سوال های مرتبط

مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان روهان💙👶 مامان روهان💙👶 روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت چهارم

همینجوری که بچه رو سینه هام بود داشتن بخیه میزدن که دکتر کف نمیزارم بخیه بخوری ولی بازم آمپول بی حسی میزنم بعد آخر بخیه خوردم 6تا که با وجود 6تا میگفتم کمه نزاشتیم بخیه بخوری خلاصه بچه رو سینم دارن بخیه میزنم بخیه های پایین نفهمیدم بخیه های پوستی که میومدم بالا کلن دوختشو حس میکردم که خیلی درد داره تو هوشیاری اینجوری بخیه بزنن بعد اینکه بخیه زدن مث معینه کردن میگفتن خودنت زیاده منو معاینه میکردم با هر بار معاینه کلی خون ازم میومد اونقدر معاینه کردن دیگه مثل بیهوشا شده بودم خیلی اذیت میشدم اونقدر خون لخته با خون دیگه ازم اومد که نگو خدایی دستشون درد نکنه شکممو کامل تمیز کردن بعد دو سه ساعت رفتم بخش که یه بار دیگه معاینه کرده بعد فرستادن بخش رفتم بخش با درد کم خلاصه مونده بودم چرا دردم کمه تا شب دیگه دردناک زیاد شد بی خال شدم عرق میکنم تند تند مث آبشار نکو تب دارم نمیدونم بعد هر بار تند تند تبمو نگا میکردن فشار می‌گرفتم اینا بعد فردا صبح باز اومدن معاینه کردن کردن رفتن بعد ساعت ده صبح دکتر اومد کف تو تب داری تا ساعت 7مرخص نمیشی بعد 7مرخص میشی منم ناراحت اونایی که بعد من اومدن قبل من رفتن که تا ساعت 7 میمونم تا اون موقع دو بار سروم خاجبا یه تا آمپول زدن ساعت 7تبم تموم شد مرخص شدم
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۱۰ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۳ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۸ ماهگی
تجربه زایمان

پارت سه

خلاصه که من از درد شدید تو راه رو های بیمارستان به اتاق عمل جیغ می‌کشیدم با وجود بی حسی همون اپیدولار که زدن بازم درد داشتم
انقد دردام زیاد بود که بیهوشم کردن

بعد تقریبا بیست دقیقه چشام باز کردم بچمو گذاشتن رو صورتم و همون لحظه یادمه باز بیهوش شدم
چشام که باز کردم تو ریکاوری بودم خونریزی داشتم پرستار صدا زدم اومدن شکممو فشار دادن سه نفری
وحشتناک‌ترین تجربه زندگیم بود دردش خیلی بده

باز خونریزیم قطع نشد دوباره اومدن فشار دادن دستشونو بردن داخل خون های لخته شده رو آوردن بیرون
دوتا قرص بهم دادن که خونریزی قطع بشه عوارض قرص تب و لرز شدید بود سگ لرزه میزدم دوسه تا پتو انداختن روم بازم سردم بود
دوباره اومدن فشار دادن و بازم دوباره اومدن
من دیگه حوونی نداشتم
بلاخره خونریزی قطع شد
من ساعت سه نیم بعد از ظهر زایمان کردم ولی بخاطر خونریزی ساعت نه شب بردنم بخش
خلاصه با همه سختی‌ها و تلخی ها ارزش داشت دیدن چهره ماه پسرم

خانوما سزارین عوارض زیاد داره اگر میتونید طبیعی ییارین
مامان آقا پسری مامان آقا پسری ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان #۳
دیگه بچه مو بردن nicuنذاشتن تماس پوستی برقرار کنیم😔
کلی حالم بد بود و شروع کردم به گریه کردن،همه اونایی که توی اتاق عمل بودن میخواستن ارومم کنن ولی نمیشد بچه مو برده بودن بدون اینکه بهم بگن چرا ،
منو بردن ریکاوری ،که خدا لعنتشون کنه اونجا من و گذاشتن و رفتن ،دیگه کاری به کارم نداشتن ،باید زود می اومدن من و میبردن توی بخش که شیکمم و ماساژ بدن ،بعد ۴۰دقه اومدن من و بردن توی بخش ،
توی بخش پرستار اومد شروع کرد به فشار دادن شیکمم که کلی لخته خون به گفته مامانم اندازه یه جیگر بزرگ ازم خارج شد که پرستارم ترسید ،رفتن دکترمو اوردن بالا سرم ،که کلی امپول و قرص زیر زبونی بهم دادن ،توی همون چند دقه کلی شیکمم و فشار دادن که خون ازم خارج بشه ،خیلی دردش وحشتناک بود یعنی مرگ و به چشم دیدم ،
دکتر میگفت اگه دیرتر متوجه میشدن رحمم نرم شده بود و مجبور میشدن از خون ریزی زیاد رحمم و دربیارن،با این فشارا رحمم سفت شد،ولی همچنان درد داشتم و از ساعت ۲تا ۷همینجوری فشار میدادن درد خودم به کنار نبودن بچه ام یه درد بود واسم ،
میگفتن بردنش توی بخش که ببینن به خاطر مریضی من عفونت توی خون بچه نباشه ،که خداروشکر ازش خون گرفتن و جوابش منفی بود،بعدش دیگه بچه مو اوردن پیشم و لحظات سختی و تجربه کردم ولی تهش شیرین بود.
تجربه خواهرانه بهتون اگه عفونت دارید درمان کنید
کلی مراقب باشید سرما نخورید،
مامان نورا مامان نورا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت سوم

دکتر بیهوشی می‌خواست آمپول بی‌حسی رو بزنه که دکتر گفت صبر کن باید آزمایش بگیریم
دوباره ازم خون گرفتن دکترم گفت هنوز هموگلوبین خونش پایینه خطرناکه بگید یه کیسه خون دیگه براش رزرو کنن

بعدش آمپول بی حسی رو زدن که اصلا حسش نکردم اصلا درد نداشت

پرده سبز رو کشیدن جلوم و دکتر شروع کرد من ساعت ۹:۳۰ رفتم اتاق عمل ساعت ۹:۵۰ دخترم به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد دکتر گفت بچه ۳ دور بند ناف داره خیلی ترسیدم ازش پرسیدم خانوم دکتر بچم سالمه گفت آره سالمه خداروشکر به بعدش رو یادم نمیاد بیهوش شدم که وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی تشنم شده بود به پرستار گفتم خیلی تشنمه اومد یذره آب مقطر بهم داد خیلی هم لرز داشتم که تو اتاق ریکاوری بخاری جلومون میاوردن

بعد از ریکاوری چون وضعیتم باید همش چک میشد منو به جای بخش بردن زایشگاه بعد از چند ساعت منتقلم کردن بخش

دخترمم برده بودن ان آی سیو چون تنفسش یکم مشکل داشت

ادامه پارت بعدی ❤️

بارداری سزارین زایمان نوزاد
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۹ ماهگی
مامان دلارا مامان دلارا ۴ ماهگی
پارت ۴
مامانم کمک کرد لباس بپوشم بردنم بخش زایمان دیگه درد من بدتر شد بود نمی‌تونستم تحمل کنم اصلا
اومدن معاینه کردن باز کیسه ابم پاره نشد بود هنوز
سرم اینا وصل کردن
کیسه ابم پاره کردن ساعت شد بود ۸ تا کیسه ابم پاره کردن درد من بیشتر شد جیغ داد میکردم میگفتم ببرین سزارین یک چیزی بزنید درد نداشته باشم اونا میگفتن نمیشه دیگه کم مونده هر موقع احساس فشار کردی زور بزن نفس عمیق بکش احساس فشار میکردم زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم احساس کش اومدن میکردم ولی دردی حس‌ نمی‌کردم بی حس زد برش زد زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم سر بچه که اومد بیرون سری کشید بیرون بچه رو انداخت روی سینه م بچه شروع کرد به گریه کردن دقیق ساعت ۹:۱۰ به دنیا اومد دکترم تند تند زیر شکمم فشار میداد جفتم میکشید که بیاد بیرون یکمی ماساژ داد کشید بیرون مرحله سخت ترش رسید بخیه زدن اولش درد نداشتم اصلا ولی رفته رفته بدتر میشد همش میگفتم کی تموم میشه پس از فشار زیاد دستم پاهام می‌لرزید تا ساعت ۱۱طول کشید بخیه زدن چون خیلی درد داشت یواش یواش میزد بخیه که تموم شد دخترم آوردن گفتن شیر بده بهش
چقدر خوب بود وقتی شیر میخورد داغی لب هاشو حس میکردم قشنگ اومدن باز دلارا رو بردن چون خلط داشت گلوش سخت ترین بخش ماجرا اون درد های بود که می اومد می‌رفت خیلی خیلی بد بود زور زدن اصلا هیچ دردی نداشت بنظرم بخیه زدن از همشون بدتر بود ولی خداروشکر گذشت
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوم

من عصر ۴ فروردین بستری شدم که ۵ فروردین زایمان کنم
بهم گفتن تا ۱۲ شب هر چی خواستی بخور ولی ۱۲ شب به بعد هیچی نباید بخوری حتی آب ولی من ۱۲ به بعد هم یواشکی آب می‌خوردم 🤣

ساعت تقریبا ۱ شب بود که پرستار اومد ازم آزمایش خون گرفت فرستاد آزمایشگاه جوابش که اومد بهم گفتن هموگلوبین خونت خیلی پایینه روی ۷/۵ بود گفتن باید خون بگیری، ساعت ۲ شب بود بهم یه کیسه خون وصل کردن که شدیداًاااا درد داشت انگار رگای دستم داشتن پاره میشدن در این حد درد داشت بهشون هم میگفتم درد دارم میگفتن خون غلیظه به خاطر همین درد داری،تقریبا ۳ ساعت طول کشید که این کیسه خون تموم بشه و من عین ۳ ساعت رو از درد گریه کردم و مامانم دستمو ماساژ می‌داد که بهتر بشه آخر کیسه خون بود که ماما اومد گفتم خیلی درد داره دستم نمیتونم تحملش کنم گفت باشه کیسه دوم رو رگ دستتو عوض میکنم و من اونجا بود فهمیدم قراره یه کیسه خون دیگه هم بگیرم بیشتر گریم گرفت 😑
خلاصه من از ساعت ۲ شب تا ۷/۳۰ صبح داشتم خون می‌گرفتم

صبح که شد من جزو اولین عمل ها بودم چون وضعیتم اورژانسی بود،منو بردن اتاق عمل ازشون پرسیدم میشه پمپ درد برام بزارید گفتن متخصص بیهوشی به هیچکس اجازه استفاده پمپ درد نمیده😑😑
خلاصه منو بردن داخل اتاق عمل چون از اتاق عمل میترسیدم و تا حالا عمل نداشتم خیلی استرس داشتم منو خوابوندن رو تخت یه آقایی هم بود که خیلی باهام شوخی می‌کرد تا استرسم کم شه که بهم کمک میکرد
یه خانومی گفت پاهاتو جمع کن میخام سوند وصل کنم، سوند وصل کردن درد داشت ولی درحد یه سوزش بعدش خوب میشد
ادامه پارت بعدی ♥️