۱۲ پاسخ

زمانی ک تنهاییدبهیچ عنوان درومحکم نبندین درسرویس وتمام رو

اوففف درک میکنم منم همین یلارو دخترم سرم اورده با این تفاوت ک من در خونمونک قفل کرده بود همسرم خونه نبود.. کسیم اگ میخواست بیاد کمک نمیتونست خودم شیشه شکستم اومدم بیرون ی ساعت بیشتر تو حموم بودم دخترمم بیرون پشت در

وای چه ترسناک منم این بلا یه بار سرم اومده ولی خب دخترم خونه بود، رفته بودم حموم در حموم از پشت نمیدونم چطوری قفل شده بود هیچکسم نبود داشت میمردم با هزار بدبختی قفلشو شکستم اومدم بیرون

منم یبار رفته بودم توحیاط آشغالا رو بزارم دخترم در خونه رو بست پشت بندم انداخت هرچی میگفتم باز کن میگفت نه و قهقه میزد ازون طرفم میخواستیم بریم جایی میخواستم حاضرشمو هزارتاکارداشتم آخریه شیشه کوچیکو شکستم درو باز کردم رفتم داخل😑

شب یلدا تا رفتم تو تراس پسرم با برس سر من در و از پشت بست حالا اون تو پذیرایی منم داخل تراس ساعت ۱۱ صبح
پشت خونمونم خالیه و بعد خیابون کل ساختمون هم میدونم سرکارن اینقدر کوبیدم ب در تمام گچ دیوار ریخت و در آخر مجبور شدم با گلدون بزنم شیشه در و بشکنم گلدون شکست شیشه نشکست آخر با دسته تی زدم شیشه خورد شدم اینقدر محکم زدم که دستم با تی رفت داخل شیشه همه زخمی و خونی شد...

چند شب پیش با دخترم رفتیم پارک دستشویی عمومی 🤢 کثیفم بود درو روم بست داشتم خفه میشدم دیگه انقدر درو کوبیدم چند تا دختر اونجا بودن متوجه شدن اومدن باز کردن درو

منم یه بار کلید پشت در بود تا رفتم تو حیات و بیام دخترم در قفل کرد مجبور شدیم شیشه بشکنیم آخه کلید داخلش بود نمیشد درو اینور با کلید باز کنیم وروجکن بخدا

برا منم اتفاق افتاده کسیم نبود خونه همسایمون اومد در باز کرد

دختر من فعلا از این بلاها سرم نیاورده البته تا امروز😀🤦🏻‍♀️

وای دختر چ استرسی کشیدی ، خودمو تصور کردم جات یه لحضه

ماهم از این قفلع داریم من اینجور مواقع درو از پشت باز مبکنم و چن تا تکون میدم در رو از پشت این قفله کم کم میاد پایین

وااای خدا رحم کرده😂

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
واقعا گاهی وقتا دلم بحال خودمون مامانا میسوزه...
مخصوصا مامان هایی که بچه های نارس داشتن یجور دیگه ای خسته ان یه خستگی مضاعف دارن...
دخترم یک ماهه بشدت بدغذا شده...روزی یک وعده به زور با بازی با گوشی با هزار شکلک سه قاشق میخوره...
دقیقا تو همین یک ماه از مسواک متنفر شده و تا بهش بگم وقت مسواکه انقدر جیغ میزنه و گریه میکنه که حالم بد میشه آخرم زورم نمیرسه براش بزنم...
این روزا بشدت نق میزنه و در حدی که تازه ۴ دست و پا میرفت آویزونمه و ازم هزار و یک چیز میخواد...کل وقتم بجزتایمی که سرکارم واسش میذارم خیلی خوب و فهمیده و مهربونه اما یه شب مثه امشب که حسابی دهنمو آسفالت کرده سرش داد زدم رفتم تو دسشویی درو قفل کردم چقدر پشت در موند گریه کرد در میزد مامان مامان کجایی درو باز کن...باز نکردم در حد ۲ ۳ دقیقه بود دلم داشت ریش ریش میشد اما واقعا دیگه تموم شد صبر و تحملم....از بس که براش توضیح میدم همه چیزو از نوزادی الان بهش بگی مسواک ۴ تا جمله در مورد خوبیای مسواک میگه اما حاضر نیست بره تو دهنش...دیگه بریدم خسته ام داغون....کلی بوسش کردم و نازش کردم بهم گفت دوستت دارم مامانی...بعدم خوابید...کاش یکم با آدم راه می اومدن این بچه ها....😒😒😒
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒
مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 ۲ سالگی