۷ پاسخ

معلومه که مادر بدی هستی بچه دستش معلوم نیست در رفته مو برداشته پیچ خورده چی شده نبردی دکتر تازه میگی نمیدونم ببرمش یا نه؟

عزیزم حتما یه دکتر ببرش وقتی میگه دستش درد میکنه شاید جایی خورده حداقل خیالت راحت شه چیزی نشده اونا زبون ندارن درد رو بجونشون می کشن

نه گلم تو اصلا مادر بدی نیستی هیچوقت همچین حرفی رو به خودت نگو
تو اولین فرصت دست بچه تو ببر دکتر ببین چشه؛ انشاالله که چیزی نیست
یه مدت هم سعی کن خونه ی مامانت اینا نری تا هم خودت و بچه ت در آرامش باشید؛ هم جای خالیت اذیتشون کنه و خودشون پیگیر بشن که بری
توهم بهشون بگو بخاطر کار مادرت ناراحتی

باید حتمن ببریش دکتر گناه داره چطور تا حالا نبردیش

عزیزم ببر دکتر یه عکس از دستش بگیر

عزیزم دستشو ی دکتر ببر دست بچه اذیته ک هی میگه درد درد دیگه گلم

چندوقت نرو اگ پرسید بگو از حدکتش ناراحتی هرکس میخواد باشه نباید بچه رو بزنه

سوال های مرتبط

مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون
مامان کربلایی امیرعلی مامان کربلایی امیرعلی ۲ سالگی
مامانا الان یه کلیپی در مورد بچه دزدی تواینستا دیدم، گفتم بشما هم بگم خیلی مراقب بچه هاتون باشید،کافیه فقط یه لحظه از بچه هاتون غافل بشید بخدا جلو چشمتون بچه رو میدزدن، این اتفاق نزدیک بود امشب واسه بچم بیفته،هرموقع یادش میفتم دلم میلرزه، امشب منو خواهرم اومدیم خونه مامانم، خونه مامانم چون حیاط داره هر موقع میریم اونجا بچم می‌ره تو حیاط بازی میکنه، اون لحظه ای که بچم داشت بازی میکرد درحیاط باز بود منم داشتم با مامانم صحبت میکردم،خواهرم میگفت تو حواست نبود میگفت امیرعلی رفت دم در داشت تو کوچه نگاه میکرد میگفت من دوییدم برم بیارمش یکدفعه دیدم یه خانوم که از اتباع بود تقریبا یکی دومترم از پسرم فاصله داشته، میگفت خم شده بود سمت خونه مامانم به امیر علی نگاه میکرد،میگفت تا منو دید هول شد میگفت یکدفعه دویید رفت، بخدا الان که دارم اینو میگم ترس همه وجودمو گرفته، خواهرم میگفت داشت نگاه میکرد اگر امیرعلی تنهاس،کسی پیشش نیس، بچمو برداره ببره، تورو خدا دوره زمونه بدی شده مراقب دسته گلاتون باشید ، همش میگم اگر خدای نکرده زبونم لال بچمو میدزدید چه خاکی باید تو سرم میریختم