۶ پاسخ

خدا حفظشون کنه برات عزیزم
به نلین دارم آموزش جاهای خصوصی رو میدم میخام پوشکش کنم بهم میگه عبه یعنی من غش می کنم 🤣🤣🤣🤣

جااانم ، خدا حفظشون کنه برات 🧿🧿

دقیقا گل گفتی

حرف حق🤣

وای خدا چه بامزه هستن 😘

خودا😂😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان ❤️امیرحسام❤️ مامان ❤️امیرحسام❤️ ۴ سالگی
سلام مامانای عزیز پسرمو یکساعت پیش بردم خانه بازی اونجا با بچه های دیگه داشت بازی میکرد یه پسر بچه حدود 3تا4 سال بود فک میکنم سرش حالت سکه ای ریخته بود و اومد تف کرد تو صورت پسرم به مادرش گفتم مادرش میگه پسرم نمیتونه حرف بزنه بخواد یه چیزی بزور از کسی بگیره تف میکنه تو صورتشون گفتم چه ربطی داره انقد اعصابم خورد شد همون لحظه رفتم صورت پسرمو شستم ولی بدلم نیومد رفتم از داروخونه فوم شستشوی صورت کودکان گرفتم با یه بطری اب صورتشو شستم بعد الان اوردمش خونه بردمش حموم... واقعا بعضی پدرو مادرا چقد بیخیال نصبت به بچه هاشون حرف میزنن بهم میگه نترس بچم مریض نیست منم گفتم چه مریض باشه چه نباشه این کارش زشت بود بعد میگه فک کن بچه ی خودته اصلا وقتی اینمادر حرف حالیش نباشه وای به حال بچه اش حتی یه تذکر کوچیک هم به پسرش نداد منم رفتم به پسر بچه گفتم این کارت اشتباه بود نباید اینکارو کنی مامانش گفت لطفا دعواش نکن چون پسرم حساسه منو میگی عصبی شدم سری از اونجا اومدم بیرون واقعا موندم دیگه چی بگم حالا اگه بچه ی من اینکارو میکرد اینجور مادرا آدم میخورن بدم میاد از اینجور افراد که به هیچیشون نیست 😮‍💨🤦🏻‍♀️😖😡
مامان نور چشم مامان نور چشم ۳ سالگی
امروز با دخترم رفتیم مسجد جمکران دخترم اسباب بازی های ریز ریز بردلشته بود بعد میگفت بدم به بچه ها دوباره بهم پس میدن گفتم آره مامان بازی میکنن دوباره بهت پس میدن. بعد مدادرنگی و دفتر نقاشی و یه ماشین و یه موتور کوچیک اندازع دست خودش و چند تا عروسک خیلی کوچیک اندازه بند انگشت بزده بود همه چیش تو یه کوله کوچیک جا شد بعد داشت بازی میکرد ۲،۳ تا بچه اومدن کنارش اروم داشتن بازی میکردن که یه پسره اومد اونم کنارش ولی بد بازی میکرد خشن بود یکم بعدم موتور کوچولو دخترمو برداشت دخترم گفت داره میبره برا خودش بعد من رفتم به بچه گفتم آقا پسر خوشتیپ میشع موتور دخترمو بدی بعد ندادمحکم گرفته بود جیغ میزد بعد من از دستش گرفتم اون بچه ها با دخترم تند تند داشتن اسباب بازی هارو جمع میکردن میریختن تو کیف مادر پسره اومو خیلی خیلی طلبکار گفت خانم مگه مهد کودکه جمع کن اینارو یعنی بلند میگفت داشت یجوری داد میزد خانم جمع کن یعنی چی مگه اینجا مهد کودکه بعد من گفتم خانم بچه من که نگفته بچه ها بازی نکنن فقط میگه نبرن چطور این بچه ها نشستن آروم بازی میکنن بعد دوبارع طلبکارانه و بد گفت نه جمع کن و اینجا چرا اسباب بازی آوردی و ..
مامان قلب ِ مادر مامان قلب ِ مادر ۳ سالگی
به حدی آریارو دوسدارم ب حدی میخوامش ب حدی ک صبحو شب و نصفه شب و هر زمانی از شبانه روز بیدار باشم میبوسمش و میخورمش و میچلونمش ..
امروز ساعت ۵ونیم صب بیدار شدم دیدم چقد این بشرو میخوام من گرفتم تو بغلم یک جوری بوسش کردم بیدار شد ازخواب میگه مامان سرشبی چقد ماچ پاچم میکنی شوهرم سرشو برگردوند میگه چیکار میکنی ساعت ۵ صب🤕 گفتم بخدا نمیدونم چرا انقد میخوامش😬 اصلا یک وضع وحشتناکی میخوامش
میدونه منم مث چی بچرو فشار میدم میبوسم اریا میگه خستم کردی با این وضعت همیشه هم غرغرداریم ک میگم یدونه پسر ک بیشتر ندارم تواین دنیا چرا نبوسمش...نچلونم نخورمش😘😘😘 الان میگه خستم کردی امشب میرم بغل بابا میخوابم. منم گفتم میرم ی نی نی جدید میخرم بغلم میزارم بخوابه میبوسمش وای خدا یاد کوچولوییای خودش افتادم اصللاااااا حتی توذهنم نمیاد ک بجز اریا کسی رو بتونم بغل کنم یا دوسش داشته باشم این اندازه فقط خدامیدونه🤭🥲 اومده میگه میدونم محکم بوسم میکنی خستمم‌میکنی ولی اشکال نداره بوسم کن نرو نی نی جدید نخر😁😁😁😁
اصلا احساس میکنم نمیتونم بجز اریا بچه دیگه ای توبغلم بگیرم اینایی ک دوتا سه تا بچه دارن بیاین بگین همشونو یک جور دوسدارین واقعا؟؟؟ ینی یکی شیرین تر از اون یکی نیس؟؟؟؟ ک باعث بشه یکیو بیشتر از اون بخوایین؟؟؟ من دوست داشتن اریامو با دنیا نمیخوام عوض کنم🥲🫀
مامان نینی مامان نینی ۱۰ ماهگی
خاتما یه مشورت دارم
من و حاریم و مادرشوهرم تو یه ساختمونیم جاریم یه پسر ۸ ساله یه دختر ۱ ساله داره
من یه پسر ۳.۵ ساله و یه پسر ۵ ماهه دارم
جاربم خداییش دختر بدی نیست ولی به اخلاق بدی که داره الویت خودشه بقبه براش مهم نیستن
مثلا پریشب از ساعت ۶ تا ۱۰ شب رفت استخر شوهرش هم ول کرد با دخترش رفت پارک ماهم قرار بود بریم خیلی راحت گفت پسرم میگه حال ندارم بیام تو بمون تا بیاد پیشت و سه سوته قبل اینکه ما بگیم نه بچه رو فرستاد منزل ما و رفت

امروز من رفتم خرید برادرشوهرمو دم در دیدم سلام کردیم و اینا گفت نرفتی جایی گفتم نه خونم
اینم بچشو دوباره گذاشته اونو برده دکتر
و به منم نگفته یه ساعت بعد زتگ زده بچم پایینه هااا حواست باشه
بجه اومد بالا گرررسنه براش غذا اوردم میگه اینو نمیخوام اونو نمیخوام گفتم ما همینو داریم فقط
این زن ساعت ۱۰ رفت تا ۱
اخه سه ساعت برا یه اورژانس بیمارستان؟؟؟؟
نمیدونم چیکار کنم ؟؟؟
من بخدا بچه هام کوچیکن
اون پسرش بزرگه میتونه ببرش
یا حداقل با باباش بره مغازه سرکارش
با پسر منم مدام دعوا میکنن
به مادرشوهرم گفتم میگه والا به من چه