۶ پاسخ

حتما روزی یکی دو بار نی نی رو بسپر به همسر و وقت مفید به دختر بزرگترت اختصاص بده.
یکی دوساعت فقط با اون وقت بگذرون و باهاش بازی کن

اصلا جلوش قربون صدقه نوزاد نرو،سعی کن در حد نیاز به نوزادت توجه کنی و بیشتر ت جه و محبتت بذار برای دختر بزرگه
یکمم باهاش صحبت کن که وقتی بزرگتر بشه باهات بازی میکنه و بخاطر تو نی نی آوردیم

عزیزم برا سن دخترت زیاد انتظار نداشته باش که به این زودی اوکی بشه بیشتر بهش توجه کن بچه کوچیکت هنوز درکی از توجه و عدم توجه نداره بیشتر وقتت و برا بچه بزرگت بذار

نه خواهر کم نمیشه تا ۱ماه فقظ حواست ب نوزادتان باشه

یه کادو از طرف خواهرش بهش بده. دائم هم بهش بگو اونو خیلی دوس داری. و اینکه نی نی رو برای تو اوردم که بزرگ شه باهاش بازی کنی

عزیزم فقط به دختر بزرگتر فعلا توجه کن
بهت نیاز داره
کم کم بگو بغلش کن وسیله هاش بگو بیاره تو کارای بچه ازش کمک بگیر
بگو تو باید بهش یه چیزایی یاد بدی و... بهتر میشه کم کم

سوال های مرتبط

مامان آهو مامان آهو ۱۵ ماهگی
سلام ، ۵روز دیگه دخترم به دنیا میاد ،مادرشوهرم هنوز که هنوزه میگه بچه باید پسر باشه قند عسل باشه خیلی جلوی شوهرم نمیکه این سری جلوی شوهرم گفت جوابشو دادم گفتم دست من باشه ۳تا پشت هم دختر میارم اونی که تو پیری کناره پدرو مادرشه دختره
این که رفت به شوهرم گفتم یعنی چی این حرفاش شوهرم گفت مگه بچه ایناست بزار هر چقدر دلشون میخواد بگن بچه منه رو سرمم جا داره
دوباره امروز همسایمون امد دخترش بارداره (بچش پسره ) برمیگرده به من میگه اونا دوست داشتن بچشون دختر بشه ما دوست داشتیم پسر بشه دختر شد گفتم تو دوست داری قرار نیست همه دوست داشته باشن ، پس امروز پدرجون امد بهش میگم که دست به کار بشه دلت پسر میخواد ،انقدر تو این ۹ ماه جواب ندادم همش تکرار میکنه منم این ماه اخر هر باری که گفت جواب دادم
اوایل خیلی حس بدی میگرفتم اما الان دیگه برام مهم نیست ،مهم اینه که من به ارزوم رسیدم چون نه خاله دارم نه خواهر و خودم بچه بزرگم و مادرم جای همه ایناست برام دوست داشتم بچه اولم دختر بشه مثل خودمو مادرم 😍
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان عشقولو مامان عشقولو ۴ ماهگی
دل نوشته:
هم دلم گرفته هم ذوق دارم هم میترسم. اگر خدا بخواد هفته بعد سه شنبه زایمان کردم و این موقع فکر کنم بچم بغلم باشه. نمی‌دونم واقعا چی پیش میخواد بیاد. الان اینو می‌نویسم که هم تک تکتون لطفا برام دعا کنید و هم می‌نویسم که هفته بعد بیام بگم چیشد. شب قدر پارسال اول عید زایمان کردم و رحم خمیری شدم بیهوشم کردن که رحمم رو در بیارن اما به لطف و بزرگی خدا رحمم به حالت اولش برگشت و نیاز نشد. بعد که بهوش اومدم کوچولوی ناز توپولوم اومد بغلم و تا بوی منو حس کرد انگشتمو محکم گرفت. حس خیلی قشنگی بود اما کوچولوی من ۷ روز بیشتر نذاشت مادریش رو کنم و رفت پیش خدا. الان دوباره همون کوچولو خودم به اذن و لطف خدا اومده پیشم اما نمی‌دونم قراره زایمان خوبی داشته باشم یا نه آیا قراره کوچولوم باز از پیشم بره یا نه!!!
وقتی رحمم خمیری شد چند ثانیه ضربانم ایستاد اما به قول همسرم دخترمون میگه خدایا مامانمو برگردون منو به جاش ببر.

الان که باز خداروشکر اومده امیدوارم با خاطره خوش و به همراه کوچولوم بیام خونه صحیح و سلامت.

امیدوارم هرکس که آرزو مادر شدن رو داره خدا دامنش رو سبز کنه و شاد از بیمارستان بیاد بیرون نه با چشمان گریون.
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت 1️⃣4️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه انومالی اینجوری پیش رفت و یه چیزی که یادم رفت بگم دوباره بحث جنسیت بود اینبار قبل از سونو کلی به شوهرم التماس کردم حق نداری بپرسی بچه چیه درسته احتمال دادن ولی قطعی نیست اما تو این سونو قطعی مشخص میشه
و اون همچنان میگفت دختره و پایبند به حرفش بود
و وقتی امدم بیرون بهم گفت چی شد راجبه غده تو سرش که گفتم کلی اعصابش ریخت بهم چشاش قرمز شد و کلی نگران شد و گفتم پارت قبل راجبش خوندم و گفته بودن برطرف میشه و همین باعث شد یکم اروم تر بشه
من با کل فامیل قطع ارتباطم که خب دلیلای خودمو دارم حتی با خانواده خودم جز خواهر شوهرم که فقط با اون رفت و امد دارم و مشتاقانه منتظرم بود بدونه جنسیت بچه چیه و بهش گفته بودم هر موقع فهمیدم با کیک و بادکنک و اینا میام پیشت بهت میگم و اونم منتظر بود به شوهرم گفتم یه بادکنک تعیین جنسیت بگیر تا من برم کیک بگیرم نمیشد شوهرم رو بفرستم کیک بگیره چون قطعی جنسیت رو میفهمید و منم میخواستم کیک صورتی بگیرم
خلاصه گرفتیم و من بادکنک رو اماده کردم شب شوهرم از سرکار برگشت و رفتیم پیش خواهر شوهرم و شوهرم منتظر بود ببینه چه رنگی از بادکنک میاد بیرون
و بلههه همونجور که انتظار داشت کاغذ صورتی خونه رو پر کرد و با چند تا فیلم و عکس ساده جشن تعیین جنسیت ما تمام شد
و خب برگردیم سر ماجرای طول سرویکس ...