۱۲ پاسخ

دقیقا منم همینطور بودم ولی الان بهترم خداروشکر،اما بازم بعضی وقتا یهو گریم میگیره من حتی دلم نمیخواد کسی بچمو بغل کنه،من خانواده شوهرمو دوست دارم و خیلی همشون خوبن،ولی دوست ندارم بچمو بغل کنن،چون هنوز کوچولو و حساسه،وقتی بغلش میکنن خیلی حس بدی بهم دست میده،البته کم میرم که این اتفاقات نیوفته،تا این حد حساسم

کلا اوایلش هم طبیعی نیست عزیزم
برو پیش دکتر عزیزم همینطور ادامه دار میشه و شدید تر
زود برو تا کمه زود خوب بشی

نه عزیزم حست طبیعیه حتی نی نی ت هم همین حس رو داره دلش میخواد همیشه پیشت باشه
کم کم بهتر میشه ولی این تغییر احساسات قبلا میگفتن تا 6 الی 9ماه ، الان میگن حتی تا دو سه سال هم طبیعیه

بنظرم‌حتما برو بیش اط حد وابسته ای
دکتر رفتن دلیل ب حاد بودن حالت نیست
ی کمکه ب ادم

من قبل زایمان اینجوری شده حالم

اروم اروم خوب میشی ب خودت فرصت بده تا ۶ماهش طبیعیه ولی بیشتریا تا دوماه خوب شدن

اگه رو به بهبود باشی طبیعیه
اگه تغییری نکنه و بدتر بشه نه

خوب میشب نگران نباش چند ماه اول عادیه

عزیزم طوری نیست تا ۶ ماهگی هست کم کم خوب میشه نترس طبیعیه با احساساتت راحت باش محبت بگیر از شوهرت هورموناتو توضیح بده براش و دورتو خلوت کن کسی نره رو مخت حتماابخواب و استراحت کن اگرکسی هست که حرف اضافه نمیزنه و باهاش راحتی بگو بیاد برای تمیزی خ نت و غذا درست کردن نه دست زدن به بچتکمکمت کنه تا بچتو جمع کنی و بخوابی تا اونم میخوابه . این گریه ها طبیعیه خودتو دوس داشته باش تو مادر و بزرگ شدی خب کم خونی اثرات و درد عمل و بیهو شی هست نگرانی بچه هست که الان خیلی کوچولوعه هنوز و حساسی روش تا جوب بگیره اینا همممش طبیعیه فقط نگرانیو از خودت دور کن و استرسو نترس هیچ اتفاقی نمیوفته و همش میگذره شل بگیر و خوش بگذرون این مدتو لذت ببر زود میگذره و دلت برای اینقدی کوچولو بودنش تنگ میشه با انرژی خوبب زندگیت برس عزیزم این روزا نمیاد همه منفیا رو از خودت دور کن بعد پشیمون میشی اونوقت خوش باشی مامان

سعی کن با چیزهایی که خوشحال میکنت حالت را خوب کنی کم کم به مرور بهترمیشی

۱ماهگی ک چکاپ میبری ب دکتر بگو اگه سوالایی ک میپرسه و شرایطت خیلی حاد باسه برات مشاوره میزارن
البته تا چند وقت طبيعي هست

کم کم خوب میشی گلم
منم خیلی گریه میکردم برا هر چیزی

سوال های مرتبط

مامان فندوقی مامان فندوقی ۲ ماهگی
همش بخاطر اینکه دکترم ختم بارداری داد و بدون درد رفتم بیمارستان برای زایمان، ناراحتم😔دوس داشتم به هفته های آخر برسم دردام شروع بشه بعد زایمان کنم😔انگار از بارداری سیر نشدم اینکه یهو گفتن بچه‌ات دیگه نباید تو رحمت باشه منو داغون کرد.یهو باید ازش دل میکندم انگار بزور دارن ازم جداش میکنن😭از تکوناش سیر نشده بودم تو اوج لذت از بارداری بودم،با خودم رویا سازی میکردم که دردام‌ چجوری شد برم بیمارستان،چجوری ورزش کنم که دردام‌ شروع بشه و...
ولی انگار بزور میخواستن ازم جدا کنن😭
باز اینکه بعد بستری شدن و دردای طبیعی رو کشیدن گفتن نباید طبیعی زایمان کنی چون فشار ب بچه میاد و ضربان قلبش خیلی افت کرده باید بری سزارین،بیشتر داغونم کرد.یهو شوکه شدممم.هم ترسیدم بخاطر بچم ک یوقت چیزیش نشه هم اینکه انتظار سزارین نداشتم دوس داشتم حالا که می‌خوان ازم جداش کنن خودم تلاش کنم خودم بدنیاش بیارم😭ولی منو بردن تو اتاق عمل...
اونجا هم بعد بیحسی چون خیلی استرس داشتم و بیتابی میکردم بهم خواب آور زدن و هیچی از عمل نفهمیدم،نفهمیدم کی بچمو در آوردن،صدای گریه ی بچمو نفهمیدم،نفهمیدم بچمو رو سینم گذاشتن یا نه😔 تا اینکه بیدار شدم یهو پرسیدم بچم کو حال بچم خوبه یا نه گفتن نگران نباش حالش خوبه همینجاست🥺حتی صدای گریه ی بچمو نفهمیدم حتی ارتباط پوستی با بچمو نفهمیدم.ای کاش خواب آور نمیزدن بهم....😔
به اینا که فک میکنم دلم میگیرهههه.الان دارم زار زار گریه میکنم همش دوس دارم برگردم به دوران حاملگیم دوست دارم بهم بگن اینا همش یه خواب بود من هنوز تو همون هفته ی ۳۷ ام....
(ادامه تو کامنت)