۵ پاسخ

خوش بحالت من نتونستم بچه خیلی بالا بود از صبح تا شب درد کشیدم بعدش بچه مدفوع کرد و ضربان قلبش نامنظم شد رفتم اتاق عمل.... از اول فوبیای سز داشتم آخرش سرم اومد 😞

مرسی که همه رو کامل توضیح دادی افرین قشنگم قدم نو رسیدت هم خیلی خیلی مبارک باشه شادو سلامت خوشبخت باشه دختر نازت😍😍😍😍😍😍خیلی خوب کاری کردی طبیعی زایمان کردی💜💜💜💜💜💜💜افرین

الان حالت بهتره؟
وای یکی از دلایلی ک نرفتم سز همین سوند بود😂میترسم ☹️
اپیدورال نزدی چرا ؟ راحت تونستی دردارو کنترل کنی؟

من یکشنبه طبیعی زایمان کردم عالی بود

من پشیمونم از سزارین

سوال های مرتبط

مامان Anya مامان Anya روزهای ابتدایی تولد
پارت دهم تجربه زایمان

من بازم تا وقتی هوا روشن تر شد همون درد ها رو تجربه میکردم ... راستی ، اینو نگفتم که اونجا هم سرد بود هم بدنم میلرزید ، از ماماهایی که هی میرفتن و می اومدن چند بار خواستم یه ملافه یه رو انداز ساده برام بیارن چون تمام شب با لباس نازک و کوتاه بخش زایمان بودم ... همه شون هم میگفتن باشه ولی پیداشون نمیشد...
تا بالاخره هوا کامل روشن شده بود که بالاخره برام یه پتو آوردن... منم با خودم می‌گفت خبببب حالا که تا الان تغییری نداشتم دیگه حتما میبرن سزارین دیگه؟ خودشون گفتن و قول دادن پس دیگه قرار نیست بیشتر درد زایمان طبیعی رو بکشم ... اما نه... بازم اومدن سرم زدن ... بعدا از مامانم شنیدم گفتن دوبار بهم سرم فشار زدن ... و من اصلا نمیدونستم.
یه مدت بعد هم یه ماما اومد و گفت از آشناهای خانواده پدری‌مه و گفت صحبت کردن و گفتن حالا که این همه ساعت فرقی نکرده وضعیتم میبرن برا سزارین...
من میخواستم مثل مامانم برا زایمان اول اینجور نشه که هم درد طبیعی بکشم هم سزارین... که آخرش همون شد...
مامان نورا مامان نورا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم
مامان کیان 💙 مامان کیان 💙 ۶ ماهگی
پارت 4..
نمیدونم چقدر طول کشید بخیه زدن تموم بشه با آرام بخش هایی که بهم زده بودن داشتم سنگین میشدم و خوابم میومد بدنم کاملا بی حس بود ولی می‌فهمیدم چند بار تو اتاق عمل شکممو فشار داد و بعدش منو بردن ریکاوری خیلی سرد بود و منم همچنان لرز داشت بدنم تو ریکاوری هم چند بار محکم شکممو فشار دادن ولی چون بی حس بودم درد زیادی رو متوجه نمیشم تا اینکه بعد یک ساعت بردنم تو بخش همش سراغ بچمو می‌گرفتم که دکتر گفت چون بچه نارس هست و منم آمپول ریه نزده بودم باید چند روز ان ای سیو بستری باشه خیلی گریه میکردم ولی خداروشکر میکردم بچم سالمه و همینکه میدونستم چند روز دیگه قراره ببرمش خونه بهم آرامش میداد...
توی بخش هم دو سه بار پرستار شکممو ماساژ داد که درد داشت و چون اثر بی حسی داشت می‌رفت خیلی محکم فشار نمی‌دادن خودشون..
ساعت یازده شب منو بردن بخش و تا صبح گفتن هیچی نباید بخوری همش نگاه ساعت میکردم زودتر صبح بشه بلند بشم برم بچه مو ببینم ساعت هفت صبح اومد اول سوند رو کشید من قبلش یه شیاف گذاشتم که وقتی میگه پاشو راه برو زیاد درد نداشته باشم.. سوند رو که کشید صبحونه خوردم و پاشدم که راه برم چون خیلی دستشویی داشتم..اصلاااا اونقدری که فکرشو میکردم درد نداشت یعنی توی تصوراتم دردش خیلی بدتر بود ولی برای من واقعا قابل تحمل بود..
رفتم دستشویی و بعدش رفتم آن ای سیو بچمو دیدم تا عصر که مرخصم‌کردن سه‌چهار بار رفتم پیش بچم ..
مامان روهان💙👶 مامان روهان💙👶 روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت چهارم

همینجوری که بچه رو سینه هام بود داشتن بخیه میزدن که دکتر کف نمیزارم بخیه بخوری ولی بازم آمپول بی حسی میزنم بعد آخر بخیه خوردم 6تا که با وجود 6تا میگفتم کمه نزاشتیم بخیه بخوری خلاصه بچه رو سینم دارن بخیه میزنم بخیه های پایین نفهمیدم بخیه های پوستی که میومدم بالا کلن دوختشو حس میکردم که خیلی درد داره تو هوشیاری اینجوری بخیه بزنن بعد اینکه بخیه زدن مث معینه کردن میگفتن خودنت زیاده منو معاینه میکردم با هر بار معاینه کلی خون ازم میومد اونقدر معاینه کردن دیگه مثل بیهوشا شده بودم خیلی اذیت میشدم اونقدر خون لخته با خون دیگه ازم اومد که نگو خدایی دستشون درد نکنه شکممو کامل تمیز کردن بعد دو سه ساعت رفتم بخش که یه بار دیگه معاینه کرده بعد فرستادن بخش رفتم بخش با درد کم خلاصه مونده بودم چرا دردم کمه تا شب دیگه دردناک زیاد شد بی خال شدم عرق میکنم تند تند مث آبشار نکو تب دارم نمیدونم بعد هر بار تند تند تبمو نگا میکردن فشار می‌گرفتم اینا بعد فردا صبح باز اومدن معاینه کردن کردن رفتن بعد ساعت ده صبح دکتر اومد کف تو تب داری تا ساعت 7مرخص نمیشی بعد 7مرخص میشی منم ناراحت اونایی که بعد من اومدن قبل من رفتن که تا ساعت 7 میمونم تا اون موقع دو بار سروم خاجبا یه تا آمپول زدن ساعت 7تبم تموم شد مرخص شدم
مامان آراد مامان آراد ۷ ماهگی
پارت سوم
دیگه من با گزارش رفتم دوباره اناق زایمان پیش خانم صفایی و یه ماما جدید هم اومد دیگه دوتاشون پیشم بودن برای اینکه خاتمه بدن قرص زیر زبونی دادن ولی بار اول با آبرگ خوردم سوند گذاشتن توی رحمم که انقباض هام شروع بشه دردی نداشت خیلی کم بود دردش بعد یه ساعت که هم ان اس تی وصل بود هم این من چون دیابت داشتم و هی خوراکی هم میخوردم خیلی دستشویی میرفتم دو ساعت گذشت ساعت ۸ بود ادرار داشتم گفتم میرم دستشویی بعد یه دفعه سوند در رفت از توم‌موقع ادرار بعد تا اومدم بیرون شوهرم اومد پیشم بعد چک کردن دیدن هنوز همون ۲ و ۳ سانتم بعد دیگه توپ هم اوردن من هر ۲۰ دقیقه رو توپ ورزش میکردم ان اس تی میدادم دوباره ورزش میکردم وسطشم دردام شروع شده بود سه سانت که بودم بعد کسی که قرار بود اپیدورال بزنه رفته بود زایمان طبیعی ساعت ۱۰ اومد اپیدورال کردن یه حالت سِر کردن دندون داشت بعد یه مسکن ساده زدن رفتن یعنی من درپ رو حس میکردم تا ۱۱ شب همینجوری گذشت ولی اینم بگم ساعت خیلی تند می‌گذشت من که چیزی نفهمیدم از زمان بعد دیگه دوباره معاینه کردن گفتن ۳ و ۴ سانتم قرص زیر زبونی دادن ولی خب این دفعه زیر زبونم گذاشتم و انقباضام شروع شدن درد داشتم واقعا تا ساعت ۱۲ خیلی درد داشتم چک کردن گفتن ۴ سانتم ۶۰ درصد بعد من چون کلاس رایمان رفتم خیلی چیزا میفهمیدم همسرم همش کنارم بود بعد دیگه درد داشتم جوری که گریه میکردم بعد اومدن دوز اول اپیدورال رو زدن دردام آروم شد خانمه گفت این تا ۳ ساعت اثر داره ساعتم ۱۲ بود دیگه خانم صفایی گفت بخواب همسرمم از سرکار اومده بود ان اس تی هم همش وصل بودا ولی زیاد خوب نبود یه ساعت تند گذاشت
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۳ ماهگی
مامان آرن مامان آرن ۱۰ ماهگی
سلام دوستان من زایمان کردم سزارین میخوام بهتون تجربم و بگم چون خودم خیلی دوست داشتم تجربه دیگران بخونم
من ساعت ۶ونیم صبح اومدم بیمارستان پاستور نو دیگه یه سری فرم و....پر کردم ان اس تی و فشارمو گرفت آنژوکت زد به دستم ازمایش خون ازم کرفتن بعد تو همون بخش سوند برام زدن هنوز بی حس نشده بودم ولی واقعا واقعا اصلا حتی یه کوچولو هم درد نداشت اول بتادین ریخت بعد سوند گذاشتن بعد من و کم کم بردن اتاق عمل بهم سرم و دستگاه فشار و ....زدن کلی باهام حرف زدن شوخی کردن تا دکتر اومد امپول بی حسی و زدن واقعا اونم اصلا اصلا درد نداشت تا اینجا انژوکت که بهم زدن دردش از بقیه چیزا بیشتر بود یعنی اونا هیچ دردی نداشتن بعد هم دراز کشیدم پاهام مثل سنگ شده بود کاملا بی حس بودم ولی قشنگ کشش هایی که رو بدنم انجام میشد و خالی شدن شکمم و حس میکردم یذره درد حس میکردم ولی نمیفهمیدم که کجام فقط میگفتم درد دارم😂😊 بعدش دیگه بهم دارو زدن خوابیدم تا تقریبا ساعت ۱۱ و نیم به هوش اومدم تخت اتاق ریکاوری خیلی سنگ بود کمرم درد میگرفت گفتم یه چیز بزارین وسط گودی کمرم که پارچه اوردن تا الان سخت ترین قسمتش این بود من و از تخت ها جابه جا کردن اوردن تا بخش و تینکه شکمم و سه بار فشار دادن اونم درد داشت
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
گفتم چرا گفت مدفوع خورده بود ولی خیالت راحت من خودم گریه میکرد رفتم ارومش کردم بعد یه پرستار اومد گفت میخوام ماساژ رحمی بدم یکم درد داره تحمل کن ماساژ داد درد داشت ولی قابل تحمل بود بعد با کمک همسرم منو‌بردن بخش و گفتن تا ۵ غروب ناشتا باش بعد مایعات بخور بعد سوند بکشیم راه برو برو پیش پسرت من داشتم دق میکردم چون فقط تونسته بودم عکس پسرم رو ببینم بعد دیدن من ادرار ندارم ۴ لیتر سرم برام زدن و خواهرم هر ۴ ساعت دو تا شیاف میزاشت دردام کنترل میشد سه دفعه دیگه هم اومدن ماساژ رحمی دادن و رفتن ساعت ۵ شد مایعات خوردم بهتر شدم سوندکشیدن کم کم نشستم بخیه ها فقط میسوخت بعد پاهام آویز کردم بعد بلندشدم راه برم بخیه ها سوخت ولی دو قدم برداشتم دیگه تحمل کردم رفتم پیش پسرم و پسرم رو دیدم غصه عالم اومد تو دلم دستای کوچولوش رو سوراخ سوراخ کرده بودن و‌بهش سرم وصل بود و داشت اکسیژن می‌گرفت .
بعد بهم گفتن که تو‌اتاق عمل اول حالش خوب بوده یهو نفسش رفته حتی میخواستن کد احیا بزنن ولی چون همسرم پشت در بوده ترسیدن و خودشون با امبوبگ بچه رو برگردوند وسریع بردن بستری nicu شده
مامان دنیز🩷🌊 مامان دنیز🩷🌊 ۹ ماهگی