مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۳ سالگی
انقدر دلم گرفت امشب من اگه هرکاری کنم برا مادر پدرم بازم قبول ندارن گفتم مادرم سینش غده دراورده اومدیم مشهد هیچی نیاوردن فقط نفری یک دست لباس آوردن من انقدر پتو انقدر ظرف ظروف وسایل آشپزی برنج ادویه ماکارانی همچی کامل اوردم هی غذا بپز چایی ببر ظرف بشور اتاقشونو مرتب کن شوهرم بنده خدا خودشو از کار انداخت با ماشین اورد هرجا کار دارن میبرنشون روزی دریغ از یک تشکر دستت درد نکنه حالا اینا بکنار اشکال نداره ولی دلم از این سوخت امشب جاتون خالی رفتم حرم یاد خانما گهواره هم بودم اتفاقا دعاتون کردم نشسته بودیم رو به رو صحن اقا تو حیاط مامان و بابام داشتن دعا میکردن برا داداشم همش میگفتن الهی پسرمون استا برق ماشین ماهری بشه بتونیم براش مغازه بزرگ تو بهترین جا بزنیم (چون دوساله تو برق ماشین کار میکنه وارد شده) الهی عاقبت بخیر بشه الهی هرچی از خدا میخواد بهش بده خدا حاجتشو بده الهی زن خوبی بگیریم براش کار کاسبی پر برکت باشه ولی اصلا از من نگفتن دلم گرفت با خنده بهشون گفتم همش که برا پسرتون دعا کردین حالا یک دعایی هم برا من کنید مستاجریم خونه دار بشیم یا کنکور قبول بشم راه دوری نمیره مامانم گفت تو خودت اینجا هستی دعا کن دیگه بابامم گفت دعات کردم دیگه گفتم خدا همه رو حاجت روا کنه وقتی میگم همه توهم جزوشونی دیگه همونجا میخواست گریم بگیره یک دعا چیه انقدر به دلم گرفت حتی تو دعا کردن هم منو دریغ کردن ولی تو نفرین کردن خوب واردن بزنن به سینشون انقدر حامله بودم تو عقد بودم نفرینم کردن😭 بخدا خیری ندیدم ازشون شوهرم روزی یک تومن از کارش افتاد بخاطر اینا با بچه کوچیک اون همه وسایل از شهرستان اومدیم مشهد دریغ از یک تشکر شاید چیز بزرگی نباشه ولی چون پدر مادرن دوست داشتم منم دعا کنن هی روزگار
مامان النا مامان النا ۴ سالگی
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۴ سالگی