سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۳ ماهگی
مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۱ سالگی
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۱۰ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان هاکان مامان هاکان ۶ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
رفتم حموم و اومدم به سختی لباس پوشیدم و موهامو بافتم که مرتب باشم مثلا یهو یه لرز اومد سراغم هم درد داشتم هم میلرزیدم بازم با این حال تا ۴ تو خونه تحمل کردم بعد دیگ با شوهرم رفتیم بیمارستان به شدت پاهام میلرزید رفتم زایشگاه خانومه خمیازه کشون اومد گفت شورت و شلوارتو درار دراز بوش بیام معاینه
منم همین کارو کردم اما چون خیلییی سردم بود و میلرزیدم توانایی اینو نداشتم که لگنمو ازاد بزارم که معاینه کنه اونم اومد اینقد غر زد که پاهاتو باز کن دستم رد نمیشه لگنتو بزار زمین نه اینجوری نمیشه (یه اسم واژینو نمیدونم چی گفت ) تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی برو نامه بگیر سزارین بشی منم بغض کرده بودم و میلرزیدم و به دعواهای اون خانومه گوش میکردم دیگ اخر گفت برو اینجا بودنت بی فایده اس
دوباره راه افتادیم اومدیم خونه شوهرم چشاش کاسه ی خون بود از بی خوابی گفتم من خوبم عزیزم تو بخواب هنوز خیلی کار داره
خلاصه راضی شد بخوابه منم هعی رفتم دستشویی و اومدم جلو بخاری لرزیدم خیلی سردم بود و در عین حال عرق هم میکردم (بخاطر خنگ بازی خودم بود که میلرزیدم چون موهامو درست خشک نکرده بودم براهمون میلرزیدم )
خلااصه شیاف گل مغربی هم گذاشتم و هعی درد کشیدم تااا ساعت ۷ونیم صبح ۷ونیم رفتم دستشویی دیدم ازم خون اومد یکم دویدم به مامانم زنگ زدم که خون دیدم میخوام برم بیمارستان گفت بیا دنبالم منم میام
خلاصه با نهایت ارامش رفتم شوهرمو صدا زدم که پاشو خونریزی دارم دیگ وقتشه اون بیچاره هم با کلی استرس منو رسوند بیمارستان
خداروشکر شیفت اون خانومه تموم شده بود وگرنه سکته میکردم یه خانوم دیگ اومده بود گفت الان شدی ۵ سانت ...
مامان آریان👶🏻🩵 مامان آریان👶🏻🩵 ۳ ماهگی
مامان نور مامان نور ۶ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم