۵ پاسخ

سلام وای مامان امیر شوهر من اگه بود می‌گفت ولله یه موز دارم چه جورم اونم صاحب داره خخخخخ۹خخخ

وای خوشبحالت همسایه دارین باهم رفت و آمد دارین ما که تو غربت نه دوستی فامیلی همسایه هامون اهل رفت و آمد نیستن

وای منم قبلن دخترهمسایه میومد میگفتم ییاغذابخور اونم یکم خورد دیگ هردفعه اومد خودش بازبون خودش میگ خوراکی بده دریخچال بازمیکنه 😐همه خوراکی های پسرمو مخوره دیگ قایم میکنم

حتماخوردن دیگه اگه اومدبخوره درکنارش یه چیزساده هم بیار

یه تعارف کن بعدبریدبخورید

سوال های مرتبط

مامان آلبالو گیلاس 🍒 مامان آلبالو گیلاس 🍒 ۲ سالگی
مامان رایان مامان رایان ۲ سالگی
سلام خانوما
امروز داشتم کمد رایان رو جمع میکردم چون واقعا جا نداره دیگه گفتم جاشون کنم با اینکه کلی هم دادم رفته ولی بعضیاشونو دلم نمیاد بدم بره مخصوصا این لباس های نوزادیشو که هنوزم کمی بوی نوزاد میده باورم نمیشه اینقدری بوده که الان بزرگ شده ماشاالله ،
همه ی اولین چیزایی ک خودم یا خانوادم که نمی‌دونستن جنسیتش چیه خریدن رو گذاشتم تو این جعبه بمونه یادگاری.
اولین جورایی که من و شوهرم خریدیم دو ماهه بودم نمی‌دونستم پسر میشه یا دختر رفتم ی چیزی بخرم نتونستم انتخاب کنم همشون خوشگل بودن آخرسر شوهرم گفت جوراب بخر 🤣🤣🤣🤣 و کلی قربونت صدقه ی این جوراب میرفتم
و پاپوش هوایی ک تو بارداری خودم براش بافتم ولی ی بارم نپوشید چون بزرگ بودن براش 😭😭 و بعداً ک هم سر میخورد باهاشون 😬😬😬
همینجوری فقط خاطره ی بارداری موند برام ،
خواهرم بند پستونک صورتی خریده بود با اینکه پسر بود بازم براش میبستم 🤣🤣 می‌گفت رنگارو جنسیت بندی نکن
هیی چه زود گذشت و کلی لباس نوزادی مونده که حتی ی بارم نپوشیده و بعضی لباسارم فقط ی بار پوشیده دفعه ی بعد خواستم بپوشونم دیدم کوچیک شدن ،
نمی‌دونم با این لباسا چیکار کنم و دلم نمیاد بندازم بره،
مامان دنیز🥰 مامان دنیز🥰 ۲ سالگی
شوهرم قهره باهام.چرا؟
چون دیشب خیلییی خستم بود ساعت ۱۲ ونیم رفتم بخابم خودشو دخترم بیدار بودن ۱۰ دیقه بعد من اومدن بخابن ب شوهرم گفتم امشب بچرو تو بخوابون خسته هس راحت میخابه منم میخام بخابم بعد از ساعت ۱۲ ونیم تا ۱و نیم من سه بارررر ترسیده از خواب پریدم ب خاطر جیغا و ایرادای دخترم هی میگفتم بلند شو تابش بده یا بزارش رو پات تا بخابه گوش نمیداد هی بهش میگفت بیا ماساژت بدم اونم چن دیقه دراز میکشید بعد بلند میشد ساعتای ۱و ۴۵ دیقه بود دخترم یه جیغ وحشتناکی زد با عصبانیت پاشدم بالشت و تشکشو گذاشتم رو پام خودشم خوابوندم دو دیقه تکونش دادم خوابید گذاشتمش رو تختش ب شوهرم گفتم ینی انقد سخت بود بخابونیش یه امشبی میخاستم زود بخابما
بعدم آروم گفتم بی عرضه بهش😐😐😐😐 حالا برا اینکه بهش گفتم بی عرضه باهام قهره 😐💔 یهو گفت خدا منو زده ک تو ب من میگی بی عرضه😐😐😐
اون موقع هیچی ب ذهنم نرسید ک بگم ن من ک با تو نبودم انکارش کنم صبحی یادم اومد گفتم کاش میگفتم عامو داشتم تو دل خودم میگفتم زن بی عرضه نبودم🤣🤣🤣🤣🤣🥲 حالا من با این بشر چطور آشتی کنم؟؟💔😐