واقعا که این مردا موجودات بدین...
من میخواستم باردار شم رفتم تحت نظر دکتر زنان بیمارستانمون ... از همون اول گفتم می‌خوام دختردار شم... مشاور تغذیه معرفی کرد رفتم پیشش خودش هم هرکاری لازم بود مثلا روزای نزدیکی و فلان رو بهم گفت و چون چهار سال بود پیشگیری داشتم دارو داد ... و حتی کلونیدین... بهش گفتم دوقلویی نمی‌خوام... گفت فقط هست درصد احتمال دوقلویی هست و بیشتر برا تخمک گذاریه.. خلاصه ما هم چون تو فامیل پدری و مادری دوقلویی داشتیم خداروشکر زد دوقلو شد... تو بارداری همسرم خیلی خیلی خوب بود.. قبل اونم خوب بود اما مشکلات جزیی داشتیم اما نه تا این حد... خلاصه من این قرص رو نگفته بودم به همسرم... تا یادم نیست چندماهکی گفتم بهش... بعد الان برا بار چهارم میزنه تو سرم که تو کلک زدی بهم سر بچه‌ها هم گولم زدی و قرص خوردی دوقلو شد... با لحن بد بهم میگه ها... تو دعواها میگه بهم.... یعنی انقد از دستش دلخورم که حتی مادربودن منم زیر سوال می‌بره.... خیلیا بهم میگن خدا دوستت داشته که دخترو پسر یجا بهت داده.. اما همسرم خیلیی دلمو شکسته و امروز برا بار چهارم با عصبانیت این حرفو بهم زد که تو کلومیفن خوردی و دوقلو اوردی‌.. واقعا من خیلی ساده ام که تو حال خوشم رازم رو به همسرم میگم و بعدا اینحوری میزنه تو سرم.... خیلی دلخورم
این فقط یه نمونه از حرفاش هستا... اگه فقط خوب بود و این یه حرفش بود زیاد دلم نمیشکست

۱۷ پاسخ

مردا همشون بی چشم و روهستن

نعمت بزرگی خدا بهش داده و ناشکری میکنه
بهش بگو مردک احمق جوری حرف میزنی انگار با یکی دیگ خابیدم ک اینجور میگی محلش نکن بزار ادم بشه

عزیزم میدونم الان ناراحتی تکرار و عنوان کردن این موضوع درست نیست
اما قبول کن هر موضوعی در مورد بچه به جفتتون مربوطه عیناً صحبت های دکتر رو باید منتقل میکردی به همسرت، الان یکم حس رو دست خوردن داره

عزیزم شوهر منم همینطور سریع عصبی میشه و با حرفاش دلمو میشکنه.
اینجوری برات بگم که انگار با یه مرد غریبه دعواش میشه و هرچی به ذهنش بیاد و میگه.
اصلا و ابدا فکر نمیکنه این آدمی که جلومه زنمه شریک زندگیم هست، حرفایی که میزنم چه بلایی سر روح و روانش میاره؟

منم کلومیفن خوردم چه ربطی داره. بیشتر ژنتیکیه

میدونی چیه انگار وقتی آدم دوقلو داره فشار زیادی روشه اصلا نه منطق سرش میشه نه احساس
بخداوندی خدا من انقدر تحت فشارم که حد نداره میگم خدا حداقل دوتان کاش شلوغ نبودن من یادم نمیاد بریم ی جایی این دوتا پنج دقیقه بشینن کنار من اینور اونور شلوغی نکنن دختر خواهر شوهرم ی سال بزرگتره از اول هرجا کنار مامانش میشینه
من همین الان دخترمو زدم و گاز گرفتم دیگه دیوونه شدم خونه مامانم موندیم چون شهرستانن همه خوابیدن این دوتا میرن اینور اونور داد میزنن

مردا خیلی خودخواهن همشون هعییی

همه اینجوری هستن موقع دعوا این چیزا رو سرکوب میکنن.میخان حرفی بحثی برا دعوا داشته باشن.

سلام در تاپیک ها مامان یاس درست میگه سعی کن هر حرفی رو به شوهرت یا حتی بقیه نگی

مادر بودن که واقعا سخته
مادر دوقلو بودن رو هیچکی بجز ما دوقلو دارها درک نمیکنه
که چقدر بارداری و بعدش سخت ترینه .
مردا اگه عقل داشتن ممه هاشون تو شورتشون نبود

عزیزم من همین الان یه تاپیک گذاشتم که بیشتر مشکلات و دعوا بخاطر حرف زدن هستش و سکوت بهترین راهه
من جدیدا فهمیدم خیلی محتاطانه باید با همه صحبت کن و هر حرفی رو نزد

بنظرمن تنهاراه حلش اینه که یادبگیریم بهشون محل نذاریم انگاری وجودندارن یادگرفتن بااعصابمون بازی کنن چوم‌فهمیدن که تاثیرمیذارن روی اعصاب ماهاومابرامون مهمه بنظرم مشکل ازخودمونه بایدبیخیال باشیم به پشممون بگیریم

مردا موجودات بدی هستن ... خیلی بد
شوهر منم همینجوریه‌‌. از بیرون مردم فکر میکنن فرشته س
ولی تا با کسی زیر یک سقف نری، نمیفهمی چجوریه
دلمو میشکنه، روانمو دستکاری میکنه
اخرش میگه من کاری نکردم
بعد از بچه ها خیلی بد شد
قبلش خیلی دوسش داشتم‌
بعد منم لجبازم کمی. نمیتونم ساکت بمونم. بحث میشه هی. ولی اون مگه کوتاه میاد تا به گریه نیفتم
به گریه میندازنم و حالت عصبی و پنیک بهم دست میده، اونوقت ول میکنه. حس میکنه اینجوری برنده شده. ازبس نامرده
بعدشم ۲۴ ساعت سردردِ گریه میکشم. هیچوقتم عذر خواهی نمیکنه. اصلا خودشو مقصر نمیدونه که.
دوباره ۴-۵ روز بعد همین روال ...
من که همش میگم تو خودشیفته ای. باید دارو مصرف کنی. ولی زیر بار میره مگه

درسته سخته ولی واقعا نعمت بزرگیه
دوتا بچه
همبازی
با هم بزرگ‌ میشن
خیلی شیرینه
و خدا روزیشون رو به بهترین شکل میده

فقط اگه شوهرت ناشکری نکنه

کلومیفن منم خوردم
اما نه توی جنسیت تاثیر گذاشت،نه دوقلو شدم
فقط تخمکم رو تقویت کرد


در مورد همسرت هم فقط فحش بنظرم میرسه
دلم خواست با دستام گلوش رو بگیرم و بگم به تو چه فلان فلان فلانتو،فلانم تو فلانت
🥴🥴🥴

اینم بگم یه سال قبل بارداریم برا اولین بار رفتیم مشهد تا حرم رو دیدم به امام رضا گفتم دوقلو می‌خوام .... بعدا که یادم میفتاد با خودم گفتم این چه آرزویی بود کردم کاش چیز دیگه ای میخواستم... شنیدین میگن اولین بار امام رضا و ببینی هرچی بخوای میده...
حتی اینم به همسرم گفته بودم
اما ببینید چجوری با اعصاب و روان من بازی می‌کنه...

برو باهاش صحبت کن همین الان بگو داری ناشکری می‌کنی حرف بزرگتر از دهنت میزنی اگ بلای سر یکی از بچه ها بیاد من میدونم و تو

سوال های مرتبط

مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
امروز دلم گرفت… نه از بچه‌ها، نه از زندگی، که از مادری که باید پناه می‌بود، اما تندی کرد…
توی فروشگاه لوازم‌التحریر، پسر کوچولوی من، با ذوقِ کودکانه‌اش، چشمش به یه پاک کن توپ افتاد. با ذوق گفت: «مامان اینو ببین!میشه بخریمش»
همین‌قدر ساده…کلا اصلا بچه ای نیست که اصرار کنه واسه خرید چیزی و خیلی کم پیش میاد چیزی بخواد
اما یه خانم، با لحنی تند و بی‌مقدمه، رو بهش کرد و گفت: «بچه‌ها همه‌چی که نباید بخوان! بذار مامانت نفس بکشه!»
و بعد هم به دختر خودش توپید که «از این یاد نگیر، نمی‌خرم!»

خشکم زد…
نه فقط از اون لحن، از اینکه یه مادر، درد خودشو سر بچه‌ی من خالی کرد…
پسرم ساکت شد، نگام کرد، نگاهش پر از سوال بود…
چجوری براش توضیح بدم که بعضی زخم‌ها از خستگی‌ان، ولی روی دل بچه‌ها جا می‌مونه؟

من مادر اون بچه نیستم، اما پناه پسر خودمم.
و دلم می‌خواد هیچ مادری، حتی توی سخت‌ترین روزها، پناهِ بچه‌ی دیگه رو خراب نکنه…


مادری یعنی پناه، یعنی آغوش، یعنی صبوری...
می‌دونم سخته، می‌دونم خستگی و فشار زندگی می‌تونه طاقت آدمو تموم کنه.
ولی گاهی یه جمله، یه نگاه، می‌تونه گوشه‌ی روح یه بچه رو برای همیشه تار کنه.
من اصلا آدمی نیستم که تحمل بی احترامی به پسرم رو داشته باشم اما لال شده بودم،خداروشکر شوهرم اومد و از خجالتش درومد البته جلوی دخترش نه اما چقد بد اجازه میدیم تو همه چی دخالت کنیم.