تجربه زایمان سزارین

پارت ۱

بیمارستان انصاری نارمک تهران بودم
دکتر بهم برای ۸خرداد ساعت ۱۲ وقت داده بود و گفت از۱شب ب بعد سعی کن چیزی نخوری ک من ضعف داشتم ساعت۳کیک و بستنی خوردم ک کاش صبحانمو ساعت۵و۶میخوردم چون خیلی حالت تهوع داشتم و افتضاح بودم حتی خود بیمارستانم گف ک باید ۶صبحانه میخوردی.من ی شخص ب شدت حساس و استرسی هستم اول از همه بگم سعی کنید ک شب قبلش حتما بخوابید هم خودتون هم همراهتون من همراهم مادرم بود و خونمون بود من اونشب از استرس اصلا نتونستم بخوابم و این خیلی بد بود و اصلا آروم نبودم و مامانمم باهام بیداربود تا صبح و کارامم حینش انجام دادم خودمو با لاک زدن و اینا سرگرم کردم خلاصه ساعت ۸دیگه همسرم بیدارشد و آماده شدیم و حدودا ۹و ۱۰دیقه اینابودش ک راه افتادیم ومن همچنان استرس شدید داشتم و تهوع ک زنگیدم ب دکتر ک دمیترون بخورم و گف ن من هماهنگ میکنم برات امپول بزنن و ۱۰رسیدیم بیمارستان...

۶ پاسخ

ادامه

منم متاسفانه می‌خوام کاری کنم جایی برم شب قبلش خواب تعطیل برام از الان به فکر هفته دیگه ام

خب

وای زود تر پارت دو‌ رو بزار راجب پرستارو اینای بیمارستان هم بکو راضی بودی یا نبودی

تن تن بزار پارتارو

پارت دو رو بزار

سوال های مرتبط

مامان حسـام👶🏻💙 مامان حسـام👶🏻💙 ۱ ماهگی
مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 مامان معجزه💫✨🩵💙🩵 ۵ ماهگی
#ثبت خاطرات ۳
ی استرس همراه با خوشحالی داشتم،قرار بود روزی ک عمل میشم همه زیرساختا رو بزنن، از دکتر ک ب سمت خونه راه افتادیم، ب خواهرم ز زدم واسم ناخن کار و آتلیه هماهنگ کنه، مادرم از شدت استرس دم ب دقیقه میگفت مامان کاش همون عصری ک دکترت گفت عمل کنی فردا خطرناکه، تو ماشین ک نشستم دوباره دردم شروع شد خلاصه هم درد داشتم هم استرس، اومدم خونه بلافاصله دوست خواهرم اومد واسه ناخونام، تو این پروسه بارداری من ن موهامو رنگ کردم ن ناخون کاشتم،تا حدود ۵ عصر من ناخونامو اوکی کردم ، بعد رفتیم آتلیه واسه عکسای بارداریم، همه چی روی دور تند همراه با استرس و خوشحالی بود، خانواده همسرم شهرستان بودن و از راه دور جویای احوال و اوضاع، اومدیم خونه خواهرم زحمت کشید ساک هردومونو بست، سوپ ماهیچه پخت، کاچی درست کرد، ی شورشیرینی تو خونمون راه افتاده بود هیچکی اون شب نخوابید حتی خواهرزاده ۵سالم ،ساعت ۵ و نیم صبح عازم بیمارستان تریتا شدیم، بهمراه پدر و مادرم و خواهرم و دخترش ، وسط راه دیدیم دو تا پلی ک ما زیرش رد میشدیم واسه پیش دکترم رفتن رو عصر روز قبلش زدن و من خوش شانس بودم ک تو اون ساعت از اونجا تردد نکردیم ،ب بیمارستان رسیدیم و کارای پذیرش انجام شد و من با همراهی همسرم و خواهرم راهی بلوک زایمان شدم
مامان ayhan🌙 مامان ayhan🌙 ۱ ماهگی
پارت چهار زایمان 🤍
خلاصه ک من بستری شدم و سزارین کردم .
در عرص بیست دقیقه بچم ب دنیا اومد
سختی سزارین برای من فقط لحظه بیحسی بود اونم موقع زندش هیچی نفهمیدم فقط موقعی ک میخواستم بیحس بشم از استرس حالم بد شد ک خداروشکر انقدر پرستارا و انترا خوب بودن بهم انرژی میدادن برام قابل تحمل بود
از ماساژ رحم بخوابم بگم اینکه ب دکتر گفتم نمیخوام ب هیچ وجه بعد عمل ب شکمم دست بزنن و همه ماساژ رو داخل اتاق عمل انجام داد
برای سوند هم دردش ی لحظست ک خیییلی قابل تحمله .
مثل امپول ی لحظه نفس عمیق بکشی تمومه 👌🏻
از اولین راه رفتنم بگم و تمام ، بالاخره هفت لایه شکم بریده شده ولی خیلی با حوصله و اروم اروم سعی کنید بلند بشید من بعد بلند شدن رفتم دسشویی از پایین بخیه پاهامو با اب گرم شستم قشنگ بدنم جون گرفت .
تا زمانیم ک تو بیمارستان بودم بهمون شیاف میدادن ک هر هشت ساعت استفاده کنیم ولی من خودم خریدم و هر دو س ساعت میزدم اصلا درد نداشتم
موقع برگشت هم بهشون گفتم ب کز شیاف چی دارید من خیلی درد دارم ک برام امپول زدن
خداروشکر تا الانم همه چی خوب بود 🩷
سوالی داشتید بپرسید🌸
مامان پری ماه🍒🍓 مامان پری ماه🍒🍓 ۳ ماهگی
مامان سورنا مامان سورنا ۵ ماهگی
پارت دوم
تجربه زایمان
خلاصه روزی ک دکتر برام تعیین کرده بود و طبق ساعتی ک بهم گفته بود رفتم زایشگاه و چون من ترس از معاینه داشتم خود دکتر قرار شد معاینم کنه ک اونم اصلا کار خاصی نکرد چون میدونست من حساسم و قبلا خیلی بهش تاکید کرده بودم ک اصلا و ابدا نمیخام معاینه بشم..و این معاینه سوری جز همون چیزایی بود ک خودش میدونست و...ی چیز دیگه هم این بود ک ی بار دیگه هم من رفتم تا بستری شم اما اونجا میخاستن معاینم کنن و بعدش بهم امپول فشار بزنن😕😟 من خیلی ترسیدم و گفتم اصلا نه درد دارم و هفتم هم پایین هس من وقت زایمانم نیس و برای ان اس تی اومدم..و فقط فرااااااااررررررر کردم از اونجا😆😂 فرداش رفتم و قضیه رو ب دکترم گفتم و گف اشکال نداره امپول فشار ک بهت بزنن دهانه رحمت نرم میشه بعد سزارین خیلی زود بخیه هات خوب میشه و زودم سرپا میشی..که حقیقتا همین هم بود خیلی زود سرپا شدم بعد عملم....
خلاصه اینجای قضیه بودم ک دکترم معاینم کرد و تایید کرد ابریزش دارم و باید بستری بشم.منو برای زایمان طبیعی بستری کردن.مامایی که که برای من بود طبق گفته دکترم عمل میکرد و قرار شد ۵ غروب دکترم بیاد من ساعت ۱۰ صبح بستری شدم...خیلی ترس برم داشته بود اما سعی میکردم خودمو اروم کنم و ب دکترم اعتماد کنم‌‌...اینم بگم ک از اول ک اونجا بستری بودم خیلی ترسیده بودم من بشدت ادم ترسویی هستم اگر کسی از زایمان طبیعی وحشت داره همون سزارین رو انتخاب کنه بهتره اما اگر کسی تحمل درد خوبی داره و ترسو نیست طبیعی خیلی‌انتخاب خوبیه...اونجا ی خانومی بود ک اومد دوساعتی زور زد و داد زد بعدش زایمان‌کرد یادمه نیم ساعت بعدش با ویلچر با نوزاد تو بغلش بردنش بخش و تو صورتش مشخص بود درد زیادی نداره.ادامه
مامان لیا جونم مامان لیا جونم ۴ ماهگی
از بیمارستان بخوام بگم، بیمارستانم قایم بود، واقعا تصور من از بیمارستان خصوصی اونچیزی ک فکر میکردم با اونچیزی ک در واقعیت بود دنیای تفاوت بود، چون من بچه مازندران هستم و هم بیمارستان دولتی و خصوصی زایمان هاشونو دیدم واقعا با مال اینجا فرق داشت، بیمارستان ک از نظر ظاهر خیلی ضعیف بود و از نظر پرستار و ماما هم کلا صفر،من خصوصی رفتم چون ب اسانی سزارین نمیشه در دولتی و میخواستم پرستارا خیلی هوامو داشته باشند، متاسفانه اینجوری نبود بنظرم رفتار پرستار و ماما و خدمه صرفا ب انسانیت بستگی داره ن ب خصوصی و دولتی بودنش، من ۳ روز بیمارستان علوی بستری بودم اونجام ی پرستار خوب داشتم و بقیه اصلا خوب نبودن، بیمارستان قایم هم دقیقا همین بود ک ی پرستار خوب دیدم، حتی بیمار تخت کنارم بنده خدا زودتر از من زایمان کرده بود و بهش گفته بودن۷ شب تایم راه رفتنت هست اما خورده بود ب تعویض شیفت ۱۰ شب اومدن سونشو در اوردن و راه رفت، خلاصه ک زیاد فکر نکنید تو خصوصی برامون فرش قرمز پهن میکنن، صرفا همه چیز ب انسانیت شخص برمیگرده
مامان بارین مامان بارین ۲ ماهگی
#زایمان طبیعی#پارت ۳
بعد گفتم واقعا اذیتم نمیشه بستریم کنید؟ گف ک بزار مجدد ب دکتر زنگ بزنم ببینم چی میگ. دکترهم گفته بود ک مجدد دقیق معاینش کن ببین چن سانته. اومد دقیقتر معاینه کنه ک یهو زد کیسه آبمو ترکوند☹️😂 و اونجا بود ک گف قسمت نیست برگردی بیا ک بستریت کنیم.
خلاصه من با ۲ سانت بستری شدم و بردنم بلوک زایمان ک امپول فشاربزنن برام. ساعت ۹ شب من بستری شدم و امپول فشارو ک بهم زدن شاید بیست دیقه بعدش دکترشیفت اومدمعاینه کرد و گف لگنت خوبه و احتمال زیاد زودفول میشی الان تقریبا ۳ سانتی. ب یکی گف ک ب ماماهمراهش زنگ بزنید ک بیاد. ماماهمراهمم خدایی بعد یک ربع بالاسرم بود. بهم پوزیشن سجده داد و گف هرموقع انقباض داشتی بهم بگو و من انقباض ک داشتم بهش گفتم سریع اومد معاینه و اون واقعا دردناک بود چون حین انقباض اونم تحریک میکرد. گف اگ این کارو بکنم هربار دوساعت زایمانت میفته جلو پس باهام همکاری کن تا زودتر زایمان کنی. منم بااینکه تجربه اولم بود و ترسو هم بودم اما باهاش همکاری میکردم. درد ک میومد سراغم دم و بازدم میگرفتم. تو این حین ماماهمراهم کمرمو ماساژ میداد و منو برد پایبن تخت و گف بشین پاشو کن. خلاصه بگم ک من حتی اونجا ورزش زیادی نکردم ولی بخاطر ماماهمراه حرفه ای ک داشتم تندتند داشت رحمم باز میشد. بااولین پوزیشن سجده ای ک رفتم از ۳ سانت شدم ۶ سانت.
مامان آیهان کوچولو👶 مامان آیهان کوچولو👶 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی ۳
انقد حالم بد بود ک یادم رفته بود ب ماماهمراهم بگم دارم میرم شهدا بنده خدا رفته بود امام رضا دیده بود من نیسم همسرم رف دنبالش آوردش شهدا اینم بگم ک از قبل گفته بود همه بیمارستانا میره جز شهدا ولی من یادم رفته بود زنگ زد بهم ک من قبلا گفته بودم شهدا نمیتونم بیام اگ میتونی برو فرقانی ولی نمیتونسم درد داشتم انقد ک دلم میخواس همونجا بمونم و زایمان کنم با اینکه از شهدا خوب نشنیده بودم حالا نمیدونم ب چ دلیلی ولی با ی مکافاتی گذاشتن ک بیاد بالا سرم خلاصه ک اون شب هیچ چیزی درست پیش نمی‌رفت و حالم خیلی بد بود و فقط گریه میکردم اونجاهم دوباره ازم ان اس تی گرفتن ک خیلی رو مخ بود باید تقریبا نیم ساعت میخوابیدی منم ک تا دردم میگرف دلم میخواس بپیچم ب خودم ک هی میگفتن صاف دراز بکش وگرن انقباض نمیفته نمیتونیم بستریت کنیم با ی مکافاتی تقریبا ۲۰ دیقه دراز کشیدم تا انقباضا بیفته تموم شد و ب همراهم گفتن برو کارای بستریش و بکن ساعت ۵ صبح بود کارای بستری ک تموم شد فرستادنم تو ی اتاق اومدن برا معاینه ک هنو ۳ سانت بودم ماماهمراهم گف ۴ سانت ک شدی بهم میگن میام بالا آخرین معاینه ۳ بودم
زایمان طبیعی بارداری