۲۱ پاسخ

عزیزم شوهرت دعوات نکن چرا بچه اینجور کردی

شوهرت چیزی نگه بچه رو کچل کردین

هوا داره سرد میشه اشتباه کردی

واییییییییییی جرررررررررر موهای بچه بزن این عکسا می‌مونن آینده فحش نثارشان میکنع هااا

وااااای خیلی خوووب بود😄😄😄😄

وای خواهر دادشم مرده عزادارم الان از خونه بابام میام کلی گریه وه زاری دادشم مجرد بود این مامورا سر اغتشاش دی ماه کشتنش خیلی عذاب اوره واسه سرگرمی میگمی یکم یادش بره اومدم خوندم کلی خندیدم به حرفات خدا دلتو شاد کنه

مایعه خندم شدی تو بی حوصله گیم
ببخشید ولی خیلی خندیدم🤣🤣🤣

🤣🤣🤣🤣

وای خدا 😅😅😅😅

مبارکش باشه🤩😂😂😂حالا دنیا ب اخر نرسیده بعضیا یه جوری میگن انگار چی شده اتفاقا خاطره میشه 😂😂روحم شاد شد از تصورش😂

باید بچه رو بدی داداشت ببره .بگی من میترسم 😂😂😂

😂😂😂😂

😂😂😂😂

چقد خندیدممممم واایییی دخترررررر😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

خدانکشتت روناک انقدر خندیدم 😂😂😂😂

😂😂😂😂

من ماه پیش سر پسرمو کچل کردم اشتباه کردم اوا داره سرد میشه

عزیزم چه سر بچه زبون بسته در میاری
خب میبردیش ارایشگاه 🤭😍

😂😂😂😂😂😂😂

انقدر تحت تاثیر حرف و نظر دیگران نباش بچه ت گناه دارع

وااای🤣🤣🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان سیران مامان سیران قصد بارداری
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر. 🌗
پارت 17
. و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود... از اتاق رفتم بیرون...( نفس) با امدن مامان.. و اقای ملکان... میران تندی بچه رو گذاشت... و بدون حرف رفت بیرون... وقتی که بچه رو تو بغلش گرفته بود... یه چیزی عجیبی درون من رخ داد... نمیدونم چی بود... خیلی حس خوبی بود... مامان با گریه و ذوق نگاهی به پناهم انداخت.. و امد سمتمو.. و بغلم گرفت...با گریه تو بغلش نفس کشیدم... که ازم جدا شد.. نگاهم افتاد.. به اقای ملکان... که لبخند مهربونی زد.. و گفت ــ خوبی دخترم.. شرمگین گفتم ــ سلام ممنون... امد سمت پناه... و بغلش گرفت... و قربون صدقش رفت.... دست مامانو فشردم.. و مامان به روم لبخند زد... اقای ملکان گفت ــ دخترم.. اتاقتو.. تو خونه ما اماده کردیم... تمام وسایل نوه مو اونجا چیدیم... اتاقت.. کنار اتاق میرانه... گفتم هرجور خودتت راحتی... ممنونی زیر لب گفتم... که بچه رو گذاشت تو بغل مامانم.. و گفت من برم دخترم.. ــ ممنون.. مامان رو بهم گفت ــ میران خان امده بود پیش بچه... سری تکون دادم.. و دارز کشیدم روی تخت... تمام بدنم درد میکرد.. ــ اره.. ــ چی گفت؟.. ــ هیچی فقط نگاش کرد... مامان.. توی فکر فرو رفت....* روزا ها میگذشت...... پناه شبا زیاد بیقراری میکرد.... مامان... و بابا رفته بودن شهرستان... توی اون خونه تنها کسی که با من خوب بود مهسا بود.. و آقای ملکان... داشتم پناه رو روی شونم راه میبردم... که در اتاقم باز شد... و میران.. درحالی که با بالاتنه برهنه.. و با چشمای نمیه باز جلوم ظاهر شد... هینی کشیدم... که غرید ــ نمیتونی یه بچه رو نگهداری بدش به من... با هیرت نگاش کردم... بعد از اون روز بیمارستان... حتا یه لحظه هم پناه رو ندیده بود