۳ پاسخ

منم چهل هفتم کامل شد ،شبش رفتم دوش گرفتم وسایلمو اماده کردم کلا نیم ساعت خوابیدم ۷صبح خودم رفتم بیمارستان بستری شدم امپول فشار زدن تا دردام شروع شد زایمان کردم. با اینکه شب قبلش نخوابیده بودم بعد زایمان تا فرداش بیدار بودم فقط به پسرم نگاه میکردم انرژی میگرفتم اصلا دلم نمیخواست بخوابم ،چقدر روزای قشنگی بود بهش فک کردم دلم تنگ شد🥲 بعدشم که اومدم خونه ماددبزرگم پیشم بود بنده خدا سنش بالا مریض نمیتونست مراقب بچه باشه ۵روز پیشم بود چند شب اول خواهرشوهرام اومدن کمکم اما خودمم بیدار بودم.بعد ۵روز مادربزرگمم رفت یه شب دوستم اومد کمکم بچه خودشم کوچیک اما پسرمو نگه داشت با شوهرم یادمه بیهوش شدم از خواب بعد یکهفته ۶،۷ ساعت خوابیدم😁 از بعد اون دیگه خودم تنهایی پسرمو بزرگ کردم سخت بود اما شیرین🥹
تاپیکت باعث شد خاطرات قشنگم واسم مرور بشه مرسی🤩❤️

آره واقعا قدر لحظه هاتونو بدونین هر سختی و دردی دارین از استراحتتون نزنید.
کلا کارتون این باشه ورزش منظم و استراحت خوب و مفید
بدرد زایمان و بعد از زایمانتون میخوره
از ما به شما نصیحت

منم چهل هفته بود بچم مدفوع كرده بود سزارين اورژانسي شدم ولي بچم از همون روز اول انقد تو بيمارستان گريه كرد منم هي ز ميزدم من شير ندارم بچه هلاك شد بياين ببرينش نميبردن ميگفتن دوباره شير بده تهشم بچم از بعد زايمانم تا دوروز دسشويي نكرد از بي شيري

سوال های مرتبط

مامان صدرا مامان صدرا ۱۲ ماهگی
سلام مامان های عزیز امیدوارم حال دلتون خب باشه
سمانه جانم روند زایمان رو تعریف کرد منم یادم افتاد و گفتم تعریف کنم بمونه
پارت پارت بریم جلو چون طولانی هستش
پارت اول
امروز ۱۴۰۳.۱۱.۳
من ۳۸.هفته و ۵ روز ساعت ۵.۵ صبح کیسه آبم ترکید
و اول با استرس زنگ زدم به ماماهمراهم
که چیکار کنم ماماهمراه من شکوفه رمضانی بود
گفت برو بیمارستان قرار ما برای بوعلی بود رفتم بوعلی منو بستری کردن لباس اینا مو عوض کردم معاینه کردن ۲ سانت بودم دکترم هم فاطمه سروستانی بود هرچی زنگ زدن جواب نداد آخرش زنگ زد خودش گفت بگو بیاد تامین من اونجام
زنگ زدم به شکوفه رمضانی گفتم چیکار کنم گفت تا ظهر تو به سه سانت فکر نکنم برسی بیا تامین منم اونجا شیفت هستم میام پیشت
ساعت ده صبح با انژیو از بوعلی اومدم بیرون هوا سرددددد زمین یخ رفتم تامین
اونجا تا معاینه کنن نامه بستری بگیرم ساعت شد ۱۱.۵ رفتم تو اتاق بستری شدم یه دختر هم همسن خودم اونجا بستری بود
آمپول فشار سرم اینا رو آوردن زدن برام و من خوابیدم
اصلاااا روحن آمادگی زایمان طبیعی نداشتم 🥺
مامان ۳ قلوها مامان ۳ قلوها ۱۰ ماهگی
پارت ششم
تا اینکه من وارد ماه هفتم شدم نزدیک ۲۸ هفته ام بود ک تو خونه ی خودم رو مبل خوابیده بودم داشتم دود کش میدیدم 😂هعی دیدم شورتم خیس شد گفتم شاید عفونته عوض کردم دیدم دوباره اومد شک کردم با ترس ب شوهرم گفتم منو برد بیمارستان اکبرابادی اونجا تست امینوشور گرفتن و بلههه مثبت شد 😢😢حالا تو اون هفته بچه ها چند گرم بودن ۷۵۰ گرمم😵‍💫بعد منو بستری کردن و گفتن پاره نشده سوراخه و از اون روز سرم درمانی شروع شد و نزدیک به ۱۰ روز بستری بودم اونا میخواستن تا ۳۴ هفته منو نگهدارن بعد زایمان کنن و من داشتم دیوانه میشدم ک چجوری این همه مدت بمونم اونجا بعد دیدم دیگ ازم اب نمیاد هر چقد سرفه میکردم تکون میخوردم دیدم اون اب قطع شده بود ب دکترا میگفتم نمیذاشتن مرخص کنن آخر پا شدم با رضایت شخصی خودم اومدم خونه چون علنا هیچ کاری نمیکردن سرم درمانی تموم شده بود آبریزش منم قطع شده بود لزومی نداشت بمونم اومدم خونه و دوباره رفتم خونه ی مامانم کلااا اون ور بودم از جام تکون نمیخوردم تا ۱۳ ب در شد شوهرم اومد دنبالم ک با خانوادش بریم بیرون اومد رفتیم اون روزم گذشت بعد اون من هفته ای دوبار باید میرفتم ان اس تی چون هفته های اخرم بود ۱۵ ام شب بود ک بچه ها شدیدا کاهش حرکات داشتن هر چقدر چیز شیرین میخوردم و به پهلو میخوابیدم فایده نداشت شد فرداش ۱۶ام صبح ساعت ۸ اینا بود رفتم دکتر و گفتم کاهش حرکات ازم ان اس تی گرفتن ک جوابش زیاد جالب نبود اوردن سرم زدن یه کم بهتر شد ولی طولی نکشید ک یه قل افت ضربان قلب پیدا کرد😢😢