۱۰ پاسخ

اینا بچه های سمی رو دارن پرورش میدن ک قراره با بچه های ما تو یه جامعه باشن متاسفانه

من همیشه از این میترسم ک بچه های ما قراره کنار بچه های اینا با این تربیت تو ی مدرسه ی محیط ی جامعه زندگی کنن و ارتباط داشته باشن 🫠😪

متاسفانه وقتی هیچ حد و مرزی برای بچه هاشون ندارن و کاملا آزاد گذاشتن و میگن بچه است باید هر کاری انجام بده همین میشه ..

حالا شما اینو میگی ، خدا رو شکر پسر من اصلا سمت بچه های کوچیک نمیره
ولی آدمها متفاوتن ، پسرم یک سال و نیم داشت رفته بودم دندون پزشکی ، یه خانومی با بچه اش اومده بود ، دخترش ۹ ماه داشت ، بعد همش میگفت چرا پسرت جدیه با بچه بازی نمیکنه، بیچاره زنش
خیلی از حرفش بدم اومد گفتم اتفاقا پسرم آقا و سنگینه ، سر سبک نیست
واقعا از درک و شعور نداشته ی بعضی آدم ها شاخ در میارم. مگه زوره دوست داشت بازی کنه
فکرش رو بکن یه بچه ی یک ساله رو قضاوت میکرد، اینجور آدما باید کارما پس بدن از بس که ذاتشون بده

پسر من جلوی بقیه خیلی ارومه و زیاد سمت بچه ها نمیره و لمس‌نمیکنه کسی رو نه بچه ن بزرگا رو،بعضی وقتا نگرانش میشم ولی بعضی وقتا م رفتار بعضی بچه ها و والدینشون رو میبینم میگم خداروشکر ک پسر من اینجوریه و زود ارتباط نمیگیره

از الان نگران آینده بچم هستم ک قراره وارد جانعه این شکلی بشه
هر کی تو خیابون پسرمو میبینه امکان نداره جلومو نگیرن و همه هم از رو دوست داشتن بهش شکلاتی چیزی میدن که آرتیا هیچوقت قبول تمیکنه ازشون حتی از دست زنعموشم چیزی نمیگیرع و من از این خرکتش خیلی خوشخال و راضیم

بعصیا خوشحالن ک بچشون زور بگه یا زرنگ باشه اون بچه البته بی تقصیره بچها حتی بزرگتر هم باشن گاهی نمیدونن چکار میکنن و بنظرم دعوا هم یچیز عادی بین بچهاش

و خواهشا اگه بچتون بی تربیت و فوش میده شما خوشتون میاد نه بقیه پس وقتی جلو یه بچه دیگه فوش میده هرهر نخندید بگید قربونت برم بچه خواهر شوهر فوش میده میخندن قربونش میرن آیدا متاسفانه فکر میکنه خیلی کار خوبی کرده یاد گرفته هرچی هم میگم انگار نه انگار

پسر منم بدون قصد وقرص بچه های دیگه را نازی می‌کنه یا بغل می‌کنه اما غریبه هارو نهههه...چون خیلییی مهربونه .... دلم برا اون پسر بچه سوخت شما که آنقدر بدن اومد عزیزم همون اول کار میخاسی بهش بگی خاله نباید شما دست دختر منو بگیری اگر اجازه دادم میتونی نازی کنی ویرایش توضیح بدی لعنت بر مادر بی مسئولیت......طفلکی اون پسر بچهه 😔

من بودم خودم تذکر میدادم به بچه اون وقت اگه مادره حرفی میزد میگفتم اگه دوست نداری کسی یه بچت حرفی بزنه خودت به موقع بهش تذکر بده
والا تو این زمونه باید ۴چشمی مواظب بچت باشی وقتی دخترم پارک میبرم باید همه حواسم بهش باشه اکثر مامانا می‌شینن رو نمیکت سرشون تو گوشی من مجبور میشم تک تک به بچها تذکر بدم که از سرسره بالا نرید بچه‌ی کوچکتر از خودتون هل ندید و....ینی از پارک برمی‌گردم صدبرابر عصبی تر میشم که جور بی‌خیالی بعضیا رو من باید بکشم

سوال های مرتبط

مامان عشقم مامان عشقم ۲ سالگی
بیشتر از بچه بی ادب،از مادر بی ادب بدم میاد،دیشب داییم‌ حلیم داشت هممون دورهم جمع شده بودیم،من بعد ۳سال میرفتم،دختر۶سالم با دختر ۵ساله دخترداییم‌بازی میکرد،بعد دختراین هی دخترمو هول میداد،دخترم دوسه بار اومد تو جمع گفت مامان این بچه منو میزنه،گفتم خب یا بازی نکن باهاش،یا ازپس خودت بربیا،تو فردا باید مدرسه،منکه اونجا نیستم هی بیای بهم بگی کی اذیتم کرد،گفت باشه،پاشد به بچه گفت یبار دیگه هولم بدی منم هولت میدم،دخترداییم سریع گفت بچمو هول بدی منم تورو هول میدم،به دخترداییم گفتم وا به جای اینکه بچتو جمع کنی به دختر من اینجوری میگی،بعد دیدم دختراون باز دخترمنو هول داد دخترمنم اونو هول داد،بعد دختراون به دخترمن میگفت بچه دماغو،حرفای زشت میزد،به دخترداییم گفتم تحویل بگیر بچتو،اون یکی دخترداییم گفت تو دعوای بچه ها دخالت نکنید،گفتم بله درصورتی که هول ندن،میدونی چقد خطرناکه هول دادن،بعد دعواشون میشد من دیگه بچه اونارو دعوا میکردم به دخترخودم هیچی نمیگفتم چون دخترمن داشت از خودش دفاع میکرد،اون بود که میزد،آخرش به دخترداییم گفتم پاشو بچتو جمع کن،رفتم دخترمو اوردم نشوندم کنارم،اومدم خونه میگم کاش خوددخترداییمم خودمم میشستم میذاشتم کنار خیلی پررو وگستاخه
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒
مامان آنیا مامان آنیا ۲ سالگی
امروز فکرم رفت ب دوسال پیش روزایی ک تازه زایمان کرده بودم چقدر منو رو سرشون میزاشتن حلوا حلوا میکردن ..،😅
اسم دختر اولم رو شوهرم انتخاب کرد گذاشت آتنا منم مقاومت نکردم خوشم اومد،🩷
دختر دومم ک اومد از اول سر اسم باهاش درگیر بودم میگفتم هانا .... اون می‌گفت آنیا ...
خلاصه از بیمارستان مرخص شدم اومدیم خونه بعد سر سفره صبحانه با مامانم و شوهرم حرف می‌زدیم هی میخواست توجیه کنه ک آنیا بهتره و... منم اصلا زیر بار نمی فتم ..
سکه آورد شیر یا خط کردیم جلو مامانم یه بار هانا اومد جِــر زنی کرد گفت نه و... دوباره انداخت بازم هانا اومد،😁😁👌🏻
گفتم حرف نزن پاشو برو شناسنامه رو بیار .. اونم خندید و منم خوشحاااال شوهرم رفت بعد چند ساعت اومد شناسنامه رو داد دستم دیدم نوشته آنیــا ،😳😳😲 خلاصه چشم تون روز بد نبینه یکم حال شو گرفتم ... اونم همش می‌خندید مسخرررره،😒😒😒😒 منم گفتم حالا از لج ات همش هانا صداش میکنم ولی نتونستم ،🤭😅😅😅 و شوهرم با پررویی اسم جفت شونو خودش انتخاب کرد کثااافت،😂😂