۶ پاسخ

دختر من تا یک سالگی نمیدونست اصلا بابا چیه فکر میکرد یه غریبه هست امده خونمون ازش میترسید بعد کنارمنم نمیزاشت شوهدم کنارم مینشست بچه انقدر گریه میکرد که نگم براتون حتی ما کنار همم حق خوابیدن نداشتیم دخترم تو خوابم حس میکرد امده پیش من همون لحضه جیغش در میامد بعد یک سال معنی بابا فهمیده باهاش یوم بهتر شده اما بازم نمیزاره نزدیک من بشه شوهرم از قصد میاد سرش میزاره روپام دخترم موهاش میکشه من کتک میزنه جوری گریه میکنه انگار که من دارن میکشن خیلی روم حساسه نمیزاره یه دستی بهم بزنن 🤣🤣🤣 یعنی شوهرم پشیمونه از بچه دار شدن چون باعث شده از من دور بمونه ما یه مدت اوایل که کوچیک بود رو تخت کنار هم‌میخوابیدیم اما هر چقدر که بزرگ تر میشد حساس تر میشد الان شوهرم تو اتاق کناری میخوابه من دخترم کنار هم 😆

دختر من که مثل زنبور گزیده هاست خخخ ب محض ورود پدرش آروم خنده رو بغلش هم اروم..شیرخشک هم از دست باباش خوب میخوره یا باهاش حرف میزنه قشنگ چشم تو چشم باهاش و کم و بیش صدا درمیارع

از اول میدادی بچه رو بهش

خب ممکن خیلی ب شما علاقه داره واس همین دوست نداره پیش باباش باشه ، پسرام معمولا مامانی هستی، یکمی باهاش بازی کنه و زیاد باهاش حرف بزنه شاید خوب باباشو ندیده واس همین حس غریبی میکنه

من از دوران جنینی سعی کردم باباش رو بشناسه و بهش عادت کنه
چون تنهام میخواستم حداقل گاهی پیش باباش باشه من ب کارام برسم
الانم بیشتر شبا کنار باباش میخوابونمش ،خدا راشکر رابطه خوبی دارن باهم

پسر منم ۴سالشه هنوزم ک هنوزه عاشق منه.مامانیه..ولی باباشو دوس داره بازی میکنه

سوال های مرتبط