سلام دوستان.ممنون میشم راهنمایی کنین.
مادرشوهر من خیلی دختر دوست داشته اما فقط پسر داره.
از وقتی من حامله شدم، میگه بچه رو دنیا بیار ما بزرگش میکنیم( کره گیری با توجه به شاغل بودن من)
خیلی وقتها با لحن بدی میگه.
واژه های مثل نی نی من، دختر من، رو اینقدر با لحن بدی میگه که واقعا ناراحت کننده هست.
یا مثلاً میگه به دنیا اومد به من بگه مامانی.
از طرفی خیلی دعوایی و ریاست طلبه.
منم تو کل این مدتی که با اینا آشنا شدم و عروسشونم سعی نکردم باهاش کل کل کنم و از زندگی خودم بمونم. حوصله وقت گذاشتن برای خاله زنک بازی ندارم.
شوهر من آدم خوبیه اما برای اینکه احترام بزرگتر نگه داره و بحث بالا نکشه خیلی وقتا تحمل می‌کنه.
امروز ب مادرش گفت ک خانمم ناراحت میشه.اینجوری نگو.
اما من اصلا خوشم نیومد. چون فکر می کنم که اون به هدفش رسید و بالاخره فهمید که منو ناراحت کرده.
و از طرفی بنظرم باید همسرم از طرف خودش می‌گفت ک بچه ماست.
تو مادربرگشی.
به نظرتون باید چیکار کرد؟

۱۴ پاسخ

مگه بده ذوق بچتون میکنه؟ حالا ب دنیا میاد میبینی ک چقدر ب کمکی نیاز داری..همینکه ده دیقه پیش مادربزرگشم باشه چقد کمکه بهت..

ولی من اجازه ندادم کسی حس ریاست نسبت ب بچه هام چ اولی چ اینی ک تو شکممه داشته باشن.مادرشوهر منم خیلی سعی داشت پسر منو از اول ب خودش بکشه،مخصوصا با مادرخودش.انگار دوتا مادرشوهر دارم.همیشه میگفتن این نوه ی پسریه و مال ماس(شوهرم تک پسره البته شوهرم خودش باهیچ کدوم از فامیلاش رفت و امد نداره و حتی باخواهراش.منم بخاطر رفتاراشون باهمه قطع رابطع کردم.بجز پدرشوهرمادرشوهرم باهیچکسشون رابطه نداریم.)
خلاصه ک من اجازه ندادم افسار زندگیم دستشون بیفته و بچم بشه بچه ی اونا.و الانم دیگ نمیتونن کاری کنن چون پسرم اصلا زیاد ازشون خوشش نمیاد.سعی کن توهم خودت اروم و با ملایمت بهش بفهمونی ک مادرمن عزیزمن،بچه رو من قراره بدنیا بیارم.من نمیتونم تصور کنم بچم پیش کسی دیگه بمونه چون خودم نمیتونم ازش دور باشم.
منم بارها گفته ک بذار بیاد پیش مابخوابه گفتم عمرا.چون نمیتونم بدون پسرم بخوابم.بااینکه ۱۰ سالشه..روراست و بدون دعوا بهش بگو عزیزم.خودتو زجر نده

به نظر من حالا که شاغلی اتفاقا از کمک مادرشوهرت حسابی بهره ببر و استفاده کن و در مقابل وقتایی که با بچتی انقدر مامان پایه و خوبی باش که همش بهانه‌ خودتو بگیره و دلش تورو بخواد. هرموقع هم مادرشوهرت میگه دختر من یا نینی من تو فقط صورتتو بریز بهم اما باهاش دهن به دهن نذار. انقدر اینو به شوهرت بگو تا شوهرت از دست مادرش شاکی بشه و یه روز خیلی جدی در نبود شما به مادرش بگه اگه اینطوری به حرفات ادامه بدی دیگه نمیذارم بچمون شمارو ببینه. منظورم اینه که شوهرت باهاش دعوا کنه نه شما. فقط شما اینجور وقتا اخم کن ولی چیزی به زبون نیار. باید بفهمه کارش چقدر زشته که جلوی دیگرانم این حرفارو به زبون نیاره. فقط به هیچ عنوان نذار بچت بهش بگه مامانی. چون تا آخر عمر دیگه همینجور صداش میزنه. بذار دهن بچت فقط بهش بگه مثلا عزیز یا مادربزرگ . یه کلمه‌ای که خیلی حس مادرانه‌ نده

مرسی از همگی
کنه بچه ها داستان ی کم فراتر از این حرف است.
این بنده خدا کلا ی مقدار مریض احواله.لول من و اون هم خیلی فرق داره.
کلا دوست داشت یکی عین‌خودش بود که باهاش کل کل کنه ک گیرش نیومد .
مثلاً تو اقوامشون چند نفر جدا شدن و بچه پیش مادرشوهر. بزرگ شده.
راسش با هر دخترمی که میگه حس میکنم دوست داره که ما هم مثل سرنوشت ی سری از اقوامشون بشیم.
اینقدر حسادت داره که از این کار خوشحال بشه.
وگرنه کی بدش میاد که حامی داشته باشه؟

دلت بخاد یکی کمک کنه تو بچه داری اما نه تو تربیتشا، شایدم خیلی حساس شدی

سلام منم همین مشکل رو دارم و برعکس جنسیت مادر شوهر من پسر دوس داره و از میون ۴تا عروس یه دختر
فقط الان من بارداری دومم پسره
من بیشتر چیزایی که خودم نمیگم و نمیخوام بینمون خراب بشه یجوری ب خواهر شوهرم میگم کخ اون قانع ش کنه که متاسفانه شما خواهر شوهر ندارید
بنظر من اگه مادر شوهرت واقعا خانوم عاقل و فهمیده ای باشه باید بخاطر حرف پسرش دیگه بحث و تکرار نکنه ولی اگه دیدی دوباره میگه و از اینکه تو ناراحت بشی خوشحال میشه بهش. رک بگو که من زحمتش میکشم و ب دنیا میارم پس مامانش منم و الان هم زمان قدیم نیس هم بچه مادر داشته باشه هم دایه

سلام دوست عزیز اگه شوهرتون و گفته؟اون از روی دلسوزی و دوست داشتن زیادی این حرفو زده و حرفهایی از این قبیل ، اونموقع بیشتر باید ناراحت میشدی. پس همینکه شوهرتونم متوجه این قضیه شده خیلی عالیه بذار همیشه همینطوری پشتت باشه. حالا بذار یه مثالی از زندگی خانواده‌خودمو واست بگم. برادر من قبلا که تازه ازدواج کرده بود پسرش که بدنیا اومد همش ما کنارش بودیم انقدر کمک حال زنداداشم بودیم که برادرزادم فقط عمه جون سرزبونش بودیم تا پنج سالگیش کنار ما بود زمانیکه خونشونو عوض کردن و از پیش ما رفتن زنداداشم دوباره باردار شد. حالا که پسراولشون بزرگ شده اصلا و ابدا شبیه اون وقتایی نیست که کنار ما بودن بلکه کاملا وابسته پدرمادر خودشه و شبیه برادر کوچیکترش با ما رفتار میکنه. میخوام اینو بهت بگم که فکر نکنی اگه بچت تا وقتیکه کوچیکه زیاد بره پیش مادربزرگش دیگه وابسته‌اش میشه و این حرفا.

مگه چیز بدیه ؟اللن اگر خانواده خودت اینجوری بگن ناراحت میشی ؟ تازه ذوق هم میکنی که نوه شون دوست دارن 😅

ببین دنیا بیاد انقد بابت شاغل بودنت درگیری که التماس میکنی نگهش داره
بیخیال بابا بده نگهش داره
نوشه دیگه
مگه نمیگن بچه بادونه نوه مغز بادوم خب شیرینه براش

به منم این حرف ها رو میزنن ولی من خوشحال میشم که اینقدر پسر منو دوست دارن - خب حق داره پسر من ، پسر اونم هست پسر مامانمم هست و به جفتشون باید مامان بگه - به نظر من اینک شما ناراحت شدی پیشینه های دیگه ایی هم داره یعنی از قبل هم از رفتاراشون ناراحت بودی

شوهرت خوب گفته ک😐

همه همینو میگن عزیزم گوش نده بهشون بچه به مادر نیازداره نه مادربزرگ .

رفت و امدتو کم کن ک اینقدر وابسته نشه و خودتم بعدن ب مشکل برنخوری

چه پر توقعه 😕
از طرفی هم شاید بخاطر اینه که دوسش داره نمیشه یه طرفه قضاوت کرد
آخر سر هم این بچه بدنیا بیاد مال خودته ده روزم خونه اونا باشه آخرشم میگه من میرم پیش مامانم خودتو زیاد درگیر این چیزا نکن
هر موقع اومد دنیا زیاد نزار تنها ببره خونشون خودت برو

سوال های مرتبط

مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
من الان یه مدت کوتاهی هست با مادر شوهرم اینا قطع ارتباط کردیم داستانشم اینه که شوهر من قبل از اینکه ما باهم ازدواج کنیم به واسطه مادرش میرن خواستگاری دختر داییش و خب صیغه میشن ولی بعد یه مدت کوتاهی از هم جدا میشن بعد دو سه هفته پیش که رفتیم خونه مادر شوهرم مهمونی دیدیم همه هستن این خانم هم اونجا بود بعد من یکم احساس کردم داره رو شوهرم کرم می‌ریزه راستش من خیلی بهم بر خورد وقتی برگشتیم خونه خود شوهرم گفت ناراحت نباش حق من میرم به مامانم حرف میزنم خلاصه فرداش اومد خونه دیدم خیلی عصبیه گفتم چیه گفت هیچی ما دیگه با مامانم اینا کاری نداریم دیگه من نمی‌دونم چی بینشون گذشت که شوهرم اینجوری شد الان به شوهرم گفتم اگه مامانت اینا روز زایمان بیان چی گفت راهشون نمیدم الان من اون روز چه واکنشی باید نشون بدم ؟ از طرفی خودم ناراحتم از کارشون از طرفیم نمی‌خوام اون روزمون خراب بشه بالاخره اولین بچمون میخواد به دنیا بیاد چیکار کنم به نظرتون ؟


بارداری بارداری انومالی انومالی زایمان زایمان سونوگرافی جنسیت شیرخشک پوشک گهواره
مامان آوا🧚🏻‍♀️🤱🏼🩷 مامان آوا🧚🏻‍♀️🤱🏼🩷 ۲ ماهگی
خواهرشوهر من یه پسر ۱۲ ساله داره. این بچه خیلی تنهاست همبازی خیلی نداره همش قاطی بزرگترا بوده. ❌کلا با من خیلی خوبه هر جا تو مهمونی باشیم میاد پیش من.
از وقتی من باردار شدم و فهمید اولش عکس العمل بد داشت که چرا یه نوه دیگه اضافه میشه بعد اومد به من گفت زن دایی ببخشید من حسودی کردم اون روز.
حالا از وقتی باردار شدم خیلیی بیشتر به من میچسبه تو مهمونیا از کنار من تکون نمیخوره سر سفره و همه جا پیش منه هوامو داره ولی کلا به خاطر اینکه مامان و باباش برای بزرگ کردن این بچه وقت نذاشتن عصبی هم هست پرخاش میکنه گاهی به بقیه.

مادرشوهرم خیلی این نوه ش رو دوس داره یعنی خیلیااا. وقتی میبینه پدر و مادرش نمیبرن بچه رو بیرون بهش اهمیت نمیدن یا میبینه بچه بهم ریخته ست تا سر حد مرگ حرص میخوره از دستشون😕 به بقیه مخصوصا پدرشوهرم انتقال میده افراط گونه نوه ش رو دوس داره.

من نمیدونم وقتی این بچه میاد به من میچسبه چیکار کنم !؟ که ناراحت هم نشه ؟ چون سن حساس هم هست داره میره تو‌بلوغ

یه نوع adhd داره البته به گفته خواهرشوهرم ولی من این رو احساس نمیکنم.

فقط احساس میکنم اون طور که باید دل به دل این بچه نمیدن و گاهی جلوی جمع بهش میپرن که نتیجه شده این