سلام از اتاق پسری
باد خنک میاد نشستم تو اتاقش پسر خونه هم داره تخت رو درست میکنه

یاد یه خاطره افتادم
ما خونه ک مستاجر بودیم طبقه دوم بدون آسانسور بود
این تخت رو ک بابام اینا خریدن ما با همسرم به مشکل خوردیم فردا شبش تخت رسید شوهرم گفت من نمیتونم الان کارگر بگیرم بمونه تو حیاط منم دیدم بارون اینا باید خراب میشه گفتم نمیخواد کمکت می‌کنم ببریم اونایی ک از این تخت ها دارن میدونن زیرش کامل یک تیکه است تخت کمک کردم به همسرم بردیم طبقه دوم خونمون تخت رو گذاشته رو شکمم ۸ماهه حامله بودم فکر کنم ۳۴ هفته بودم اگر فراموش نکرده باشم
تخت کمد رو آوردیم گذاشتیم خونه شب شوهرم گفت بزار بمونه فردا از سرکار اومدم جا به جا می‌کنیم اونجایی ک مستاجر بودیم آشپز خونه بالا بود اتاق خواب یه پله میخورد پایین بود پذیرایی هم همین طور پله داشت صبح اول وقت بیدار شدم ذوق خیلی زیاد داشتم تحت کمد رو انداختم پشتم بکش بکش بردم گذاشتم تو اتاق پیچ مهره شو بستم لباس هاش رو چیدم تو کمد تا شوهرم برسه همه کار رو کرده بودم

الان به لحظه دلم به حال خودم سوخت همه ت حاملگی ناز ادا داشتن من اساس کشی هم داشتم از کرج اومدم همدان
دوتایی با شوهرم تو کرج مبل بلند میکردیم شوهرم دنبال کار ها بود من همه لوازم اشپزخونه رو جمع می‌کردم کارتن میکردم میبردم میزاشتم تو پذیرایی همشون هم سنگین


بچه بچه واکسن ۱۸ ماهگی ختنه بخیه سزارین طبیعی ماما ماماهمراه بیمارستان بیمه دختر پسر

تصویر
۱۲ پاسخ

منم سر پسر اولم حامله بودم اسباب کشی کردم خودم تنها وسایل رو از پله حیاط بردم بالا

تنت همیشه سالم خواهر من غصه نخور خداروشکر چیزیت نشد و تو هم ذوقشو کردی

کاش شوهرت قدرتو بدونه

منم با اینکه استراحت مطلق بودم ولی خیلی کار می‌کردم توی بارداری حتی رفتم برای خاله ام فرش شستم و گلیم 😅😂 البته بعدش 27هفته افتادم یدفعه روی خونریزی ولی خداروشکر چیزی نبود آخرم 43 هفته زاییدم بخاطر سرم و آمپول های مزخرفی که بهم زده بودن😬😑😂

🤣🤣🤣🤣ادم بچه اول ناشیه من در این حد نه ولی منم کارامو خودم میکردم شوهرم خیلی ناز کش نبود
ولی دومی استراحت مطلق سدم و خیلی سخت گذشت

وای تو خیلی رو دادی به شوهرت ک یه دستگاه هم برات پایین نمیاره ، چی عایدت میشه ، جدا نگرانت شدم ، دیوونه ای بخدا آخه تو 8ماهگی نگفتی خطرناکه واسه بچه ، دردت می‌گرفت چی؟ اولین بچه ت بود؟

خدایی من اصلا کار نکردم داخل بارداری چه سختی هایی کشیدی🫡🫡

الهی عزیزم چقدر اذیت شدی
من خیلی استرسیم تا روز آخر زایمانم استرس زایمان زودرس داشتم هرکاری رو با ترس انجام میدادم

چون ازاول خودت عادت داده بودی ک کار کنی وگرنه من دس ب هیچی نمیزدم تو دوران حاملگیم و الانم یجورایی عادت شده تو اکثر کارا کمکم میکنه

من ۶ هفتم بود نمیدونستم باردارم فرش جمع کردم انداختم رو کولم بردم تو اتاق مبلامو تک وتنها بلند کردم جا ب جا کردم 😐بعد متوجع شدم باردارم دکتر تااخر بارداری استراحت مطلقم کرد اخرم زود زاییدم

واقعا دمت گرم،آخه چه جوری این همه کار رو انجام دادی
من مثل بادکنک شده بودم کاری نمی‌تونستم انجام بدم در نهایت هم ترکیدم😉
یه روز فقط کار کردم اونم بعدش کیسه آبم ترکید

الهی دختر چقدر کار کردی
من خودم ۲۸ هفته بودم قالیچه اشپزخونه رو شستم اونم ۲ بار
واقعا مردم حامله میشن دست به سیاه و سفید نمیزنن
هررروز باقلوا و کبابو برگ
ما حامله بودیم میرفتیم رستوران تهش کباب هوس میکردیم یه بنده خدایی حامله بود هردفعه کباب برگ میخورد تو حاملگی
هی خدایا شکرت بازم

سوال های مرتبط

مامان پناه❤ مامان پناه❤ ۲ سالگی
خانم ها و مامان هایی که بچه تون رو جای خابشو جدا کردین بیاین ببینم کسی تجربه منو داشته ،،،، من دخترم از همون نوزادی تا نه ماهگی اینا تو تخت کنار مادر ،کنار تخت خودمون بود و مثلا شب واسه شیر بیدار میشد بغلش می‌کردم شیرش میدادم و بعد دوباره میزاشتم داخل تختش و بعدشم ک جای خابشو جدا کردم تو تخت اصلی تو اتاق خودش و خاب مستقل یاد گرفت و همه چی تا همین دو ماه پیش خوب بود ، که دو ماه پیش پناه مریض شد و یکسره تب داشت آوردمش تو اتاق و تو تخت خودمون ،کنار خودم گردنمو بغل میکرد میخابید و بعدش اسهال شد یه ده روزی و حالش اوکی نبود و پیش من میخابید ،خلاصه هی یکی دو شب بردم اتاق خودش ولی گریه کرد و حاضر نشد تو اتاقش بخابه و الان بیشتر از دوماهه کنار من میخابه و یکجوری شدید وابسته شده ک چه خاب روزش چه خاب شبش باشه میاد بزور دستمو میکشه میگه مامان بیا لالا ،دیاز بکش ، بعد دستش میندازه دور گردنم تا خابش ببره ،،، حالا این وسط ما اسباب کشی به خونه جدید هم داریم ،بیاین بگین من چطوری دوباره پناه و جای خابشو جدا کنم و خودش مث قبل بره تو تختش و بخابه پناه الان ۱۹ ماهشه
مامان آرتان و آسمان مامان آرتان و آسمان ۲ سالگی
مامان دلبرک مامان دلبرک ۲ سالگی
امشب یاد روزای اول زایمان افتادم
باردار که بودم بیشتر وقتا به شوهرم میگم بخدا این میاد جای منو می‌گیره حالا ببین
همیشه می‌گفت نه اصلا اینطور نیست و نمیشه
از بچه کلا فراری بود
از بچه کوچیک هم بشدت می‌ترسه و فرار میکنه ولی خب من تا قبل اومدن دخترمون ندیده بودم ازش
روزی که برا زایمان رفتیم بهش گفتم بعد زایمان بچه رو میارن میزارن بغلت، قیافش وحشت زده می‌شد میگفت عمرا بگیرمش
یه روز قبل رفتن به داداشم سپرده بودم تو بیمارستان لحظه فرستادنمون به بخش فیلم بگیره مخصوصا از شوهرم، دوس داشتم ببینم عکس‌العملش چیه🤣
بعدا برام فرستادم دیدم تو بیمارستان غیر از مامانم و مامانش و داداشم و شوهرم کسی نبود، گهواره بچه بیرون اتاق بود و مادرم و مادرشوهرم بالای سرش وایساده بودن و خوشحال بودن
بعد تخت منو که دراوردن هیچکدومشون نگران حال من نبود🤣
یکیشون نیومد سمتم غیر از شوهرم
گهواره بچه اونورتر بود و تو فیلم اصلا شوهرم کنار گهواره نیست و دم اتاق منتظر منه و تا میبینه میارن میدوعه میاد سمت تخت و تا اتاق پذیرش کنارم بود
اون لحظه رو کامل یادمه که کنارم بود و واقعا برام خوشحال کننده بود و فهمیدم تنها کسی که کنارم و نگرانم فقط شوهرمه
شما لحظه اول زایمانتون چطور گذشت؟