مامان H͟i͟r͟a͟d͟👼🏻 مامان H͟i͟r͟a͟d͟👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
مامان بلوبري🫐 مامان بلوبري🫐 ۲ ماهگی
بعد ديدم خاله ام امد گفت بيا بريم پايين اونجا سيب زميني سرخ كنيم واسه شام (خونشون دو طبقه هست پايين اشپزي ميكنن)كه من گفتم باسه وفتم پايين و اين يجورايي استرس داشت كه ديدم گوشيم زنگ ميخوره و اون يكي خاله ام زنگ زده كه من كجام گفتم خونه مادربزرگ كه اون گفت خاله بيا خونه ما منم گفتم واا چرا من ماشين ندارم گفت اسنپ بگيرم برات😐گفتم خاله حرفتو بگو من چرا بيام خونه شما گفت بيا كار واجب دارم بيا شام خونمون گفتم نه كارتو بگو من اين وضع پا ب ماه چرا بيام با اسنپ
گفت دايي اونجاس گفتم ن بالاس گفت اسمشو نيار دعوا ميشه بدونه من زنگ زدم😐منم گفتم چي شده گفت هيچي بهم زنگ زده كه تو چرا رفتي اونجا 😐😐منم گفتم اگه ناراحتن برم خونم گفت برو😀ديدم مادربزرگمم لال موني گرفته و ناراحته گوشي رو قطع كردم بي سروصدا لباسمو پوشيدم با اون موضع برگشتم خونم بخاطر شدت ناراحتي ماشين هم نگرفتم پياده رفتم فاصله ما و خونشون بيست دقيقه راهه پياده
وقتي هم از خونشون رفتم حتي مادربزرگمم نگفت كجا چرا ميري هيچي به هيچي🙁و من ناراحت امدم خونه با خاله ام تماس گرفتم گفت داييم ميگه من اين خونه ام كسي نياد اينجا اخه بدبخت٤٠خورده اي سالشه ازدواجم نكرده