۱۰ پاسخ

روزی ۵۰ تا آیه از قرآن بخون
تو خونه آب گلاب یا آب وسرکه بپاش
تو قرآن طلسم و جادو اومده
تنها راهش خوندن قرانه

عزیزم منم دقیقا اینجور میشدم و حتی بدتر میتونستم راه برم ولی جسمم تکون نمیخورد انگار روحم فقط اینجوری بود چاره اش هم فقط نماز و قران خوندن بود یعنی دعانویسا هیچی کاری نمیکنن و بدتر زندگیت بهم میریزه فقط قران بخون

تو یبار جوشن کبیر بخون برای باطل شدن طلسم و جادو باطل میشه
همیشه قبل خواب آیت الکرسی بخون ۵ تا

تو زبان عامیانه بختک هم میگن
قران زیاد بخون بزار تو خونت صدای قران پخش بشه(نجسی تو خونت نباشه ملائکه رو از خونت فراری نده دعوتشون کن)
ایه الکرسی اسفند دود کردن و...
همه ی اینا موثره
قبل خواب وضو بگیر با وضو بخواب ۴قل قبلش بخون

عزیزم حرز امام جواد ازت محافظت میکنه در برابر دعا و طلسم
حتما بگیر بنظرم
فقط یه نماز داره که باید بخونی

پیش روانپزشک رفتی

کارش خیلی خوبه

هدیه میخوای بهت شماره یه دعا نویس بدم بگی برات سرکتاب باز کنه؟

ووووای ..... منم اینجوری میشدم
شبا تو خ‌اب از چیزای چرتو پرتی که اصلا ترسناک نیستن وحشت میکردم
نثلا خواب میدیدم یه گلدون اویزونه به سقف چشم و ابرو داره میخنذه
یا خاب میدیدم شوهرم با صورت عجیب داره میاد تو صورتم
شوهرم میگفت جوووووری جیغ میزدی تو خواب که هرکار میکردم بیدار نمیشدی اخرشم با گریه لز خاب بلند میشدم
ما خونه رو عوض کردیم خوب شدم

منم اینطور بودم تنها راه خلاصیش نه دعا نه جادو فقط قران خودن از ته ته دلت و توکل کردم واقعی به خدا

سوال های مرتبط

مامان علیسان 🐣👶🏻 مامان علیسان 🐣👶🏻 ۱ سالگی
از وقتی شیر خودم و شبا میدادم فقط قطع کردم و شبا هم مثل روزا شیر خشک میدم تازه دارم میفهمم بقیه چقدر راحت بچه داری میکنن و من به خاطر حرف خانواده و همسر تا الان به خودمون عذاب دادم و باعث شدم پسرم تو طول شب هر یک ساعت بیدار بشه و به سختی بخوابونم و هیچی از خواب شبمون هم نفهمم من حدود هیفده ماهه که شبا درست نمیخوابیدم و الان یه هفته س تازه داره هرچی میگذره روند خواب این بچه درست میشه🫠
درسته هنوز شوهرم یه جوری بهم نگاه انگار در حق بچه با ندادن شیر خودم ظلم کردم ولی خوب بچه من یه مادر با اعصاب قوی میخواد با یه حال خوب🥲🫠 از شیر خودم گرفتن خیلی آسون بود انشالله دوسالگیش هم از شیر باباش خواستم بگیرمش سخت نباشه😁🫶🏻
من از سه ماهگی با زور فراوان به علیسان شیر خشک دادم ینی سه ماه تلاش کردم آخر شیر خشک و قبول کرد و هنوز عکس و فیلمایی که با ذوق میگرفتم از خوشحالی شیر خشک خوردنش و نگاه میکنم لذت میبرم🥹🤍 من از شیردهی حس خوبی نمیگرفتم برعکس خیلی از مامانا یادمه یه بار یکی از نزدیکانم بهم گفت تو چه جور مادری هستی چقدر ناراحت شدم🥲💔

یه سئوال الان شیر شب میگن منظور چه ساعتی علیسان دیشب ساعت یک شب قبل خواب شیرخشک خورد خوابید بعد ساعت نه و نیم صبح بیدار شد بهش دادم این ینی شیر شب نمیخوره !؟ گاهی ۱۰ ۱۱ شب میخوابه بعد ساعت ۶ ۵ صبح بیدار میشه بهش شیر درست میکنم میدم تا ۹ ۱۰ باز میخوابه که بیدار میشه دوباره میدم درسته!

امروز ۱۴۰۵/۰۱/۰۵؟
مامان شاهزاده پسر❤️🥰 مامان شاهزاده پسر❤️🥰 ۱۶ ماهگی
سلام مامانای عزیز
هر کی حوصله داره بیاد با من درد دل کند🥺🥺🥹
نمی‌دونم چرا همش یهویی دلم ایقدر میگیره ک اصلا تحمل هیچی و هیچ کسی رو ندارم نه شوهر نه بچه نه کسی دیگه بچم ک نق نق می‌کنه انگار مغز سر منو با ی چیزی خراش می‌کنه
و تو دنیا هیچ دوستی ندارم میدونید
من الان یدونه هم دوست و همدم رفیق ندارم ک بشینم باهاش درد دل کنم و بخندم و یا بگریم بجز مادرم اونم ازمن دور هست و با مادرم کدنمیتونم همه غم های زندگی مو بگم خیلی ناراحت میشه الان سه سال هست ک ندیدمش همه خونواده مو
نمی‌دونم چرا ایقدر کم چانس هشتم با هر کی دوست شدم تو روز بدم منو ول کرد اصلا پشت شو نگاه نکرد
و اینکه خدا یه پسر به من داد ک رفلاکس پنهان داشت از موقع تولد تا الان من اصلا زندگی مو نمی‌فهمم نه غذا میخوره نه شیر نه رشد داره
امشب پسر همسایه مون رو دیدم ماشالا اندازه پسر من بود شاید هم بزرگ تر اون الان هفت ماهش هست
و مادرش هم دیدم خشکل و خوشحال موهاشو رنگ کرده بود و به خودش بگرسیده بود
ولی منو این بچه پیر کرده بخدا خیلی دلم گرفته طرفم نگاه میکنم قیافم چقدر تغییر کرده اندام ک افتضاح شده
شوهرم هم ک اصلا همکاری نمیکنه با من بچم اینقدر نق نقی هست ک اصلا نمی‌ذاره به خانه ام برسم میدونید خیلی خستم خیلی میبینم اون زحمت ک من به بچم کشیدم این های ک مبینم نکشیده حتا نصف شو ولی پسر من کوچیک تر از اونا هست نا شکری نمیکنم ولی خدای حقم این نبود

خیلی تنها و بیکسم 😭😭😭خدا این خالو نصیب هیچ کس نکنه حتا هم ک شده یک دوست آدم داشته باشه
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۳۵۸



و البته رادمهر … رادمهر کوچولوی من … قبل دیدنش بچه داشتن برام یه کابوس بود و هیچ وقت نمیخواستم عملی بشه ولی الان … با دیدن پسرک یه بخشی از قلبم روشن شده بود که قبلا اصلا از وجودش خبر نداشتم ، اون شیرین ترین نقطه ضعف من به دنیاست، رد پای بودنش تو زندگیم هرچند کوتاه ولی دل نشینه .
بهش نگاه کردم و دست کوچکشو در دستم گرفتم و اروم‌ بوسیدم و نمیدونم چطوری ولی قطره اشک کوچیکی از چشمم روی گونم افتاد
رادمهر کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد ، با اون نگاه به رنگ اقیانوس بهم خیره شد و بعد بلند شد نشست
با لبخند گفتم : سلام جان بابا
با تعجب اطرافشو نگاه کرد و لب چیند
بغلش کردم و گفتم : قربون رادمهرم بشم من ، گریه نکن خشگلم
چشماشو مالوند و اروم گفت : ماما
موهاشو ناز کردم و گفتم: ماما اینجا خوابیده ، ببین چقد خسته بوده
به نیاز نگاه کرد و میخواست گریه کنه که سریع همینطوری که بغلم بود از روی میز شیشه و شیر خشکی رو که تازه گرفته بودم برداشتم و براش شیر درست کردم
پرستار قبلا بهم گفته بود که وقتی بیدار شد حتما بهش شیر بدم
نشستم روی مبل دوباره و تو بغلم درازش کردم و شیشه رو دادم دهنش
با دستاش شیشو گرفت و درحال خوردن بهم نگاه میکرد
با لبخند گفتم: شیر دوست داری؟
همینطوری با دهن پر گفت : هوم
خندیدم و انگشتمو روی ابروش کشیدم و خدارو هزار بار بخاطر داشتنش شکر کردم
وقتی شیرشو خورد خواست بلند بشه و منم گذاشتمش روی زمین و با خنده گفتم : رادمهر مامان خوابیده زیاد سر و صدا نکن