#نیاز ۳۵۸



و البته رادمهر … رادمهر کوچولوی من … قبل دیدنش بچه داشتن برام یه کابوس بود و هیچ وقت نمیخواستم عملی بشه ولی الان … با دیدن پسرک یه بخشی از قلبم روشن شده بود که قبلا اصلا از وجودش خبر نداشتم ، اون شیرین ترین نقطه ضعف من به دنیاست، رد پای بودنش تو زندگیم هرچند کوتاه ولی دل نشینه .
بهش نگاه کردم و دست کوچکشو در دستم گرفتم و اروم‌ بوسیدم و نمیدونم چطوری ولی قطره اشک کوچیکی از چشمم روی گونم افتاد
رادمهر کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد ، با اون نگاه به رنگ اقیانوس بهم خیره شد و بعد بلند شد نشست
با لبخند گفتم : سلام جان بابا
با تعجب اطرافشو نگاه کرد و لب چیند
بغلش کردم و گفتم : قربون رادمهرم بشم من ، گریه نکن خشگلم
چشماشو مالوند و اروم گفت : ماما
موهاشو ناز کردم و گفتم: ماما اینجا خوابیده ، ببین چقد خسته بوده
به نیاز نگاه کرد و میخواست گریه کنه که سریع همینطوری که بغلم بود از روی میز شیشه و شیر خشکی رو که تازه گرفته بودم برداشتم و براش شیر درست کردم
پرستار قبلا بهم گفته بود که وقتی بیدار شد حتما بهش شیر بدم
نشستم روی مبل دوباره و تو بغلم درازش کردم و شیشه رو دادم دهنش
با دستاش شیشو گرفت و درحال خوردن بهم نگاه میکرد
با لبخند گفتم: شیر دوست داری؟
همینطوری با دهن پر گفت : هوم
خندیدم و انگشتمو روی ابروش کشیدم و خدارو هزار بار بخاطر داشتنش شکر کردم
وقتی شیرشو خورد خواست بلند بشه و منم گذاشتمش روی زمین و با خنده گفتم : رادمهر مامان خوابیده زیاد سر و صدا نکن

۱ پاسخ

غذای کودک در روبیکا با بیش از ۳۳۰۰ مادر .🫂💕
@food_babyy

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۳۳۴




ومد جارو رو از دستم گرفت و با لحن ارومی گفت: برو به خودت برس من بقیشو انجام میدم
بهش نگاه کردم و با چشمایی پر از اشک گفتم: فقط لطفا اون زنتو نیار تو خونه ای که رادمهر هست زندگی کنه.. اون بچه گناهی نداره که تو همچین محیطی بخواد بمونه
اشکام بخاطر این نبود که شوهرم زن دوم گرفته بود بلکه بخاطر این قانون لعنتی ای بود که با اینکه شوهرت یه مریض باشه و حتی زن دیگه هم بگیره باز اونه که برای طلاق باید رضایت بده و چقد که این وسط به خانوم های زیادی ظلم شده
متهان اروم گفت: باشه نگران نباش میبرمش همون خونه ی خودم
سرمو تکون دادم و رفتم‌ از پله ها بالا و یه دورس و شلوار مشکی پوشیدم، لباسامو برداشتم و رفتم ارایشگاه ….
شب شده بود و به همراه ماهان و رادمهر تو بغلم رفتیم هتل و از ورودی وی ای پی به سالن وارد شدیم ، اینبار خداروشمر ماهان لجبازی نکرد و به موقع رسیدیم
کت شلوار قرمز رنگ پوشیده بودم و‌ رادمهر کوچولو هم با لباسای اسپرتش دست در دستم باهام راه میومد
بعضی اوقات که نگاش میکنم انگار البرزه که داره جلوم راه میره انقد بهم شبیهن
زیبا که جلوی در داشت با چند نفر صحبت میکرد اولین نفر دیدمون و با ذوق داد کشید رادمهر خالههه نگاش کن چقد بزرگ شده
رادمهر انگار که بترسه چرخید و از پام گرفت
ماهان با حرص گفت: جان بابا ترسیدی ؟ بیا بغلم
خواست بغلش کنه ولی رادمهر فقط به من چسبیده بود و نمیزاشت ماهان بغلش کنه ، جای تعجب هم نداره وقتی حتی یبار بچه رو تو حالت عادی بغل نکرده اونم الان دوست نداره بره بغلش
رو پاهام نشستم جلوی رادمهر و گفتم: چیشده خشگل مامان ؟ خاله ترسوندت؟
مامان سوگند مامان سوگند ۱۴ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو
مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۷ ماهگی
چند روز پیش رفتیم مهمونی
ی خانمی که ایشون هم بچه کوچیک داشت تو اون مهمونی بود و هیچ آشنایی هم با همدیگه نداشتیم
وقتی وارد شدم با همه سلام و احوالپرسی کردم چه آشنا و غریبه و ی گوشه نشستم
کاری به نگاه های این خانم ندارم که خیره و بد نگاه میکرد (به این نیت کردم که فرم نگاه کردنش اینطوریه و قصد و غرضی نداره)
اما بچه اش مدام میومد پستونک از دهن آرسام میکشید و آرسام نق میزد و طوری شده بود که تا اون دختر بچه نزدیک می شد آرسام حالت حمله میگرفت که موهاشو بکشه 🫠🫠🫠
و من این وسط همش مراقب باید می‌بودم که به هم آسیب نزنن
اون خانم هم هیچ کاری با بچه اش نداشت فقط همونطوری چپ چپ منو زیر نظر داشت 🙄
من آرسام رو دادم بغل خواهرم گفتم برم براش شیشه آبش رو بیارم وقتی برگشتم دیدم پستونک آرسام تو دهن اون بچه هست و داره همینطور میجوه
آرسام هم داره نگاهش می‌کنه
خواهرم هم متوجه نشده چون همش این دختر بچه جلوی آرسام بود و بالاخره موفق شده بود پستونک رو از دهنش در بیاره و بزاره دهن خودش
اینقدر حرصم گرفت از بی خیالی اون مادر
مامان ❤️❤️❤️❤️ مامان ❤️❤️❤️❤️ ۱ سالگی
دختراااا بیاید یه چی جالب تعریف کنم بخندیم. 😅
من امروز پسرمو بردم خونه بازی اونجا بچه ها زیاد بودن یهو چشمم به یه پسر هشت ساله خورد همینکه نگاش کردم مستقیم اومد بغلم کرد منم نازش کردم
دیگه من همش درگیر پسرم بودم باهاش بازی میکردم اینم هی دنبال ما میومد نمی‌دونم این بچه تو دلش چی بود ولی حس بدی گرفتم یجوری نگاه می‌کرد خودشو میچسپوند بهم دوسه بارم الکی میومد بغلم می‌کرد یجوری نگاه می‌کرد حس می‌کردم میخاد ببوسه😩 😩😂🤦🏻‍♀️
حس بدی گرفتم گفتم خاله برو اونور با بچه ها بازی کن پسرم کوچیکه من با این بازی میکنم دیگه منم چون بی بی فیسمم😂
بچه یهو گفت مگه پسر داری گفتم آره میگه مدرسه نمیری گفتم نه یه عالمه سوال پرسید گفتم من مامان اینم نگاه کن پسرم کوچیکه میخام باهاش بازی کنم توام برو با بقیه خاله ها بازی کن بنده خدا همینکه فهمید عروسی کردم بچه دارم‌ یجوری شد رفت دیگه نیومد 🤦🏻‍♀️🤣🤣🤣
بنظر شما منظورش چی بود؟😂😂😂
شیرخشک
پوشک
رفلاکس
مای بی بی
مولفیکس
شیردهی
نوزاد