پارت ۳
داشتیم ذره ذره آب شدن بابامو میدیدم همش بیمارستان همش مریض بود چیزی نمی‌خورد حتی یک لیوان آب تو اون سن خیلی گریه میکردم تو خفا هم به پدرم وابسته بودم هم به برادرم
میدونستم پدرم که میره برادرمم که نیست قاب عکسشو میزاشتم جلوم گریه میکردم سعیده و سکینه ام خیلی ناراحت بابام بودن ولی نه به اندازه من که مثل کانگورو چسبیده بودم به بابام صبح تا شب موهاشو شونه میکردم باهاش خاله بازی میکردم منو میزاش رو شونه هاش همه جا دورم میداد وای پدر وای خدایا چه کردی با من اون هفته ی نحس اون روزی که دکترا گفتن ببریمش خونه دیگه امروز فردا داره اون ساعتایی که می‌گذشت همه چشممون به در بود با مرخصی سعید موافقت بشه بیاد به سختی براش مرخصی گرفت مادرم از طریق یکی از آشناها نزاشت بفهمه بابام روزای آخرشه رو به قبله براش جا انداختیم مامانم تک تک زنگ زدن ب همه آشناهامون عموهام پسرعموهام همه اومدن ببیننش میومدم می‌مینشستن و چایی میخوردم پیشونی بابامو ماچ میکردن و خدانگهدار نمیگفتن این زن دست تنها چیکار کنه فقط عمو وسطیم موند پیشمون
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری

۳ پاسخ

عزیزم خیلی ناراحت شدم درخواست دادم بی‌زحمت قبول کن که بتونم ادامه ش رو بخونم

این پارت ۲ بود

عزیزم .....

سوال های مرتبط

مامان ارغوان مامان ارغوان ۹ ماهگی
تجربه روزهای سخت از زردی دخترم
مینویسم چون اون روزا کسی نبود اینا رو به من بگه و شاید تاپیک من به یه نفر مثل خودم کمک کنه
دخترم با وزن ۲۷۰۰ سزارین دنیا اومد.تو بیمارستان خیلی سینه ام شیر نداشت و قطره ای میومد.گفتم بهش شیرخشک بدم اما ماما ها تو بیمارستان گفتن نه بچه با همین سیر میشه و نگران نباش.قبلش هم خانه بهداشت اینقدر از معایب شیرخشک گفته بود که فکر میکردم اگه بچه ام شیرخشک بخوره بهش ظلم کردم.سر سینه ام هم کوچیک بود کلا بچه به زور میتونست سینه رو بگیره.اومدم خونه و همش در تلاش که بچه از سینه شیر بخوره.بعد سه روز دیدم زرد شده .رفتیم دکتر وزنش هم شده بود ۲۲۰۰.سریع بیمارستان مفید بستری شد.از کم آبی و گرسنگی زردی گرفته بود و تو خونش عفونت نشون میداد.بماند که تو خود بیمارستان تا یک هفته که مرخص بشه چه عذابی کشیدیم و چه قدر من اون روزا گریه کردم برای جای آنژیوکت ها که روزی چندبار عوض میشد.دوستانه بگم که اگه دیدید شیرتون روزهای اول کمه،اصلا به حرف کسی گوش ندید و‌ سریع شیرخشک بدید .
#سزارین #شیردهی #شیرخشک #شیر_مادر #بارداری
مامان بارین🌧️ مامان بارین🌧️ ۸ ماهگی
خیلی دلم گرفته، مردا واقعا نامردن! گاهی وقتا یاد دوران مجردیم میفتم خودم کارمند بودم خداروشکر وضع بابامم خوب بود همه چی در اختیارم بود تا دلت بخواد خواستگار داشتم همه آدم حسابی، نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی هیچی کم نداشتم از خونواده بگیر تا تحصیلات و وضع مالی و قیافه، بین اون همه آدم همسرمو انتخاب کردم چون همکارم بود و فکر میکردم بهتر همو درک میکنیم و تک فرزند بود و فکر میکردم راحتترم، اما احساس میکنم اشتباه کردم، نمیگم همسرم بده خوبیاشم زیاده ولی خیلی از رفتاراش آزارم میده، همیشه اولویتش مادرش و پدرشه فکر میکنه چون تک فرزنده باید همیشه در دسترسشون باشه، یه جا نمیاد دوتایی با هم بریم باید اونام باشن، حرف من براش اندازه مادرش مهم نیست، منو با کسایی تو فامیلشون مقایسه میکنه که به هرکسی بگم میخنده، همیشه تو همه حال و شرایطی کمکش کردم چه مشکلات عاطفی چه مالی ولی نمیبینه، بنظرم واقعا سخته آرزوی خیلیا باشی اما مال کسی باشی که قدرتو ندونه

قطره آد پوشک وزن کولیک رفلاکس واکسن پستونک
مامان تپل مامان تپل ۱ سالگی
یکماه با همین موضوع گذشت هروز منتظر مرگ کوچولوت باشی اخرین شب وضعش وخیم شد پدرم عصبی شد امضا کرد که انتقالش بدن بیمارستان خصوصی اهواز که باما دوساعت و نیم فاصله داشت با کلی بدوبدو امبولانس اجاره گرفت انتقالش دادن اهواز مامان و بابام همراهش رفتم منم کارم شده بود گریه که چه ادمی بودم ناشکری کردم داداشم تشنج مغزی میکرد طوری که فقط تو نوار مشخص بود خیلی عادی و طبیعی داشت رشد میکرد بیمارستان خصوصی یکم بهتر شد البته مامانم نمیتونست شیر بده گفتن شیرت باعث میشه بچه خفه بشه داداشم شیر خشکی شد خلاصه بیست روز دیگه با سختی و استرس گذشت و داداشم مرخص شد مامانم خوب بهش میرسید منم کمکش میکردم چند روز گذشت از مرخص شدنش که مامانم پاهاش شکست دیگه اون موقع مسئولیت بچه افتاد گردن من کنارش میخوابیدم و براش شیر درست میکردم و...یعکم بعد ترخیص از بیمارستان داداشم شده بود زندگیش از شب تا صبح گریه گریه های بد طوری بود که رو پاهام میخوابید تا صبح روی زمین میگذاشتم دوباره گریه میکرد گریش وحشتناک با درد بود دیگه کم کم قلقش دستم اومده بود و فقط بغل من اروم میشد حتی جرئت رفتن به دستشویی رو نداشتم یکروز ظهر نشسته بودیم بابام دستش رو جلوی چشم ها‌ش کشید به مامانم گفت چرا چشماش چیزی رو دنبال نمیکنه مامانم با بابام دعوا کرد گفت چرا عیب میزاری روی بچم چیزی‌ش نیست این حرف بابام باعث شد بره تو مخم هر وقت میخوابید میرفتم توی اینترنت چیزای خوبی نمینوشت توی اینترنت گفته بود نور گوشی رو چشم ها‌ش بگیر اگر بست یعنی مشکل نداره اما دادشم انگار نه انگار حتی پلک نمیزد خیلی عصابم خورد شد مامانم حرفام قبول نمیکرد میگفت مگه بچم چشه اونم نگران بود اما نمیخواست قبول کنه ادامه دارد...
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۳ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت سیزده:
بعد سه روز که اومدم خونه چون فاطمه از هر طرفی که فکر کنید اول بود همه فامیل اومدن دیدنی😅چشمتون روز بد نبینه بچم شده بود زردچوبه از طرفی مامانم درگیر مهمونا بود و نمیتونست تو شیر دادن بهم کمک کنه از طرفی من یه دنیا درد داشتم از طرف دیگه کل فامیل منتظر این نتیجه کوچولو بودن و هیچ کس نمیگفت بابا این زن تازه زاییده نیاز به ارامش داره اقا تازه فرداش بابام همه رو دعوت کرد خونه (من تا چهل روز خونه مامانم اینا بودم) و یه ناهار مفصل به کل فامیل داد از بس ذوق این نوه رو داشت وای دیگه عصر اون روز من حسابی اشک ریختم از یه طرف حالم افتضاح بد بود از طرفی فاطمه شیر نمیخورد و زردیش اومده بود رو دوازده خیلی بهم بد گذشت کاش یکم مراعات میکردن خلاصه فاطمه تا دوماه زردی داشت و اخرشم با شیر خشک خوب شد و همین باعث شد سینه رو پس بزنه و بشه بزرگترین حسرت من
در رابطه با بیمارستان مجیبیان.بخوام بگم من خیلی تجربه عالی داشتم و تنها عیبی که داشت این بود که آدم نمیتونست همراهی داشته باشه البته اونقدر رسیدگی بالایی دارن که آدم فقط نیاز به همدلی همراه داره نه خدمات و واقعا پیشنهادم واسه خانمای یزدی این بیمارستانه خلاصه کلام بخوام بگم زایمان برای من خیلی قشنگ بود با همه سختیاش نمیدونم برای بچهای بعدی هم همین حس ها رو تچربه میکنم یا تکراری میشه😅
مامانای چند فرزندی نظرتون چیه؟