بیشتر از بچه بی ادب،از مادر بی ادب بدم میاد،دیشب داییم‌ حلیم داشت هممون دورهم جمع شده بودیم،من بعد ۳سال میرفتم،دختر۶سالم با دختر ۵ساله دخترداییم‌بازی میکرد،بعد دختراین هی دخترمو هول میداد،دخترم دوسه بار اومد تو جمع گفت مامان این بچه منو میزنه،گفتم خب یا بازی نکن باهاش،یا ازپس خودت بربیا،تو فردا باید مدرسه،منکه اونجا نیستم هی بیای بهم بگی کی اذیتم کرد،گفت باشه،پاشد به بچه گفت یبار دیگه هولم بدی منم هولت میدم،دخترداییم سریع گفت بچمو هول بدی منم تورو هول میدم،به دخترداییم گفتم وا به جای اینکه بچتو جمع کنی به دختر من اینجوری میگی،بعد دیدم دختراون باز دخترمنو هول داد دخترمنم اونو هول داد،بعد دختراون به دخترمن میگفت بچه دماغو،حرفای زشت میزد،به دخترداییم گفتم تحویل بگیر بچتو،اون یکی دخترداییم گفت تو دعوای بچه ها دخالت نکنید،گفتم بله درصورتی که هول ندن،میدونی چقد خطرناکه هول دادن،بعد دعواشون میشد من دیگه بچه اونارو دعوا میکردم به دخترخودم هیچی نمیگفتم چون دخترمن داشت از خودش دفاع میکرد،اون بود که میزد،آخرش به دخترداییم گفتم پاشو بچتو جمع کن،رفتم دخترمو اوردم نشوندم کنارم،اومدم خونه میگم کاش خوددخترداییمم خودمم میشستم میذاشتم کنار خیلی پررو وگستاخه

۵ پاسخ

الان تو خونواده خودم دوتا بچه کوچیک هست،گاهی با دخترام بازی میکنن گاهی دعوا میکنن،یادم‌نمیاد یبارم منو زنداداش یا خواهرم دخالت کنیم،گفتیم بخاطر بچه ها رابطه ماهم خراب نشه،چون اونا زود آشتی میکنن،ولی اینکه دخترداییم به جای تذکر به بچش دخترمنو تهدید میکرد،بدم اومد

بچتو خودت تربیت نکنی دوروز دیگه جامعه تربیتش میکنه
خوب‌کاری کردی که از دخترت دفاع کردی بعضی مواقع دفاع کردن باعث میشه بچه اعتماد به نفس بگیره
سعی کن تو جمع اون خانواده نری

این خوبه خواهر من بچه خواهرشوهرم پنج سالشه از پسرمن بزرگتره حرص پسسرمو درمیاره میزنش پسرمن میخواد بزنش مامانش میگه نهه نزن بعد میگه نباید دخالت کرد گفتم دخالت نکردن مال دوتا بچه همسن و باشعوره نکه خرپیرت بچه منو بزنه توخودتو بندازی وسط من یچی بگم بگی ولشون کن خداروشکر از اون شب ب بعد دیگه روشو ندیدم الان هشت ماهی هست تمایلم ندارم ببینم ازاین ب بعد

بتظرم بعد این حرکات اثلا باید پا میشدید و میرفتین یکم متوجه روش تربیت اشتباهشون میشن

من بودم شیردون دختر داییم میکشیدم بیرون 😅

سوال های مرتبط

مامان چغاله بادوم مامان چغاله بادوم ۲ سالگی
دیشب خیلی احساس رضایت از تمام تلاشهام کردم
لا اقل احساس کردم تلاشام در مورد تقویت اعتماد بنفس پسرم نتیجه داد شایدم این فقط بخاطر عشق مادرانس که منو انقدر خوشحال و راضی کرده
پسر من خیلی دوچرخه دوست داره ولی من میخواستم یه مقدار عاقل تر و توانا تر بشه بعد براش بخرم اینجوریه که تو پارک خیلی دوچرخه ها چشمشو میگیره
دیشب تو پارک یه دوچرخه نارنجی دید گفت میخوام سوارش بشم مامان
منم که اصلا حوصله نداشتم گفتم مال ما نیست ( مثل همیشه)
گفت بریم اجازه بگیریم و اگر اجازه داد سوار شم ( قانون همیشگی)
گفتم باشه برو خودت بگو
اینجاش خیلی منو خوشحال کرد من رفتم به مادر بچه سلام کردم و پسرمم به دختر بچه گفت سلام وقتی جواب سلام دادن پسرم بدون کمک من و دخالت و حرف من به دختر بچه گفت اجازه میدی من از دو چرخت استفاده کنم و سوارش بشم و اون هم قبول کرد
این منو خیلی شاد کرد که پسرم اعتماد بنفس داشت که خودش حرفشو بزنه و مودبانه تقاضا کنه
انقدر خوشحالم که امروز رفتیم براش دوچرخه بخریم 😂
مامان رُزا🦋 مامان رُزا🦋 هفته یازدهم بارداری
فرزندپروری پوشک مای بی بی بچه زایمان بارداری
سلام مامانا شاید چیزی که میگم از نظر شما چیز خیلی کوچیکی باشه ولی چند روز ذهن من رو مشغول کرده اون دسته بچه های که چه حق باهاشون باشه چه نباشه مادراشون ازشون دفاع میکنند وقتی بهشون چه چیزی بخواد که حتی برای خودشون نباشه هرطور شده میدن به باهاتون تا اروم بشن کلا اعتماد بنظر بیشتری دارن و تو بزرگسالی بیشتر بهشون احترام میزارن الان یه موقعیت رو براتون میگم شما بودید چیکار میکردید من همیشه به دخترم میگم اسباب بازی ات مال خودته اگه دوست نداشتی اشکال نداره به کسی نده و بهش میگم جایی هم رفتیم اونا هم دوست نداشتن بهت نمیدم چند روز پیش رفتیم خونه کسی یه دختر داره چند ماهی از دخترم کوچیکتره دختر من عروسکش رو برداشته بود بعد اون گفت بهم پس بده مامانش گفت دخترم خیلی عروسکش رو داشت همش بغلش منم از دخترم گرفتم بهش پس دادم یه چیز دیگه دادم به دخترم ولی بازم دخترم گریه کرد دو سه روز پیش اونا اومدن خونه ما بعد دخترمون سر یه کیف که برای دخترم بود دعوا کردن اون دختر بچه از زورش استفاده میکردم دختر منم گریه میکرد منم تو آشپزخونه اومدم وقتی رسیده داشت دست دختر منو از کیف جدا میکرد که رزا خانوم برو یه کیف دیگه برای خودت بیار دخترمم یه دفعه کیف رو ول کرد خیلی بهم برخورد منم رفتم کیف رو ازشون گرفتم گفتم میزارم تو اتاق که دعوا نکنند بنظرتون رفتار صحیح این موقع ها چیه
مامان یاسمین مامان یاسمین ۲ سالگی
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت