۱۲ پاسخ

بهتره بپرسید جقدر عصبانی نمیشید🤣
من یه وحشی درنده ام🤣🤣اون روز شوهرم میگفت چته وحشی.پسرم یا گرفته عصبی میشم میگه وحشی نشو🤣

یادش بخیر تا دو سال پیش بود هر مادری سر بچش داد میزد میپریدم بهش

پسرمن موقعی که گریه میکنه اگ نازشو بکشم بدترمیکنه باید بره ی گوشه گریه کنه خودش ساکت میشه ،میادسمتم
اگه نازشو بکشم جیغ میکشه میگ بروو
براهمین محل نمیدم
ولی خب بعضی اوقات دگ رو اعصابمه
زدنم ک همه چی پرت میکنه بالقد میزنه ،میپره رومون ،جدیدا داشت موهامو میکشید

من که دیگ مغز برام نمونده خواهر، از وقتی کوچیکه اومده انگار بزرگم باهام لج کرده باشه لجباز شده خواهر بزرگم گفته اگ برا این عصبی بشی یا دعواش کنی بتمن طرفی ازبسعاشق همن، منم خیلی کنترل میکنم ک دعواش نکنم حتی بدترین کارو کنه، ولی خب گاهی از کورا در میرم ولی سریع خودمو جمع میکنم

کلا کنترل میکنم کاااامل دیگ خیلی عصبی بشم ازهمون جا و هرلحظه ای باشیم پامیشم میرم یه وری سرم گرم بشه چنددقیقه بعد برمیگردم

بهتره بپرسی درروز چقدرآرومین من روانم روازدست دادم امروز به شوهرم گفت ۲ روز نرو سرکاربچه رونگه دارمن برم خونه مادرم یااینکه همین روزا میفتم آی سی یو🤦‍♀️

نزدیک پریودیمه دیونه شدم

پسرت کامل حرف میزنه؟

خیلیییی تلاش میکنم جلوی خودمو بگیرم خیلی دارم حرص میخورم اما عهد کردم اجازه ندم این شرایطم باعث بشه داد زدن یا کتک زدن بچم برام عادی بشه
خیلی شرایط بدی دارم خیلی روزا از شدت عصبانیت کریه میکنم اما خودمو کنترل میکنم
راستی چخبر ازت؟

من فقط وقتایی که به خودش اسیب میزنه میخوره اینور اونور عصبی میشم ولی موهامو بکشه بزنه یا هرچی عصبی نمیشم ولی وقتی سرشو میزنه جایی س گ میشم از نگرانی

تمام سعیمو میکنم،عصبانی هم میشم بعضا ولی جلو خودمو میگیرم،اون هیچ درکی از کارش نداره،فقط ۲سالشونه
یدونه بچه داریم اونم دعواش نکنیم

من که خیلی خودمو کنترل میکنم ولی گاهی مثل امروز رد میدم واقعا دیگه انگار مغزم یاری نمیکنه
رفته رفته هم بدتر لج میشه و گریه فقط

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒