۵ پاسخ

رستوران شهرزاد

دختر منم کلا ولم نمیکنه میگه جن هست میترسم نه سالشه چسبیده به من

الهی عزیزم ♥️

عزیزم🤩🤩🤩🥰مادرشدن عجیب ترین حس دنیا

حالا دختر من مثل چسب بمن چسبیدع

سوال های مرتبط

مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا ۲ سالگی
الان ۹ روز ترک پوشک شروع کردم با چالش های زیاد که بعد دو روز شروع کرد لج و جیش نمیکرد سرویس پی پی ک کلا نمیکرد من نا امید ترین بودم اما الان دو روز هم جیش اش میگه هم پی پی راحت میکنه سرویس خیلی عوض شد این چند وقت فقط تشویق کردم ،اینم بگم روش هر کی بستگی به بچه اش و خودش داره من چون حساس بودم فقط دو روز اول شورت پوشوندم بعدش پوشک کردم باز میکردم میرفت جیش می‌کرد باز میبینم چون حس کردم همش نگران نجس گردنم هی بهش میگم بریم کلافه شده از وقتی این روش پیش گرفتم الان میشه گفت سه روز نرمال شده و امروز از همه روز ها بهتر ،و من با خیال راحت سه روز شورت میپوشونم ،پوشک شب فعلا نگرفتم کم کم یه هفته بگذره روز اوکی بشه شب شروع میکنم ،فعلا بیرونم رفتیم پوشک کردم اما مثلا چهارشنبه شهربازی بود خودش گفت جیش دارم بردمش سرویس کرد باز پوشک اش کردم .خلاصه ک خدا قوت به همه مامان ها شرایط خیلی سختیه من اوایل نا امید شده بودم میخواستم ول کنم چون خطا زیاد داشت و لجبازی اما کم کم بهتر شد به نظرم گیر دادن و هی پرسیدن بیشتر کلافه شون میکنه .امیدوارم همه مامان ها این مرحله سخت راحت بگذرونن منم همینطور
مامان توت و آلبالو مامان توت و آلبالو ۲ سالگی
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒