیم سوند رو کشیدن و گفتن باید بیای از تخت پایین
اون درد ناحیه شکمم حین پایین امدن از تخت وحشتناک ترین تجربه دردی بود که تا حالا داشتم، به سختی تا سرویس بهداشتی پاهام کشیدم زمین و رفتم داخل سرویس سرم گیج میرفت، به سختی برگشتم رو تختم
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد
مامان ویهان🧿 مامان ویهان🧿 ۱۳ ماهگی
پارت سوم تجربه زایمان.
دیگه رفتیم طبقه دوم بخش زایمان بعد رفتم داخل مامانم همرام بود بعد یه خانم گفت بیا دراز بکش دراز کشیدم معاینه کرد گفت فول شدی دهانه رحمم کامل باز شده بود ولی درد داشتم همچنان دیگه اون خانمه برام انژیوکت به دستم وصل کرد و گفت پاشو برو تو اون اتاق هنوز کیسه ابم پاره نشده بود دیگه بلند شدم از تخت اومدم پایین دردم زیاد شده بود ولی قابل تحمل بود از تخت اومدم پایین کیسه آبم پاره شد دیگه دردام تموم شد اصلا درد نداشتم دیگه مامانم سریع منو برد اون اتاق رفتم دراز کشیدم ماما اومد سرم رو برام وصل کردو چند تا زور زدم که ماما گفت بسه دیگه زور نزن سرش اومده دیگه اونجا رو برام سر کرد برش داد و بچه به نیا اومد ساعت ۵:۳۵ دقیقه ظهر بود که بچه بدنیا اومد یعنی تا شوهرم کارای بستری شدنم رو انجام داد من بچه رو اورده بودم دیگه سریع پاکش کردن و بردن به مامانم و شوهرم نشونش دادن و بردن بخش نوزاد داخل دستگاه اکسیژن وصل کرده بودن بعد اومدن سراغ من برام بخیه زدن و دکتر اومد بالا سرم و ماساژ شکمی داد و رفتم بخش بعد یه شب بخش خوابیدم و فرداش مرخصم کردن ولی بچم هنوز بستریه اصلا نمیزارن بری بچه رو ببینم فقط میزارن مادر بچه بره داخل و بچه رو ببینه دیروز رفتم دیدمش خواب بود بچم قربونش برم اکسیژن و این چیزا بهش وصل نبود نمیدونم چرا نگهش داشتن انشاالله که دکترش بگه خوبه مرخصش کنن دلم براش یه ذره شده
مامان دلـ❄️ـوین مامان دلـ❄️ـوین ۷ ماهگی
تجربه زایمان من
پارت دوم❤️
دیگ حس میکردم شکمم باز شده ولی درد نداشتم تا زمانی که کش دادن شکممو تا دخملیو بکشن بیرون بی نهایت اذیت شدم
سنگینی ک رو قفسه سینه حس میکردم و تهوعی ک گرفتم نفسم بالا نمیومد هرچی گفتم نفسم نمیاد گفتن اکسیژنت خوبه احتیاج نداری انقدر سخت نفس میکشیدم ب خس خس افتادم و سرفه ک بی نهایت عذاب بود برام بخیه زدنم با درد حس کردم و ماساژ رحمی تو اتاق عمل دو الی سه بار دادن اونم حس کردم دردشو مینالیدم از درد
بردن ریکاوری حس ی پام برگشته بود کامل و یکی از پاهام بی حس بود
میلرزیدم و درد داشتم و خونریزی شدید نایلکس زیر پامم تو ریکاوری عوض نکردن پر خون بود و مایع آمنیوتیک کیسه آب صدای کیسه آبش اومد و صدای دلبرم ک‌مردم واسش با کلی اصرار یکم گذاشتنش کنار صورتم
از ریکاوری داشتن منتقل میکردن ب بخش باز اونجا دوبار ماساژ رحمی دادن ک خیلی دردناک بود واسم از در ریکاوری ک اومدم بیرون با همون زیرانداز پر از اب و خون بلندم کردن گذاشتن رو تخت بخش و وارد بخش شدم اومدن اونجام سه بار ماساژ رحمی دادن التماس کردم دیگ ندن ولی گفت میدیم ک خون تجمع نکنه تو رحمت و خدایی نکرده مجبور نشیم رحمتو دربیاریم چیزی نگفتم و تحمل کردم پرسنل اصلا واسم شیاف نزاشت مامانم گذاشت دست تنهایی زیرمو عوض کرد خلاصه رسیدگی صفر درد داشتم مامانم رفت گفت بهشون بیان سرم بزنن گفت برو شیاف بزار براش
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)