منکه باردار بودم ۴۰ روز تو بیمارستان پرستار بابام بودم بخاطر تصادف شدیدش خبر نداشتم باردارم یا بیمارستان بودم یا پزشک قانونی همش چشمام پر اشک بود دندون جلوییام ریخته بود اعتماد به نفس حرف زدن نداشتم ماسک میزدم کسی نمیفهمید چی میگم تو خیابون میرفتم گریه میکردم چه روزای تلخی بود بعد دنیا اومدن حنا پای بابامو ۲ بار قطع کردن باز ۴۰ روز دیگه بیمارستان بود الان بیکاره هی میگه من هیچ وقت نمیتونم نوه مو بغل کنم ببرم مغازه مامانم خسته شده ۲ ساله پرستار بابامه خودم بعد زایمان سختی که داشتم مشکل پیدا کردم هر روز غصه میخورم بعضی وقتا فشارم میفته کارم به بیمارستان میکشه بعضی وقتا میگم مردم چقد خوشبختن چرا ما یهو اینطوری شدیم چشمم از دنیا ترسیده نمیتونم شاد باشم ولی خب قرار نیس دنیا همیشه یه جور بمونه اگه این اتفاقا نیفته ماهم رشد نمیکنیم زمان همچیو تغییر میده
انشالاه همه مریضا خدا شفا بدهد
انشالله زود سلامت میشن و بیشتر وقتشونو با رستا کوچولو میگذرونن
انشالاه سایه پدر مادرت بالاسرت منم بابام الان دوهفته بستری تو بیمارستان تومور مغزی داره یک بار عمل کرده بابا شما چطوره
با اذیت کردن خودت درست میشه؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.