۷ پاسخ

تا ابد حق👌

دمت گرم

هزاران لایک 👍

مامان که شدی باید یاد بگیری یه گوشت در باشه یکی دروازه
منکه اینطورم
به همه میگم چشم تو راست میگی ولی خب در نهایت کار خودمو میکنم و با کسی در نمیفتم😂

کاش میشد این متنو چاپ کنم رو لباسای پسرم اخرشم بنویسم دخالت ممنوع دوست عزیز

همه به کنار کاش دیگه بابای بچه ادای آدمای همه چی رونو در نیاره
شوهر منکه تو همه چی دخالت میکنه وخداروشکر هیچی هم بلد نیست

عالی بود

سوال های مرتبط

مامان گيسو مامان گيسو ۱۶ ماهگی
چندتا مورد توي گهواره جا افتاده و چون جا افتاده همه دارن انجام ميدن يا كسي كه انجام نميده يا جلوتر انجام ميده سريع مورد حمله قرار ميگيره
١-درباره مولتي ويتامين و اهن: خب مثلا يكي ٤ ماهگي دكتر براش تجويز كرده بعد ميبيني يه عالمه مادر ريختن سر طرف نههههه بايد ٦ ماهگي داد
خب شمايي كه ميگي ٦ ماهگي دليلت چيه؟فقط شنيدي؟
ببينين عزيزان علم ميگه بچه اول اينكه ٦ ماهگي وزنش دوبرابر تولد ميشع و غذا خور ميشه پس نياز به مولتي و اهن داره.. خب وقتي يه بچه اي به هردليلي ٤ ماهگي غذاخور ميشع و وزنشم دوبرابر شده دكتر براش تجويز ميكنه
٢-مثلا يكي مياد ميگه بچه ها فرني با كدوم شير پاستوريزه درست كنم
واي كه ياخدا…واي شير ميدي؟ زير يكسال ممنونه..واي من كه نميدم حالا تو بده
خب معلومه شما نميدي يه مادر صلاح ديده بده..قرارنيست چون شما كاري نميكني همه نكنن…
٣-يكي نوشته فلان پوره رو دادم و اين سوال رو دارم..
٩٠درصد نوشتن واي الان؟ واي خيلي زوده؟ مجاز ٨ ماهه واي تست گرفتي؟
اخه دورتون بگردم همهههه مادراي اين سرزمين عين هم نيستن هركسي براي خودش قدرت اختيار بچشو داره شما به سوالش جواب بده نه حاشيه..
تست حساسيت قانون و قاعده داره نه اينكه اينقدر تمركز سخت گيرانه…
٥- مثلا درباره حكيم بانو من خيلي چيزا ديدم به نظرم براي بچه هايي كه مادر حس ميكنه بايد قوي تربشه چيز خوبيه..ولي كافيه بگي من سرلاك ميدم
واي سرلاك؟ واي مواد نگهدارنده ميدي چطور دلت مياد؟ خب خودت درست كن
خب عزيزان همه مامانا ممكنه يك وعده به هزار و يك دليل نرسن درست كن
خب يكي سرلاك ايراني ميده يكي خارجي يكي سويق..
مادر هر بچه اي ميدونه كه داره چيكار ميكنه...
مامان ترمه جانم مامان ترمه جانم ۵ ماهگی
انگار آدم همزمان دو تا احساس کاملاً متفاوت رو تجربه می‌کنه:

* از یه طرف ذوق می‌کنی که «وای! دندونش داره درمیاد!»
* از یه طرف دلت می‌گیره که «پس اون نوزاد کوچولوی دیروزم داره بزرگ میشه…»

و حقیقتش اینه که هر مرحله همین شکلیه.
اولین بار که غلت بزنه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین بار که بشینه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین دندون، اولین قدم، اولین کلمه…
هر بار یه تیکه کوچولو از اون نوزاد ریزه‌میزه رو از دست میره و در عوض یه نسخه جدید و بزرگ‌تر از دخترم میاد. ❤️

میدونم که :
اون نی‌نی کوچولو مهربون و قوی من کاملاً از بین نمیره.
فقط شکلش عوض میشه.
دخمل بازیگوش‌من که الان داره پستونکشو رو با حرص می‌جوه،
چند ماه دیگه میاد با ذوق سمتم چهاردست‌وپا.
بعد یه روز میگه «مامان».
بعد یه روز میره مهد.
بعد یه روز مدرسه…
و قراره هربار فکر کنم: «کی اینقدر بزرگ شد؟»
سعی میکنم لذت ببرم؛
از همین بغل کردن‌ها.
از همین شیر خوردن‌های خواب‌آلود.
از همین دست‌های کوچولویی که دنبال صورتم میگردن.
🥹💕

و بین خودمون بمونه …
به محض اینکه اون دندون ریز سفید رو ببینم، احتمالاً اول ذوق میکنم، بعد یه عکس می‌گیرم، بعد چند دقیقه بعدش یه گوشه بغض می‌کنم. فک میکنم این جزو وظایف رسمی همه مامان‌هاست. 😭❤️🦷👶🏻
که البته این گریه از اون غم‌های قشنگه..
.
این بزرگ شدن‌ها یه جور یادآوریه که زمان داره می‌گذره. برای همین دل آدم می‌لرزه. ❤️

ولی یه چیزی رو بگم!
اگر الان میتونستی حرف بزنی فک میکنم میگفتی ؛
«مامان، نگران نباش. من هنوز همون نی‌نی توام. فقط دارم چیزای جدید یاد می‌گیرم.»

چون واقعاً هم همینه.. ❤️
:
«مامانت خیلی دوستت داره. اونقدر زیاد که حتی علائم دندون درآوردنت هم اشکش رو درآورده.» 😭❤️🎀