برش‌هایی_از_زمان_برای_فرزندم:

اسمت رو انتخاب کردیم. نیک؛ مثل یک نشونه‌ی خوب و مبارک. پسر نیک و مهربون من و بابا.
روزای آخر خیلی حال خوبی نداشتم. ضعف زیادی داشتم.
بابای مهربونت تمام تلاششو می‌کرد که حالم بهتر باشه. وقتی کنارم بود، دنیام آروم بود. چقدر خوشحالم از انتخابم، چقدر دوست دارم زودتر باباتو بشناسی و باهاش وقت بگذرونی. خوشحالم که الگوی زندگیت، مردیه که هر روز بیشتر از قبل بهش افتخار می‌کنم.

روزای آخرم گذشت؛ انگار دقیقه‌ها کش می‌اومدن.
دردام شروع شده بود. بابات سر کار بود، زنگ زدیم بیاد.
مامان بزرگ مهربونت، عمو جون و زن عموی قشنگتم با من اومدن بیمارستان.
از سختی‌هاش نمی‌نویسم؛ اونا برام مثل بافتن یه قالیچه‌ی پرنقش‌ونگار بود که آخرش به زیبایی تو ختم شد.
همه‌ی سختی‌های دنیا رو به جون می‌خرم برای بودنت.

دنیا اومدی؛ ماه بودی نیک، یه تیکه از بهشت.
خاطرات اون روز رو با دنیا عوض نمی‌کنم. از همون لحظه‌ای که توی بغلم گذاشتنت، زندگیم رنگی شد.❤

تصویر
۲ پاسخ

چه تعبیر قشنگی😍 بافتن یه قالیچه پر نقش و نگار

خدا برات نگهشون داره .
چ خوب ک بالاخره یکی رو پیدا کردم ک اینقدر قشنگ از شوهرش میگه. منم همسرم از نظر من بهترین همسر دنیا و بهترین پدر دنیاس. از بس ک اینجا همه از شوهراشون بد میگن دیگه وقتی تاپیک راجب این چیزا میبینم بازش نمیکنم

سوال های مرتبط

مامان بچه مامان بچه ۱۶ ماهگی
تو دوران بارداریم، چندین اسم برای بچه انتخاب کرده بودیم. بیشتر از همه دوست داشتیم اسمشو سپهر بذاریم. ولی اسم نوه خواهرم سپهره. بخاطر همین دو دل بودیم. بعد اسم فرهاد نظرمونو جلب کرد. تقریبا قطعی شده بود که یهو یه روز همسرم گفت زینب، ما داریم اسامی دهه شصتی انتخاب میکنیم. اسم بچه، باید هم دوره خودش باشه. من که خیلی سنتی هستم، اینجوری بودم که.... خب چه اشکالی داره؟ ولی همسرم دست به کار شد و یه لیست از اسمای به روز تهیه کرد و آورد خونه. بین اون اسما، که هیچ کدوم به دلم نبودن😅 اسم فرهام رو انتخاب کردم. چون شبیه فرهاد بود🫠 بعدا معنی اسمشم خیلی پسندیدم. نیک اندیش. همیشه اندیشه نیک برام ارزشمند بوده. حتی اسم شرکتمونم همینه: نیک اندیشان😋
بخاطر همین این اسم رو نهایی کردیم و الان خیلی بابتش خوشحالم. فرهام هوشمند. نیک اندیش و باهوش😍😍😍
شما قبلا قرار بود چه اسمی روی بچه هاتون بذارین؟ داستان اسم بچه هاتون چیه؟ 🐣🐣🐣

پ. ن: پیشبنداش همه خیس بودن، تاپ قدیمی خودمو تنش کردم غذا بخوره😂😂😂
پ. ن۲: اگه اسم سپهر رو انتخاب کرده بودم، الان بیشتر گریه میکردم. بخاطر دل بابای سپهر🥺🥺🥺
مامان نیک مامان نیک ۱۴ ماهگی
از وقتی نیک به دنیا اومد موقع خواب شب که توی تخت کنار مادر میزاشتمش و‌ بقیه زمان هم توی هال بود و اسباب بازی هاش هم توی هال، بزرگتر که شد از ۶ماهگی (به توصیه پزشکان!) گذاشتمش توی تخت اتاق خودش، اما یه سری اسباب بازی هاش همچنان کنار هال بود و همونجا بازی میکرد، تاا امروز! 🙂
نیک چند روزه که ۴دست و پا میره سمت اتاق خودش و اونجا با وسایل سرگرم میشه، و بعد همه جای خونه رو میره 😂 پس من دیدم بهترین فرصته! امروز که خونه رو جارو زدم و‌تمیزکاری کردم همه وسایل و اسباب بازی های نیک رو بردم توی اتاقش تا روزها برای بازی توی اتاق خودش باشه، و بازیش که تموم‌شد توی خونه هم میچرخه!😅 اینکه چقدر موفق میشم رو‌ هنوز نمیدونم!🙄
شاید بگید چراا؟! نظرها متفاوته😊 من ترجیحم اینه که دیگه اسباب بازی گوشهکنار خونه نباشه، اگه شما دوست دارید بچه تون اسباب بازی هاش‌ وسط خونه باشه و راحت ترین که اونجا بازی کنه اصلا اشتباه نیست، نظر شخصیتونه☺️❤️ و قطعا با توجه به شرایط خونه و زندگیتون بهترین تصمیم رو میگیرد❤️
شما بچه هاتون کجا بازی میکنن؟ اتاق؟هال؟آشپزخونه؟!!
مامان نیک 🩵 مامان نیک 🩵 ۲ سالگی
برش‌هایی_از_زمان_برای_فرزندم:

-میراث نور:

بذار یکم برگردیم به وقتی که توی دلم بودی.
هفته های آخری بود که قلب کوچیکت توی بدن مامان میزد؛ مثل یه آهنگ آروم که توی سکوت شب جاری میشه.
یه شب که بی‌قراری مثل موج‌های بی‌امان به قلبم هجوم آورده بود و خواب به چشمام راه نمی‌داد، بعد از کلی کلنجار خوابیدم و خواب پدر بزرگم رو دیدم.
-پسرت بدنیا اومد نغمه؟
+بله توی تختش خوابه.
پدر بزرگم خیلی آروم بغلت کرد انگار که گنجینه‌ی ارزشمندی رو توی آغوشش گرفته باشه. پشتش به من بود.
+میشه به منم نشونش بدید؟ من ندیدمش.
-به موقعش میبینیش دخترم.

از خواب پریدم، هوا روشن بود و سکوت خونه مثل لحاف نرمی دورم پیچیده بود. انگار خواب نبود، حسش واقعی بود. چندبار توی ذهنم مرورش کردم.
به مامان بزرگت زنگ زدم، خیلی دیر جواب داد…
با صدای بغض آلودش که لرزه به تنم مینداخت، گفت که پدر بزرگم دیروز عصر توی آرامش ابدی غوطه ور شده و از حالا، از اون بالاها، از پیش خدا، مراقب ماست.
گریه راه گلومو بست. سخت بود پسرم، دور بودم و غم مثل سایه‌ای سنگین روی دلم نشسته بود.
نمیخوام از تلخی اون روزا برات بگم.
اما دلم میخواد اینو بدونی که قبل از همه، بابابزرگم تورو دید. انگار با دیدن تو، قلبش از همه‌ی دردها سبک شد و روحش، رها از زمین، به سمت نور پر کشید؛ مثل پرنده‌ای که بعد از یه سفر طولانی، به آشیونه‌ی ابدیش می‌رسه.
برای همین مامان بزرگت و خواهراش بهت میگن بابا. چون تا آخر عمرت یه نشونه از روح باباشونو به همراه داری.
درمون دردمون شدی پسر معصوم من. تو نوری هستی که با اومدنت به دلمون تابید فرشته ی مامان.
مامان ارسلان👼🏻 مامان ارسلان👼🏻 ۱۱ ماهگی
پارسال همین موقع توی شکمم بودی و من مشغول خونه‌تکونی اساسی و چیدن کمد کوچولوت🥺
با ذوق لباس‌هات رو مرتب می‌کردم و با شوق و هیجان روزشماری می‌کردم برای اومدنت... نمی‌دونستم قراره با اومدنت، همه‌ی دنیام عوض بشه 🤍
امسال اما کنارمی..🙂
نه‌تنها نمی‌ذاری یه گوشه بشینم و کاری انجام بدم، بلکه از سر و کولم بالا میری و حسابی شیطنت می‌کنی! 😂 چه برسه به خونه‌تکونی!
چه زود داری بزرگ میشی پسر کوچولوی من… انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و با خودم گفتم: بالاخره اومدی!
حالا هر روز یه کار جدید یاد می‌گیری و من با دیدن بزرگ شدنت، هم ذوق می‌کنم، هم دلم برای روزهای کوچیک‌ترت تنگ میشه.
می‌دونم یه روزی می‌رسه که دیگه این‌قدر به من نمی‌چسبی…
دیگه از سر و کولم بالا نمیری، دستم رو برای راه رفتن نمی‌گیری و شاید حتی برای یه بوسه از من خجالت بکشی.
و من اون روز دلم برای همین روزهایی که گاهی خسته‌م می‌کرد، بیشتر از همیشه تنگ میشه.
میدونم یه روزی میاد که دلم برای همین شیطنت‌هات، همین بالا رفتن از سر و کولم، همین دست‌های کوچولویی که به من می‌چسبن، حسابی تنگ میشه…
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۱ ماهگی
من خیلی رو پا بودم. درد داشتم. به بخیه م نمی‌تونستم برسم. هیچ جوره حواسم به خودم نبود. پاهام اندازه بادکنک باد کرده بود. فردای روزی که مرخص شده بود تو رفت و آمد به اتاق مادران و NICU بودم که دیدم دنیا پیش چشمم سیاه میشه. سردرد وحشتناک داشتم. حالت تهوع شدید. سرگیجه شدید. حالم به حدی بد بود که نمی‌تونستم یکم رو پا باشم حتی. با همون حال زارم رفتم سمت اورژانس. حتی توان حرف زدن هم نداشتم. تا حالمو دیدن انگاری فهمیدن چه خبر شده!! فوری زنگ زدم به همسرم و اونم اومد و من دوباره بستری شدم🙃 علت؟؟ عفونت زیاد به دلیل پارگی تایم طولانی کیسه آب!! بعد اون همه مصیبت و سختی خودم و پسرم اینجوری با حال خراب یه گوشه از بیمارستان افتاده بودیم. عفونت خونم خیلی بالا بود و نگم از حال خرابم. نگممممم
تو کل زندگیم همچین حال خرابی نداشتم. به حدی تب داشتم که واقعا حس مرگ داشتم. میگفتم منکه حالم اینه، بچه طفل معصومم دیگه چه حالی داره با عفونت😭😭
دو هفته پیش رو با عذاب گذشت، با سختی گذشت، با حال خراب و سرم های تو دستم یه پام بخش بود، یه پام اتاق شیردوشی، یه پام nicu. با حال خرابم سعی داشتم تند تند برم به بچم شیر بدم ولی هربار شیرم به خاطر حجم زیاد آنتی بیوتیک کمتر میشد!
یک بند رو پا بودم. به شدت بی اشتها بودم. سر درد و تب یکسره باهام بود. هرکس که پیگیر حالم بود می‌گفت خدا چی توی تو دیده که اینجوری داره امتحانت می‌کنه! تو اون دو هفته اندازه کل عمرم گریه کردم. هربار که جیغ های بچم به خاطر آنژیو کت ها رو می‌شنیدم گریه میکردم. شیرم که کم شده بود گریه میکردم، برای حال خرابم برای همه آرزوهایی که برای بعد زایمانم داشتم و هیچکدوم نشده بود!!!