۱۲ پاسخ

دختر منم از دیروز خونه مامانمه چون کار داشتیم گذاشتیم مونده
خوبه مادرشوهر نگه میدارم ماهم بچه داداشم ی سره پیش ما بود مامانش سرکار بود اصلا اونجوری وابسته نشد

هیچوقت شب نزار بچت جایی بمونه براش عادت میشه برا بعدنش خوب نیست

اشکالی نداره
منم اخیرا بچه مو گذاشتم پیش مامانم یه شبانه روز رفتیم با سوهرم سفر
اونم پدرشه بی احساس نیست قطعا دوسش داره
شاید فشار روشه خسته میشه
یکم استراحت کن به خودت و خونه برس تا بیاد

وا خب خودت برو بیارش بچت ی روزه پیشت نیست چ دلی😑😶

واااااای بنده برگزیده خدایی کاش یکی بود دو ساعت بچه های منو می برد روانی شدم بخدا

عزیزم دقیقا درست میگی به نظرم برو دنبال بچت بیارش

فعلا ده هیچ شما بردیعزیزم

منم دخترمو شوهرم میبره صبح ظهر میگم بیار نمیاره تا شب میمونه ولی بعد میارتش اونجا نمیخوابه نمیزارم من خوب نیست براش ولی اینکه یکی هست چند ساعت بگیرتش ازش راحت شم ب کارام برسم خیلی خوبه خوشحال باش شوهرتم لابد کار داره میارتش درکت میکنه الان دلتنگشی منم تا بره دلتنگش میشم

واقعا دمش گرم نگه میداره بچه هاتو من که کسی بچه ام رو نکه نمیداره به جز یه خواهرم که میگه بیارش برو خرید کن
مامانم مه خودشو راحت کرده میگه من نمیتونم مادرشوهرمم که هیچی بیخیال

خودتم که یکی هست اینهمه بچتو نگهداره ده هیچ بردی

بچه من يك ساعتش بشه دو ساعت ميگه مامان ميخوام،با كلي ترفند و حواس پرتي نگهش ميداره مامانم تا ظهر ك از سر كار برگردم،تا برسم تحويلش بگيرم قلبم هزار تيكس،چون خيلي دلتنگي ميكنه و گريه،حالا عيب نداره شوهرتم مشغله داره ديگه ،خوبه كه يه جاييهست ك بچت اونجا خوشحاله،مهم بچست ك كجا خوشحاله

نگرانش نیستی؟

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امروز یکی از بدترین روزای زندگیم بود من واقعا هر روز با پسرم یه چالشی دارم دیگه از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسه نه برای من نه باباش تره هم خرد نمیکنه سر خوردنش داغون داغونم شوهرم امروز بهم گفت یه مشکلی داره وگرنه مگه میشه بچه هیچی دوس نداشته باشه انصافا مگه میشه بچه از شیر انبه غلیظ یا همون شیک انبه اونم خودم زحمت میکشم درس میکنم یا شیر موز یا معجون یا بستنی خوشش نیاد به خدا هیچ بچه ای رو ندیدم بستنی دوس نداشته باشه آنقدر شوهرم اصرار کرد بهش بخوره از صبح هیچی نخورده بود ساعت ۶غروب اومدیم بهش شیک انبه بدیم جفتمون رو رنگی کرد بسکه حرص خوردیم آخرم شوهرم کاسه رو کوبید تو دیوار حتی نمیخواد لب بزنه ببینه مزش چطوریه فقط ناهار خورده بود که اونم بلافاصله کلش رو بالا آورد روز به روزم داره بدتر و حرف گوش نکن تر میشه خیلی خستم خیلی روح و جسمم داغونه دلم میخاد یه کوله ببندم نصفه شب برای همیشه برم و دیگه هیچ کس رو نبینم حالا در کنار همه اینا بعد اون پروسه شکستن کاسه بردیمش پارک یه خانمه متولد ۷۸سه تا بچه داشت ۷ساله ۶ساله و۶ماهه یه طوری حرف میزد که میگفتی وای زندگی با بچه چه لذت بخشه با اینکه اون دوتا بزرگه مدام صداش میکردن و اون شش ماهه داشت گریه میکرد قشنگ داشت می‌خندید و سیگار می‌کشید نمیدونم من مشکل دارم یا اونا خوش به حال بچه هاش با همچین مادر آروم و ریلکسی بیچاره پسر من با این پدرو مادرش
مامان 👶نی نی👶 مامان 👶نی نی👶 ۲ سالگی
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
من واقعا این حرف چرتو درک نمیکنم که میگن بچست دیگه نمیفهمه کتک میزنه.... ناسلامتی بچه آدمیزاده عقل و فهم داره بزرگ‌ترش باید بهش یاد بده که خوی وحشیگریشو کنترل کنه. بخدا من این روزا اینقدر حال روحیم داغونه که حد نداره خودتونم میدونین که مادرمو از دست دادم...
چند شب پیش بس که تو خونه زار زدم شوهرم گفت پاشو بریم خانه بازی هم حال و هوای تو عوض شه هم بچه یکم بازی کنه. رفتم اونجا یه دختر بزرگ فکر کنم ۶ سالی داشت یهو الکی بدون دلیل حمله کرد به پسر من اینقدرم بزرگ بود من نمی‌تونستم از رو پسرم برش دارم افتاده بود رو پسرم با یه دستش مشت میزد تو سرش با یه دستشم صورتشو چنگ می‌کشید( توهین به کسی نباشه ولی بنظر من مادر و پدر این دختر از بچه داری فقط درست کردنشو بلد بودن بعدشم ولش کردن به امون خدا )..
حالا پسر دوساله ی من همینجوری که اشک می‌ریخت می‌گفت دختر خانم منو نزن زدن کار بدیه😓
خلاصه حال و هوام عوض نشد که هیچ بدترم شدم.