۴ پاسخ

روز یا جن روز عزیزم خلاصش میکنم خیلی طولانی میشه

اولین باره میخونم جذاب بود برام
پارت ها روزی هست ؟ یا شب تا شب ؟

چه؟.

ادامه۳

سوال های مرتبط

مامان تپل مامان تپل ۱ سالگی
یکماه با همین موضوع گذشت هروز منتظر مرگ کوچولوت باشی اخرین شب وضعش وخیم شد پدرم عصبی شد امضا کرد که انتقالش بدن بیمارستان خصوصی اهواز که باما دوساعت و نیم فاصله داشت با کلی بدوبدو امبولانس اجاره گرفت انتقالش دادن اهواز مامان و بابام همراهش رفتم منم کارم شده بود گریه که چه ادمی بودم ناشکری کردم داداشم تشنج مغزی میکرد طوری که فقط تو نوار مشخص بود خیلی عادی و طبیعی داشت رشد میکرد بیمارستان خصوصی یکم بهتر شد البته مامانم نمیتونست شیر بده گفتن شیرت باعث میشه بچه خفه بشه داداشم شیر خشکی شد خلاصه بیست روز دیگه با سختی و استرس گذشت و داداشم مرخص شد مامانم خوب بهش میرسید منم کمکش میکردم چند روز گذشت از مرخص شدنش که مامانم پاهاش شکست دیگه اون موقع مسئولیت بچه افتاد گردن من کنارش میخوابیدم و براش شیر درست میکردم و...یعکم بعد ترخیص از بیمارستان داداشم شده بود زندگیش از شب تا صبح گریه گریه های بد طوری بود که رو پاهام میخوابید تا صبح روی زمین میگذاشتم دوباره گریه میکرد گریش وحشتناک با درد بود دیگه کم کم قلقش دستم اومده بود و فقط بغل من اروم میشد حتی جرئت رفتن به دستشویی رو نداشتم یکروز ظهر نشسته بودیم بابام دستش رو جلوی چشم ها‌ش کشید به مامانم گفت چرا چشماش چیزی رو دنبال نمیکنه مامانم با بابام دعوا کرد گفت چرا عیب میزاری روی بچم چیزی‌ش نیست این حرف بابام باعث شد بره تو مخم هر وقت میخوابید میرفتم توی اینترنت چیزای خوبی نمینوشت توی اینترنت گفته بود نور گوشی رو چشم ها‌ش بگیر اگر بست یعنی مشکل نداره اما دادشم انگار نه انگار حتی پلک نمیزد خیلی عصابم خورد شد مامانم حرفام قبول نمیکرد میگفت مگه بچم چشه اونم نگران بود اما نمیخواست قبول کنه ادامه دارد...
مامان ناناز مامان ناناز ۶ ماهگی
پارت ۳
داشتیم ذره ذره آب شدن بابامو میدیدم همش بیمارستان همش مریض بود چیزی نمی‌خورد حتی یک لیوان آب تو اون سن خیلی گریه میکردم تو خفا هم به پدرم وابسته بودم هم به برادرم
میدونستم پدرم که میره برادرمم که نیست قاب عکسشو میزاشتم جلوم گریه میکردم سعیده و سکینه ام خیلی ناراحت بابام بودن ولی نه به اندازه من که مثل کانگورو چسبیده بودم به بابام صبح تا شب موهاشو شونه میکردم باهاش خاله بازی میکردم منو میزاش رو شونه هاش همه جا دورم میداد وای پدر وای خدایا چه کردی با من اون هفته ی نحس اون روزی که دکترا گفتن ببریمش خونه دیگه امروز فردا داره اون ساعتایی که می‌گذشت همه چشممون به در بود با مرخصی سعید موافقت بشه بیاد به سختی براش مرخصی گرفت مادرم از طریق یکی از آشناها نزاشت بفهمه بابام روزای آخرشه رو به قبله براش جا انداختیم مامانم تک تک زنگ زدن ب همه آشناهامون عموهام پسرعموهام همه اومدن ببیننش میومدم می‌مینشستن و چایی میخوردم پیشونی بابامو ماچ میکردن و خدانگهدار نمیگفتن این زن دست تنها چیکار کنه فقط عمو وسطیم موند پیشمون
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
بر اساس داستانی حقیقی

پارت_دو

مرتضی ۱۴ سالش بود و مرضیه ۱۰سال...
منع شدیم به حکم عرف خانواده از ارتباط با خواهرمون چون ما پسر بودیم و تو سن بلوغ.
کم کم اجازه نگاه کردن تو چشم همدیگه رو هم نداشتیم،شوخی چیه حرف واجبمونم باید ۱۰۰بار مزه مزه میکردیم ک بگیم یا خوبیت نداره!!!
مرضیه حق نداشت کنار ما بشینه،حق نداشت در حضور ما بخنده یا شوخی کنه.هوای خونمون از خیابون های شهر هم سنگینتر بود و آدماش غریبه تر.
مرتضی ۲سال بعد رفت شمال و روزها تو کارگاه کار میکرد و شبها نگهبان بود.
برای مادر و خواهرم صحبت با منه نوجون معصیت داشت و بابامم کار سختِ کارگری قلبش رو سرد کرده بود.خشک و سرد...
نه حرفی داشت نه گوشی برای شنیدن.
میرسید خونه چایی خورده و نخورده از خستگی تو چرت بود تا وقت شام.
خونه ما دو خوابه بود و یه اتاق دادن به من،گفتن از این به بعد شبها موقع خواب در اتاقت رو ببند،خواهرت تو حال میخوابه شاید تو خواب وضعیتش مناسب نباشه،لباسش یکم بره بالا.باید مراعات کنی.
سر شب آب و دستشویی و هرکاری داری انجام بده که نصف شب نیای بیرون. خوبیت نداره،
صبح هم خواستی بیای بیرون در بزن بعد بیا بیرون.
و از اون به بعد شبها تو اتاق حبس میشدم و صبح ها تا اجازه نمیدادن نمیومدم بیرون...
مامان گنجیشکم 🐣 مامان گنجیشکم 🐣 ۶ ماهگی
امروز فهمیدم که هرکس از عینک و دیدگاه خودش به بقیه آدما و موضوعات نگاه میکنه یعنی چی،و این تجربه رو به شما هم میگم تا کمتر از نظرات و حرفای دیگران دلخور بشین...
امروز هاکان تو خونه مادرشوهرم یه لحظه شدیدا گریه کرد،منم نمیدونستم چی میخواد همینجوری با حوصله داشتم بررسی میکردم،شیر دادم نخورد،پستونک قبول نکرد،خوابوندم گریه کرد...از اون طرف مادرشوهرم با یه عصبانیت خاصی اومد تو اتاق بچه رو گرفت برد بهش شیشه شیر داد اونم بازم گریه میکرد،بعد همینجور با حرص و عصبانیت حرف میزد،آخه چی شد یهو،تو رو چی نیش زد و فلان....بعد من هیچی نگفتم بچه رو هم آرومش کردم خوابید و گذشت تا همین عصری که شوهرم هم بود،یهو همونجوری شدید گریه کرد،همسرم گفت گرمشه ببرم تو حیاط،مادرشوهرم گفت اینجوری گریه میکرد من فکر کردم سما نیشگونش گرفته یا چیکارش کرده که بچه اونطور گریه میکنه 🤯🤯🤯اصلا به شخصیت من فکر نمیکنه،به تحصیلات من فکر نمیکنه،به طرز رفتارم با بچه خودم یا با بچه های دیگه فکر نمیکنه...اون حرفش نشون میده که انقد در اطرافش اونجوری دیده که اونطور فکر میکنه..منم به دلم نمیگیرم با همین طرز فکرم..🙂🌱