بر اساس داستانی حقیقی

پارت_دو

مرتضی ۱۴ سالش بود و مرضیه ۱۰سال...
منع شدیم به حکم عرف خانواده از ارتباط با خواهرمون چون ما پسر بودیم و تو سن بلوغ.
کم کم اجازه نگاه کردن تو چشم همدیگه رو هم نداشتیم،شوخی چیه حرف واجبمونم باید ۱۰۰بار مزه مزه میکردیم ک بگیم یا خوبیت نداره!!!
مرضیه حق نداشت کنار ما بشینه،حق نداشت در حضور ما بخنده یا شوخی کنه.هوای خونمون از خیابون های شهر هم سنگینتر بود و آدماش غریبه تر.
مرتضی ۲سال بعد رفت شمال و روزها تو کارگاه کار میکرد و شبها نگهبان بود.
برای مادر و خواهرم صحبت با منه نوجون معصیت داشت و بابامم کار سختِ کارگری قلبش رو سرد کرده بود.خشک و سرد...
نه حرفی داشت نه گوشی برای شنیدن.
میرسید خونه چایی خورده و نخورده از خستگی تو چرت بود تا وقت شام.
خونه ما دو خوابه بود و یه اتاق دادن به من،گفتن از این به بعد شبها موقع خواب در اتاقت رو ببند،خواهرت تو حال میخوابه شاید تو خواب وضعیتش مناسب نباشه،لباسش یکم بره بالا.باید مراعات کنی.
سر شب آب و دستشویی و هرکاری داری انجام بده که نصف شب نیای بیرون. خوبیت نداره،
صبح هم خواستی بیای بیرون در بزن بعد بیا بیرون.
و از اون به بعد شبها تو اتاق حبس میشدم و صبح ها تا اجازه نمیدادن نمیومدم بیرون...

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان مهبد مامان مهبد ۱ سالگی
سلام مجدد
مهبد تا دو ماهگی روز و شب رو نمیشناخت ،با اینکه هر صبح بهش میگفتم خورشید در اومد الان روزه ،ولی هر موقع دوست داشت میخوابید و یهو شبها بیدار می موند ، ولی از ۲ ماهگی کم کم معرفی روز و شب کار کرد و دیگه شبها خواب بیشتر و عمیق تری داره ولی روزها به شدت خواب کوتاه و سبک داره، بخاطر کولیک نوزادی ش هم خانواده خودم گهواره رو بهش معرفی کردن، یعنی توسط پذیرایی خونه شون از این ستون به اون ستون یه گهواره سنتی بستن و آقا راحت اونجا میخوابید،مکافات از زمانی شروع شد که بعد از ۲۰ روز من برگشتم خونه خودمون و آقا به همون گهواره عادت کرده بود ،همسر گرام هم دید نمیشه اینجوری پسر اصلا نمیخوابه، اناق خواب خودمون رو تغییر کاربری داد، تخت خواب جمع شد و گهواره آقا از این سر اناق به اون سر اتاق بسته شد، اوایل خوشحال بودم که آخیش ، راحت شدم.... اما اول مکافات من بود ،وقتی مهمونی میرفتیم دیگه پسرم خواب نداشت و این شد که تو مهمونی ها ما پتو به دست بودیم که آقا بخوابه، دیدم نمیشه باید پتو و گهواره رو جمع کنم و کم کم شروع کردم به کمرنگ کردن شدن، اول پتو رو حذف کردم که خوشبختانه موفق بودم ولی امان از گهواره، اول با سرعت آهسته خواستم حذف ش کنم ولی مگه پسری می خوابید، و گریه ها سر داد یه چند روز تحمل کردم و صبر پیشه کردم ولی خورد به pms و پریودی و تنهایی، عنان از کف به در دادم و به عصبانیت پروژه حذف گهواره با شکست روبرو شد، در حال حاضر هم گهواره برای آقا حکم سرگرمی رو داره یک ساعت باید داخل گهواره باشه تا دیده بر هم نهد ...... بگید ببینم شما چکار میکنید با خواب کوجولوتون؟
مامان جان👼🏻 مامان جان👼🏻 ۱۲ ماهگی
بعضی وقتا خیلی دلم میگیره
شوهرم از ساعت ۴-۵ بعد از ظهر تا۴-۵صبح سر کاره .شبا بچه اذیت میکنه هر یه ساعت بیدار میشه ولی در کل از ۱۲میخوابه .من خودم بیخواب میشم وقتی تنهام تا۴صبح بیدارم .شوهرم قبلا تو اتاق خواب خودمون میخوابید .بعد گفتم دیگه ۴ماه بخاطر تو بچه رو اون اتاق خوابوندم الان دیگه پیش هم باشیم .گفت باشه .
یه روز نشد ک رفتیم پیشش رفت تو اون اتاق ک ما قبلا بودیم .میگه تو بخاطر بچه پنجره اتاق رو‌میبندی من گرمم میشه .میره تو اون اتاق هم پنجره رو باز میذاره هم در رو .
یعنی شب تا صب سر کار .وقتی هم میاد میخوابه اتاق جدا .فقط واسه ناهار بیدارش می‌کنم ،میخوره بعد دوباره میره میخوابه جدا تا عصر ک میره سر کار .
واقعا این چ زندگیه ک من دارم ؟ مگ من کلفتم اینجا .
ن وقت داره بیرون ببرتم ،ن وقتی واسم میذاره حد اقل ظهرا دو ساعت زود تر پاشه منه بدبختو ی تاب بده بیرون .فقط موندم تو خونه تک و تنها بچه داری کنم .
تنها کاری که انجام میده کار کردنه .فقططططط کار .اگ اعتراضی هم کنم میگه مگه پول نمیخوای .من اینهمه زحمت میکشم واسه تو اگ مجرد بودم اینقد سخت کار نمیکردم . ولی من بجز پول نیاز دارم همسرم کنارم باشه .الان بچه کوچیک دارم خیلی وقتا کم میارم .دست تنهام 😔یک هفته قول داده منو بیرون ببره اینقد خوابش میاد ظهرا ک بعذ ناهار بیهوش میشه .واقعا دارم کم میارم .. حد اقل نمیفهمه اینهمه من تنهام لااقل ظهر رو پیش من بخوابه .منم آدمم .فقط از نظر رابطه و اینا اوکیه.یعنی حس می‌کنم فقط بدرد این کار میخورم و بچه داری
😔
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۹ ماهگی
این داستان ؛ تب

دیشب شب گرمی بود
ما جدالی سخت با ویروس ها داشتیم
نبرد با ویروس های واکسنی از یک طرف💉
مبارزه با ننه ی دستمال خیس بر دست و ابرو در‌هم تنیده از طرفی دیگر!
هی این دستگاه دماسنج را مثل هفت تیر بر پیشانی ما میگذاشت و شلیک میکرد که هنوز صدایش در گوش ماست🔫
و بعد میرفت نمک‌در اب میریخت ، دستمال در ان میگذاشت، چیزهایی زیر لب میخواند و آن را بر تن و بدن ما میکشید به خیال خودش داشت مارا جادو میکرد که تبمان را کنترل کند
یکی به این ننه ی ما بگوید این‌دستمال خیس کردن و گذاشتن روی تن‌و‌بدن ما،فقط دمای بیرونی بدن را کم میکند و تاثیری در تب درونی ما ندارد ، ما از درون بدنمان داغ است، پاشویه و این جادوها بعد از واکسن زدن کارهای موقتی است که فقط دل مادر هارا آرامتر میکند،اما تاثیر آنچنانی در درون ما ندارد

اما بهر حال بعد از این کار ننه ، ما کمی خنک تر میشدیم، اما دماسنج به او دروغ میگفت و همه چیز را نرمال نشان میداد ما از درون هنوز داغ بودیم...

امروز روز دوم بعد از واکسن است

کمی خنک تر شده ایم،چند ویروس را کشته اییم و با جیش صبحگاهی به بیرون از بدن فرستادیم🦦
رفقا
جییشششش...
در دوران بعد از واکسن جیش از پاشویه مهمتر است،
شیر و آب فراوان باعث ایجاد جیشهای مکرر میشود،
این ننه ی ما در دوران واکسن شیر را بدون تقاضا، عرضه میکند 🍼 ما هم تا خرتناق میخوریم🥂😎تا جیش تولید کنیم برای خلاصی از این ویروسهای واکسنی لعنتی ...