۶ پاسخ

الهی بگردم جونم خدا حفظش کنه زیبا❤❤❤

نمیدونم جرا یهو ناراحت شدم
بچا دومم شیر خشکی شده یعنی خودش دیگه شیرمو نمبخورد شایدم من یه جارو اشتباه رفتم برگردم عقب هیج وقت شیشه شیر نمیخریدم که بخوام شیرخشک بش بدم و دیگه سینه رو پس بزنه

میفهمم خیلی حس خوبیه😭💕
خدایا شکرت
به قول خواهرم خدا پاداش همه صبوری ها تو یکجا بهت داد یه دختر خوشگل و سالم و گوگولی...
دعا میکنم هیچ خانمی چشم انتظار بچه نمونه

ای جانم بچه خیلی شیرینه

گلیم خودشو از آب کشیده بیرون😂😍

ای جانم
گرسنه بوده و خودش به داد خودش رسیده

سوال های مرتبط

مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
مامانا بچه های شماهم خراب کاری میکنن یا فقط دختر من منو دیوونه کرده با خراب کاریاش؟؟؟؟😫🥴
امروز آب قطع بود سر شب اومد میخواستم برم حموم کسی نبود جانارو بگیره دیگه جانا هم بردم گفتم یه حمومیش کنم فردا میخوام برم خونه مامانم اومدیم بیرون از حموم نشسته بودم پیشش درگیر بود با اسباب بازیش منم مرطوب کنندم آورده بودم داشتم میزدم دست و صورتم گوشیم زنگ خورد سر مطوب کنندمو بستم رفتم جواب دادم شوهرم بود گفت چی میخوای خونه یه چند تا چیز گفتم بخره یعنی حرف زدنمون 1 دقیقه هم نشد بخدا قطع کردم یهو برگشتم نمیدونم جانا چطور سر این مرطوب کننده رو باز کرده بود اصلا نمیدونم با چه سرعتی این کارو کرد! همشو خالی کرده بود رو سرش و لباسشو و اسباب بازی و فرش و تازه قصد داشت بخوره رفتم گرفتم ازش بهش گفتم با چه سرعتی این کارو کردی تو مامان!!غش کرده خنده به قیافه متعجب من😐😂
باز برداشتم بردمش حموم خودمم خیس شدم یه دوشی گرفتم و اومدم هرچی کثیف کرده رو شستم
من این مرطوب کنندمو سه هفته بود خریده بودم با بدبختی خریدمش😫یه ذره ازش مونده بود زدمش دست و صورتم کاسشم شستم تمیز دادم جانا بازی کنه خوشش میاد از این چیزا یه ذوقی هم میکرد وقتی کاسشو دادمش🥴😂
من باید چیکار کنم از دست این بچه🥴😖
مامان سبحان مامان سبحان ۲ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد