یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒

۷ پاسخ

خودتو سرزنش نزن ما هم آدمیم بالاخره ما هم گاهی از کنترل خارج میشیم خستگی بهت فشار اورده ربات که نیستی. منم مثل تو با همه رعایت کردنها گاهی از کوره در میرم از شدت خستگی

عیب نداره زیاد سخت نگیر ماها هم آدمیِم احساس داریم از سنگ که نیستیم واسه هممون پیش میاد

عزیزم حق داری ماهم یه صبر و تحملی داریم،بهش شربت لیکو زینک بده من بعد ده روز تاثیرشو دیدم

عزیزم 🫂🫂. چقدر حرف‌هات رو می‌فهمم. من هم یکی دو بار از این حرکت‌ها زدم و مثل چی های های گریه کردم بعدش. چقدر سخته دو راهی بین نگران بودن برای غذا نخوردن بچه و اینکه بهش احترام بذاریم و به زور هم نخوایم غذا بدیم بهش. من هی میگم اذیتش نکنم شاید دوست نداره، میل نداره. از طرفی میگم وزن و قدش زیر نموداره نمیشه کاری نکرد. و اون موقعیت مهمونی رو من هم یک بار کم و بیش از چیزی که تعریف کردی تجربه کردم.

دخترت چند کیلوعه؟

ریشه ی رفتارش اضطرابیه
ای کاش،مجبورش نکنید سریع تو جمع اوکی بشه
دختر منم اینجوریه تایپ شخصیتش اینه و منم بهش احترام میذارم هرکسم میگه چرا حرف نمیزنه میگم طول میکشه یخش آب بشه و از اول تا اخر تو بغلم میمونه بعضی مهمونیا نیم ساعته یخش اب میشه و اوکی میشه و بعضیا هم از اول تا اخر بخش اب نمیشه به خاطر جو بد مهمونی
قسمت امیگدال مغزش‌ به خاطر اصطراب زیاد فعال تر شده که تو جمع راحت نیست
تو خونه زیاد دعواش،میکنی؟
یا با همسرت زیاد دعوا میکنید؟
دوره ی رشد بی نهایت اکادمی تربیت خیلی میتونه کمکت کنه تو بله و روبیکا پیج دارن

هیچی خودمون کم بدبختی داریم باید غصه شکم ی نفر دیگرم بخوریم من پسر بزرگم ۷سالش اصلا غذا خور نیست درحد ۵قاشق قشنگ میفهمم چی میگی من ک دیگه سر شدم واقعا

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۴ سالگی
سلام مامانا اومدم درد و دل کنم امروز پسرم خیلی اذیتم کرد از صبح ک بیدار شد همش گریه کرد هیچ می‌گفت میخام بزنمت محکم چندتا خوابوندم تو صورتم و چشمم منم همش بغلش میکرد میگفتم چی میخوای مامان فقط می‌گفت میخام بزنمت و گیر داده بود الان باید بریم فروشگاه گفتم مامان دست و صورتمو بشورم صبحانه بخوریم میریم می‌گفت نه نمیرفت دسشویی نه یمذاتش من برم اهرم جیش کردن تو شلوارش پشت در دستشویی هم کلی گریه کرد بعد یک ساعت تمام با زور گوشی و تلویزیون ساکت شد بعدم ک بردمش بیرون کلی اذیتم کرد میخواستم خرید کنم همش می‌رفت و من دنبالش آخرم کیلی داد زدم سرش جلوی همه و زدمش زنعموش اومده بود فروشگاه رفته پیش اون میگه میخام پیش اون باشم و نمیومد با زور دیگه باهم اومدیم بعدم خونه دوباره کلی اذیت کرد شلوارش در آورده بود و لخت راه می‌رفت نمسذات بپوشونمش هی جیش میکرد دور خونه با کتم هم نپوشید منم کلی جیغ و داد کردم و گریه کردم نمیدونی. مایر کرد که اینقدر ازش بدم اومده بود ب خدا باورتون نمیشه وقتی زنعموش رو میبینم انکار اون مامانشه از این رو به اون رو میشه ب شوهرم میگم این دعا داره همش میعاد بره خونه اونا پیش اون باشه منو کلی زده و اذیتم کرده منم اعصاب ندارم دیگه زورم میاره جاریم خودش ی بچه داره جیکش در نمیاد ولی این ابرو برا من نداشت تو همسایه ها از بس جیغ و داد کردم و همش داره گریه میکنم از بچگی هم همین بود الآنم همینه ی دستشویی نمیتونم برم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ سالگی
من واقعا کم آوردم در مقابل تربیت و رفتارهای بچم🥺😭دیگه نمیتونم اصلا از پسش بر نمیام چون هم اخلاقش خیلی بد شده مداااام گریه می‌کنه نق میزنه بهانه میگیره چیزی پرت می‌کنه زور میگه حرف گوش نمی‌ده حساب نمیبره واقعا نمی‌کشم دیگه 😔
تمام مسئولیتش گردن خودمه شوهرم صبح می‌ره شب ۱۱میاد نه مجبتی می‌کنه نه پارکی می‌بره نه وقتی می‌ذاره نه یه تفریح می‌بره بچم هیچی ندید از زندگی ،دلم میخاد یه مسافرت ببریمش نه ماشین داریم نه پول داریم ری م تو این زندگی همش ست سختی سهم ما😥😥😭😭😭😭
اینقدر اذیتم می‌کنه همش دارم سرش داد میزنم دعواش میکنم تهدیدش میکنم میزنمش ،همش کارم میگیره خیلی درد میگیره امروز دیگه از بس عصاب نداشتم گاز گرفت منم حرصم گرفت گاز محکم گرفتم دستشو دلش از حال رفت اینقدر گریه کرد منم از خودم متنفرم بخاطر این کارو بی حوصلگیم😥😥😭😭😭😭😭😭کاش یادش بره الهی من بمیرم😭😭😭😭😭شاید اگر شوهرم کمک می‌کرد و بیشتر با هامون بود و ..اینجوری نمیشد و عصاب بیشتری برام میموند تو رو خدا بگین چیکار کنم که زود عصبی نشم و لج‌ نکنم باهاش و اونم حرف گوش کنه