۵ پاسخ

چ سختتت

روز یا جن روز عزیزم خلاصش میکنم خیلی طولانی میشه

اولین باره میخونم جذاب بود برام
پارت ها روزی هست ؟ یا شب تا شب ؟

چه؟.

ادامه۳

سوال های مرتبط

مامان آراز مامان آراز ۷ ماهگی
پارت۸
مراسم گرفته شدو سعیده راهی خونه بخت
منو سکینه موندیم تو خونه ور دل مادرم که اندازه یه دنیا خسته بود و شکسته
روز به روز شکسته تر میشد.بلخره بعد یک سال زهرام باردار شد و فهمیدن دوقلوعه چه ذوقی داشتیم تو این فاصله سعیده ام زایمان کرده بود مادرم رفت زابل و دوهفته پیشش موند تا سرپاشه سعید
هنگ کرده بود میگف مگه نباید ۹ماه کامل زایمان کرد این چرا هفت ماهه زایمان کرده که زهرا خندیدو گفت خواهرت بندوآب داده زودتر شوهر خنگ من وای سعید سرخ شد دستشو برد بالا بزنه تو گوش زهرا که منصرف شدو و رفت تو حیاط خیلی حرفش سنگین بود زهرا کتک نخورده هی اشک میریختو تندتند پشت تلفن ب مادرش دروغ دفنگ میگف که سعید الم کرده بلم کرده
منو سکینه ام هی التماسش میکردیم بگذر آشوب درست نکن فقط میخواس خونوادشو بکشونه زاهدان ولی نیومدن راه دور بود و از اخلاق دخترشون مطلع بودن که از کاه کوه میسازه
سعیده دختر بدنیا آورده بود اسمشو گذاشت یسرا بنظرم اصلنم جالب نبود تو عالم بچگی🫠
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری غذای کمکی
مامان تپل مامان تپل ۱ سالگی
یکماه با همین موضوع گذشت هروز منتظر مرگ کوچولوت باشی اخرین شب وضعش وخیم شد پدرم عصبی شد امضا کرد که انتقالش بدن بیمارستان خصوصی اهواز که باما دوساعت و نیم فاصله داشت با کلی بدوبدو امبولانس اجاره گرفت انتقالش دادن اهواز مامان و بابام همراهش رفتم منم کارم شده بود گریه که چه ادمی بودم ناشکری کردم داداشم تشنج مغزی میکرد طوری که فقط تو نوار مشخص بود خیلی عادی و طبیعی داشت رشد میکرد بیمارستان خصوصی یکم بهتر شد البته مامانم نمیتونست شیر بده گفتن شیرت باعث میشه بچه خفه بشه داداشم شیر خشکی شد خلاصه بیست روز دیگه با سختی و استرس گذشت و داداشم مرخص شد مامانم خوب بهش میرسید منم کمکش میکردم چند روز گذشت از مرخص شدنش که مامانم پاهاش شکست دیگه اون موقع مسئولیت بچه افتاد گردن من کنارش میخوابیدم و براش شیر درست میکردم و...یعکم بعد ترخیص از بیمارستان داداشم شده بود زندگیش از شب تا صبح گریه گریه های بد طوری بود که رو پاهام میخوابید تا صبح روی زمین میگذاشتم دوباره گریه میکرد گریش وحشتناک با درد بود دیگه کم کم قلقش دستم اومده بود و فقط بغل من اروم میشد حتی جرئت رفتن به دستشویی رو نداشتم یکروز ظهر نشسته بودیم بابام دستش رو جلوی چشم ها‌ش کشید به مامانم گفت چرا چشماش چیزی رو دنبال نمیکنه مامانم با بابام دعوا کرد گفت چرا عیب میزاری روی بچم چیزی‌ش نیست این حرف بابام باعث شد بره تو مخم هر وقت میخوابید میرفتم توی اینترنت چیزای خوبی نمینوشت توی اینترنت گفته بود نور گوشی رو چشم ها‌ش بگیر اگر بست یعنی مشکل نداره اما دادشم انگار نه انگار حتی پلک نمیزد خیلی عصابم خورد شد مامانم حرفام قبول نمیکرد میگفت مگه بچم چشه اونم نگران بود اما نمیخواست قبول کنه ادامه دارد...
مامان آراز مامان آراز ۷ ماهگی
پارت۷
زهرا از وقتی اومده بود زاهدان دیگه نگم چه بداخلاقی ها و چه ادا اصولا و چسن فسن ها اصن یه وضعی
سعیدم دربست در اختیارش مادرمم بخاطر سعید چیزی نمیگفت یه اتاق داده بود بهشون و فقط موقع صبحانه،ناهار و...میومدن تو هال حتی یخچالشونم تو اتاقشون بودو کسی جرعت نداشت سمتش بره که زهرا خانم ناراحت میشه
سعید قبل از ازدواج خیلی دوسمون داشت و بهمون اهمیت میداد ولی بعد از اومدن زهرا اگر لبخند بهمون میزد چپ چپ نگاهش می‌کرد.یک سال از مدرسه عقب افتادم هیشکی بفکر نبود مادرم سخت کار می‌کرد دوشیفت میرفت تو آشپزخونه بیمارستان و زحمت می‌کشید سعیده و سکینه مثلن درس میخوندن
تو درس خیلی تنبلی بودن و الکی میرفتن مدرسه.چن وقتی گذشت و علیرضا پسر داییم اومد خاستگاری سعیده چن سالی بود همو میخواستن علیرضا زابل بودو تو سوپرمارکت پدرش مشغول به کار
اومدن و یه مراسم نامزدی گرفتن و رفتن گفتن چن ماه بعد برا عقد میان سعیده که انگار خوشبخت ترین آدم رو زمین بود تو پوست خودش نمی گنجید و رو زمین بند نبود
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری
مامان آراز مامان آراز ۷ ماهگی
پارت ۳
داشتیم ذره ذره آب شدن بابامو میدیدم همش بیمارستان همش مریض بود چیزی نمی‌خورد حتی یک لیوان آب تو اون سن خیلی گریه میکردم تو خفا هم به پدرم وابسته بودم هم به برادرم
میدونستم پدرم که میره برادرمم که نیست قاب عکسشو میزاشتم جلوم گریه میکردم سعیده و سکینه ام خیلی ناراحت بابام بودن ولی نه به اندازه من که مثل کانگورو چسبیده بودم به بابام صبح تا شب موهاشو شونه میکردم باهاش خاله بازی میکردم منو میزاش رو شونه هاش همه جا دورم میداد وای پدر وای خدایا چه کردی با من اون هفته ی نحس اون روزی که دکترا گفتن ببریمش خونه دیگه امروز فردا داره اون ساعتایی که می‌گذشت همه چشممون به در بود با مرخصی سعید موافقت بشه بیاد به سختی براش مرخصی گرفت مادرم از طریق یکی از آشناها نزاشت بفهمه بابام روزای آخرشه رو به قبله براش جا انداختیم مامانم تک تک زنگ زدن ب همه آشناهامون عموهام پسرعموهام همه اومدن ببیننش میومدم می‌مینشستن و چایی میخوردم پیشونی بابامو ماچ میکردن و خدانگهدار نمیگفتن این زن دست تنها چیکار کنه فقط عمو وسطیم موند پیشمون
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
بر اساس داستانی حقیقی

پارت_دو

مرتضی ۱۴ سالش بود و مرضیه ۱۰سال...
منع شدیم به حکم عرف خانواده از ارتباط با خواهرمون چون ما پسر بودیم و تو سن بلوغ.
کم کم اجازه نگاه کردن تو چشم همدیگه رو هم نداشتیم،شوخی چیه حرف واجبمونم باید ۱۰۰بار مزه مزه میکردیم ک بگیم یا خوبیت نداره!!!
مرضیه حق نداشت کنار ما بشینه،حق نداشت در حضور ما بخنده یا شوخی کنه.هوای خونمون از خیابون های شهر هم سنگینتر بود و آدماش غریبه تر.
مرتضی ۲سال بعد رفت شمال و روزها تو کارگاه کار میکرد و شبها نگهبان بود.
برای مادر و خواهرم صحبت با منه نوجون معصیت داشت و بابامم کار سختِ کارگری قلبش رو سرد کرده بود.خشک و سرد...
نه حرفی داشت نه گوشی برای شنیدن.
میرسید خونه چایی خورده و نخورده از خستگی تو چرت بود تا وقت شام.
خونه ما دو خوابه بود و یه اتاق دادن به من،گفتن از این به بعد شبها موقع خواب در اتاقت رو ببند،خواهرت تو حال میخوابه شاید تو خواب وضعیتش مناسب نباشه،لباسش یکم بره بالا.باید مراعات کنی.
سر شب آب و دستشویی و هرکاری داری انجام بده که نصف شب نیای بیرون. خوبیت نداره،
صبح هم خواستی بیای بیرون در بزن بعد بیا بیرون.
و از اون به بعد شبها تو اتاق حبس میشدم و صبح ها تا اجازه نمیدادن نمیومدم بیرون...
مامان کوآلا کوچولو🐨 مامان کوآلا کوچولو🐨 ۶ ماهگی
امروز صبح ی اتفاقی افتاد که هنوزم بهش فک میکنم موهای تنم سیخ میشه
دخترم یاد گرفته بود که توی گهوارش هی از اینور به اونور غلت بزنه ، منم از ترسم گهوارش رو جمع کردم و تصمیم گرفتم روی زمین بخوابیم
پنج صبح تو خواب ی دختر جوان خوشگل دیدم که ی چادر سفید سرش بود با اینکه هیچ شباهتی به دخترم نداشت ولی توی خواب میدونستم که دخترمه ، وسایلش رو جمع کرده بود و گفت من دارم میرم
یجورایی هم اصلا شبیه خواب نبود دقیقا من سر جام خواب بودم و اون جلوی صورتم بود واقعی واقعی
با خنده برگشتم به شوهرم گفتم اینو نگا میخواد زودتر از ما بره
با صدای خودم چشمام باز شد ، به خودم اومدم دیدم خواب بوده
کنار دستمو نگا کردم دیدم دخترم سرجاش نیست
چهاردست و پا کل اتاق رو رفته بود و رسیده بود به ی کابل برق که به کولر وصل میشه، گذاشته بود دهنش

وای سکته رو زدم ، چند وقته که چهاردست و پا میره ولی خب هنوز خیلی فرز نیست ، اینکه این مسافت رو رفته ، اون کابل رو پیدا کرده ،تازه پشه بند از این کلبه ای ها روش بود نمیدونم چه جوری از اون رفته بیرون

اصلا اون خوابه چی بود که منو بیدار کرد ، یعنی چی که داره زودتر از ما میره

پوشک