تجربه زایمان🩵
پارت ۳ ..

بعدش فهمیدم کیسه آبم پاره شد..
همون لحظه یه استرس بدی بهم وارد شد و ترسیدم🥹😂چون زایمان اول بودم و تجربه ای نداشتم..
به شوهرم گفتم کیسه آبم پاره شدد.. گف وسایلو برمیدارم و زنگ میزنم مامانت ..
منم گفتم تو این تایم برم یه دوش اب گرم بگیرم چون خیلیا گفته بودن کمک میکنه ..
انقد استرس داشتم تو حموم دست و پام میلرزید😂ترسیده بودمم..
سریع رفتم حموم و یه دوش اب خیلی گرم گرفتم و اومدم‌ بیرون و راه افتادیم..
جمعه بود و جاده هم شلوووغ🤦🏻‍♀😂
‌‌
راه افتادیم.. منم دیدم وای داره دردام هی شدید میشه😂
فاصلش دقیقه ای شده بود
هی میگرفت و ول میکرد!
وقتی درد نداشتم عالی بود اما یهو میگرفت خیلییی درد داشتتت🥲
هی و هی شدید تر میشد دردش نسبت به اتقباض قبلی!!
مامانم شونه هام ماساژ میداد و ..
خیلللی نگران بود من متوجه شدم🥲
منم تو اوج درد بودم اما داد و بیداد نمیکردم و فقط نفس عمیق میکشیدم دم و بازدم🥲

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۱ سالگی
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان مُنیب🧒 مامان مُنیب🧒 ۱۰ ماهگی
۱۴۰۱/۴/۸
قسمت ۱
چهل هفته و دو روز بودم که صبحشتو خونه کلی راه رفتم اونم تند تند و شبیه چارلی چاپلین انقد تند و قدمای بلند برمیداشتم که بعد دوساعت خسته شدم..بعد یه استراحت کوتاه شروع کردم به انجام دادن ورزش ها و در اخر رفتم دوش گرم گرفتمو تو تشت اب گرم مثل حالت دسشویی نشستم اون روز خیلی نگران بچم بودم بعد ازظهر به شوهرم گفتم بریم نوار قلب بگیریم و معاینه هم بشم...نوار گرفتیم الحمدلله خوب بود و ماما گف یه سانتو نیم بازی منم میگفتم بااین همه ورزش و پیاده روی و تحرک فقط یکونیم سانت گفت خیلیم خوبه دردات شروع بشه رحمت باز میشه گفت تا ۴۱ هفته کامل دردت نگرفت بیا بیمارستان امپول بزنیم...شبش ساعت ۲ اینا بود خواستم بخوابم که یهو یه اب کم از جلوم اومد منم خودمو گرفتم مثل وقتی ک ادرارتو میگیری بیخیال شدم گفتم شاید معاینه شدم برا اونه خون میاد چیزی نیس بعد گفتم بزار برم دسشویی نگا کنم ببینم چیه که رفتم دیدم عه بله ابه بیشتر شد همراهش هم ترشحات موکوسی میاد منم نمیدونستم کیسه س اومدم بیرون یکم بپربپر کردم که باز اب اومد و فهمیدم کیسه پاره شده یکم استرس گرفتم
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
شوهرمو راضی کردم بریم بیمارستان دیگه (طالقانی ابادان) رفتیم بخش زایشگاه ساعت ۱۰ بود تقریبا خیلی خلوت و ترسناک بود رفتم داخل شرایطمو گفتم و پرونده برام تشکیل داد وقتی فهمید خرمشهرم گفت که چرا اومدی اینجا گفتم دوست داشتم این بیمارستان زایمان کنم اما فهمید که دروغ میگم چون گفت بیمارستان ولیعصر تمام تلاششو میکنه سزارین قبول نکنه گفتم چرا گفت امتیاز منفی داره دکتر اومد معاینم کرد گفت کیسه ابت پاره و بستری شو گفتم سزارین گفت سونو میدی وزن همون بود سزارین اگه نه طبیعی وای کع مردم از استرس تا صب میمردم گفتم اگه طبیعی بود میتونم برم جواب قانع کننده ای نداد و گفت بزار سونو بدی بعد این وسط خواهرشوهرمم خیلی میترسید میگفت اینجا نمونیم بریم همونجا بستری شو راضی نشدم گفتم دیگه اخرش مجبورم زایمان کنم هرطور شده پس بزار بمونم شوهرمم مدامم زنگ میزد نمون اینجا میترسم شب ببرنت طبیعی🤣
شوهرم کارا بستری و انحام داد خواهرشوهرمم که همش گریه میکرد بخاطر اینکه خانواده خودم دورن بهشون چیزی نگفتم ترسیدم نگران شن
ساعت تقریبا ۲ بستری شدم و کم کم دردام شروع شد و استرسم بیشتر تا صب بیدار بودم و گریه کردم ساعت ۶ خوابیدم تا ۸ و منتظر اینکه ببرنم سونو بدم اما خبری نبود دردامم بیشترشده بود هی میگرفت و ول میکرد ماما هر ربع ساعت یکی میومد معاینه میکرد و غر میزد بلندشو ورزش کن و من گریه میکردم گوشیمم خاموش بود نمیتونستم به شوهرم زنگ بزنم و راه فراری نداشتم هر چند دقیقه یه بار دردم میگرفت اما هنوز یه سانت بودم و من از دیروز صب به جز ابمیوه هیچی نخورده بودم