همش بخاطر اینکه دکترم ختم بارداری داد و بدون درد رفتم بیمارستان برای زایمان، ناراحتم😔دوس داشتم به هفته های آخر برسم دردام شروع بشه بعد زایمان کنم😔انگار از بارداری سیر نشدم اینکه یهو گفتن بچه‌ات دیگه نباید تو رحمت باشه منو داغون کرد.یهو باید ازش دل میکندم انگار بزور دارن ازم جداش میکنن😭از تکوناش سیر نشده بودم تو اوج لذت از بارداری بودم،با خودم رویا سازی میکردم که دردام‌ چجوری شد برم بیمارستان،چجوری ورزش کنم که دردام‌ شروع بشه و...
ولی انگار بزور میخواستن ازم جدا کنن😭
باز اینکه بعد بستری شدن و دردای طبیعی رو کشیدن گفتن نباید طبیعی زایمان کنی چون فشار ب بچه میاد و ضربان قلبش خیلی افت کرده باید بری سزارین،بیشتر داغونم کرد.یهو شوکه شدممم.هم ترسیدم بخاطر بچم ک یوقت چیزیش نشه هم اینکه انتظار سزارین نداشتم دوس داشتم حالا که می‌خوان ازم جداش کنن خودم تلاش کنم خودم بدنیاش بیارم😭ولی منو بردن تو اتاق عمل...
اونجا هم بعد بیحسی چون خیلی استرس داشتم و بیتابی میکردم بهم خواب آور زدن و هیچی از عمل نفهمیدم،نفهمیدم کی بچمو در آوردن،صدای گریه ی بچمو نفهمیدم،نفهمیدم بچمو رو سینم گذاشتن یا نه😔 تا اینکه بیدار شدم یهو پرسیدم بچم کو حال بچم خوبه یا نه گفتن نگران نباش حالش خوبه همینجاست🥺حتی صدای گریه ی بچمو نفهمیدم حتی ارتباط پوستی با بچمو نفهمیدم.ای کاش خواب آور نمیزدن بهم....😔
به اینا که فک میکنم دلم میگیرهههه.الان دارم زار زار گریه میکنم همش دوس دارم برگردم به دوران حاملگیم دوست دارم بهم بگن اینا همش یه خواب بود من هنوز تو همون هفته ی ۳۷ ام....
(ادامه تو کامنت)

تصویر
۲۳ پاسخ

😐😐 حتما با یه مشاور حرف بزنا افسردگی زایمان داره تو گوشت ویز ویز میکنه ها😮‍💨

ناشکری نکن سرصبحی دخترررر🤨
بروخداتو شکر کن الان بچه ت سالمه بغلته.. اگه واقعن نگرانی از این به بعد دیگه همش کنارته بهش محبت کن. درسته دوس داشتی اون لحظه اول حس و حالشو ببینی ولی خب حالا که نشد چیکار میشه کرد چرا با فکرای منفی و چیزایی که گذشته اینقد خودتونو عذاب میدین سرصحبی اخههه😒

همه دارن خداخدا میکنن بچشون بسلامتی بدنیا بیاد وراحت شن حالا شما داری زار میزنی که چرااینجوری شده برو دختر ناشکری نکن بچتو محکم بغل بگیر و خداروشکر کن که الان کنارته

بیکاریا

مثل اینکه خوشت میاد مثل ما نصف شب دردت بگیره نفهمی درد زایمانه یا درد طبیعیه بارداریه به خاطر سنگینی بچه و ...
البته احساست قابل درکه عزیزم ولی نشونه ی شروع افسردگیه. پس مراقب خودت باش. باید مادر قوی باشی، مراقب باش حالت به جایی نکشه که بخاطر افسردگی بچه ات رو ازت دور کنن تا بهتر بشی
یکی از ترسای من اینه. واسه همینم هر وقت حسابی بهم میریزم سعی میکنم سریع خودمو جمع و جور کنم

مثلا خونه ی من حداقل ۴۰ دقیقه با بیمارستان فاصله داره تو روزای عادی. اون روز توی ترافیک بودیم یهو دلم ریخت که اگر دردم بگیره و تو این ترافیک بمونم چی؟
خونه ی مامانم هم تقریبا همین ۴۰ دقیقه با خونه ی خودم فاصله داره. مامانم شاغله. واسه همین زیاد نمیمونم اونجا. مادر همسرم میگن بیا خونه ی ما ولی من کلا خونه ی خودم راحت ترم.
دیشب از ترس اینکه نکنه بچه ام داره زود دنیا میاد و از شدت کمردرد نتونستم بخوابم. هنوز شستشوی لباسای بچه رو انجام ندادم. هنوز تختش نیومده و فکر میکنم اگر الان دردم بگیره چی؟ هنوز یه سری از وسایل کیف بیمارستان رو نگرفتم.
میترسم اگر انقباضی داشته باشم و مجبور به بستری تو بیمارستان بشم با توجه به خصوصی بودن بیمارستانی که دکترم هست کلی هزینه میوفته رو دست مون...
برو خدا رو شکر کن و اینقد تو این جزئیات گیر نکن
دنیایی که دخترتو بهش آوردی هیچ وقت با برنامه های ما پیش نرفته و نمیره و پر از رنج هست ولی تو باید اول خودت اینا رو بپذیری که دختر قوی تربیت کنی و یادش بدی چجوری از دل رنج هاش لحظه های شیرین بسازه واسه خودش ❤️
مبارکت باشه سالم بغلش گرفتی 🥰

اگه بجای من باشی که نمیتونم به ۳۶ هفته برسونم چون کارایی قلبم ضعیف شده و همش فکر میکنم بچمو ممکنه خودم بزرگ نکنم و زیر دست نامادری بزرگ شه خدارو شکر میکردی

عزیزم شما ارزو ما تجربه کردی الکی به خودت سخت نگیر این افکار همش برای هورمونا قاطی بعد از زایمان
واقعا آرزوم یهویی بی مقدمه بدون اینکه تا چهل هفتگی چشم انتظاری بکشم بچم بیاد اونم بی هوشی که اصن نفهمم چجوری بریدن و دوختنم

مامان فندوقی جان این حالاتت یه جوریه که دوست داری دنبال بهانه باشی برای گریه کردن من کاملا درکت میکنم عزیزم فعلن که ماهم به ۴۰ هفته تموم داریم میرسیم خبری از درد نیس فک کنم باید بریم با امپول فشار بیارمش برام دعا کن تا دوشنبه دردم بگیره و با درد برم بیمارستان یا حداقل کیسه ابم پاره بشه و ۴ سانت باشم
توام زیاد غصه نخور ان شاءالله نی نی بعدی جبران میشه

چرا خودتو بااین فکرای زودگذر ناراحت میکنی مهم بچت بوده ک خداروشکر بدون اینکه دستگاه بره صحیح و سالم اومده بغلت همیشه باید شکر خدا کنیم فکر کن به هفته های اخرم میرسیدی خدایی نکرده یه اتفاق جلو روت بوده ک خدا صلاح دیده تواینجوری زایمان کنی الان اصل کاریو بگیر بغل بوش کن کیفتو کن

خداروشکر عزیزم بسلامتی بدنیا اومده و زحماتت ب هدر نرفته انشاالله ک همه ی خانمای باردار بسلامتی بچه هاشون رو بدنیا بیارن

عزیزم ناراحت نشی ها ولی فکر کنم افسردگی گرفتی این حرفای چرت رو میگی

ب دنیا آوردنش ی استرسی ب جونم انداخته ک نگم براتون
حالا شما دنیا آوردی میگی کاش برگردم دوران حاملگی
بابا شما دیگ کی هستی
والا من میگم کاش همین الاااان دردم بگیره برم بیمارستان بچم بیاد ببینمش بغلش کنم خستم از کمر درد و سنگینیو حالت تهوع صبحگاهی...

عب نداره.دوباره باردار میشی از تکونای بچه دومم لذت میبری.در حالیکه داری از دست کارای بچه اول سرتو میکوبی ب دیوار😂 منم سزارین اورژانسی شدم رو پسرم.رو دخترمم دکتر احتمال داده زودتر ب دنیا بیاره برام🫠

عزیزم این افکار منفی رو از خودت دور کن سر صبحی 🥲حال من که پامیشم انتظار دارم کیسه ابم پاره شده باشه 🤭

برعکسی شما بخدا😅 هیشکی والا فک نکنم غیر شما بارداریو دوست داشته باشه چیزی نیست که اینقد بزرگش کنی مگه الان بدنیا اومده دیگه بچه تو نیست من اینقد داره بهم سخت میگذره فقط میگم بزائم راحت شم همش دوست دارم ببینمش چجوریه چه حسیه واقن بارداری چیزی نیست که حسرت بکشی

عزیزم وزن بچت چندبودموقع دنیااومدن

همه این حس و حال ها بخاطر تغییرات هورمونی هست،به این فکر کن که سلامت بچه ات در این اتفاق بود و خداروشکر کن، الان مسئول یه زندگی جدید هستی و سعی کن با افکار منفی و موندن توی گذشته حال خودت و اون بچه رو خراب نکنی♥️

عزیزم حتما قسمت اینجور بوده باز خداروشکر کن هر دو صحیح و سلامت هستید . من خیلیارو میشناسم دور از جون اتفاق بدی افتاده براشون ... حالا همه چی دست ما نیست که منم دلم میخواست دردام شروع بشه با پایه خودم برم بیمارستان ولی حالا فقط تا فردا فقط دارم اگه دردم نگیره باید دوشنبه بستری بشم که اونم معلوم نیست چجوری قراره پیش بره یا کارم با آمپوله فشاره یا اینکه شاید اینهمه صبر کردم اینهمه واسه طبیعی زحمت کشیدم نکنه آخر سرم ببرنم سزارین !!! همیشه اونجور ک ما میخوایم پیش نمیره عزیزم خدا برامون قشنگ تر میچینه بهش اعتماد کن و الان از تولد فرزندت لذت ببر که خیلیا چشم انتظار همین لحظه ان ....

خدارو شکر دوتاتون سالمین و زایمان کردی کاش من اینجوری زایمان کنم از اول اینقدر اذیت شدم فقط دلم میخواد بچه رو بردارم راحت شم دیگه کشش ندارم

ناشکری نکن دختر جان همینکه پیشت بغلت به دنیا میارزه الان ۴روزه نویدمو ندیدم حتی بغلش نکردم منم ۳۶هفته زایمان کردم تو اتاق عمل برداشتن بردن ان ای سیو ۴روزه شیر نخورده فقط سرمه دنیا رو سرم اواره دلم پوکیده دارم دق میکنم گفتن حالا حالاها تو دستگاه باید بمونه 😭

🥲🥲ای عزیزممم،همین ک بچه سالمه خداروشکر

عزیزممم ،🥹♥️

خداروشکر میکنم الان بچم صحیح و سالم کنارمه‌ ولی چون اینجوری بهم گذشت و یهو از دلم کنده شد حس خوبی ندارم هم هفته ای هامو میبینم که هنوز زایمان نکردن و منتظر درداشونن‌ برا خودم ناراحت میشم که من ندیدم این روزارو‌...
یجورایی انگار حسودیم میشه و دلم برای خودم میسوزه...
چرا چرا چراااا چرا منی ک عاشق بارداریم بودم باید اینجوری میشددد دلم برای تکوناش تنگ شده دلم میخواست برای دیدنش انتظار بکشم و روزشماری کنم😭
همش دوس دارم گریه کنم...😭 دوست دارم برم یه جایی فقط خودمو بچم باشیم تو چشاش نگاه کنم باهاش دردو دل کنم

سوال های مرتبط

مامان کیارش مامان کیارش ۲ ماهگی
ادامه پارت دوم:(تجربه زایمان طبیعی و سزارین باهم)
منو بردن اتاق عمل ...داشتم گریه میکردم دکترم گفت نگران نباش به خدا توکل کن مجدد معاینه کرد و من سه سانت بازشده بودم ولی خودم خواستم سزارین بشم
بیهوشم کردن انگار دردای طبیعی از قبلش داشتن منو میکشتن
وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی شکمم درد میکرد یه تخت دیگه کنارم بود که بچش سرش رو سینه مادرش بود ولی بچه من نبود با همون درد شدید شکمم که هر لحظه احساس میکردم دارم پاره میشم گفتم بچه من کجاست؟چرا بچم رو سینم نیست؟
پرستارا سریع اومدن که منو آروم کنن گفتن بچه تو زودتر به دنیا اومده بردیم بخش توهم بری بخش حالت بهتر بشه می‌بینیش
شکم دردم انقد زیاد بود همون موقع هم تازه یه پرستار اومد دوباره شکممو فشار داد به معنای واقعی نفسم از درد رف
داد زدم توروخدا پمپ درد وصل کنید دارم میمیرم
برام پمپ دردو که وصل کردن انگار از دنیا آزاد شدم خیلی دردم کمتر شد
اومدم بخش ... بچمو نیاوردن ...شروع کردم با شکم داغون و پردرد گریه کردن تا بهم گفتم بچت تو ان آی سیو هست
میخواستم بچمو ببینم ولی تا قسمت نوزادان باید راه میرفتم تا بتونم ببینمش...
از قبل عمل خودم خواستم که سوند وصل نکنن و واقعا هم خیلی خوب و راحت بودم
شروع کردم بعد ۴ساعت تکون خوردن و اینکه بتونم راه برم
خیلی درد داشتم ولی مدام دکمه پمپ درد رو فشار میدادم تا دردمو آروم کنه و بتونم راه برم و برم بچمو ببینم
(اتمام پارت۳)
مامان نیل مامان نیل ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان

سلام مامانای آینده امروز میخوام تجربمو از زایمان بگم من ۳۹هفته و۳روز بودم دوشنبه ساعت ۱۰ صبح خیلی یهویی دردام شروع شد البته قبلش ۱ساعت پیاده روی تند داشتم ب ماماهمراهم زنگ زدم گفت بیا معاینه شو دوش گرفتم تو خونه ورزش کردم وایسادم دردام شدیدتر شد ساعت یک ظهر رفتم بیمارستان گفتن ۳سانتی برو از دکترت نامه بگیر بیا بستری شو رفتم مطب دکترم اونجا هم دوباره معاینه شدم گفت ۴سانتی نامه بستری داد برگشتم بیمارستان باز معاینه شدم ۵سانت بودم و لحظه به لحظه دردام بیشتر میشد و من اون لحظه فهمیدم که اصلا آدمی زایمان طبیعی نیستم دردا ی طرف درد معاینه ها از اون بدتر وقتی میگرفت دوست داشتم زمینو چک بزنم دردا ادامه داشت تا ساعت ۵ عصر که یهو ضربان قلب بچه افت پیدا کرد بندناف سفت و محکم دور گردنش پیچیده بود پرستارا گفتن که اصلا کیس زایمان طبیعی نیستی بیشتر از این نمیشه ادامه داد باید سریع سزارین شی با دکترم تماس گرفتن دکترم گفت سوند وصل کنید ببریدش اتاق عمل خودمو میرسونم ساعت ۵ونیم رفتم اتاق عمل قبلش سوند بهم زدن که یکم فقط سوزش داشت اونم دربرابر دردایی که کشیده بودم اصلا ناچیز بود تو اتاق عمل امپول بی حسی رو زدن اصلا متوجه نشدم به محض اینکه آمپولو زدن آب رو آتیش بود و کامل دردام قطع شد پاهام کم کم سنگین شد دکترم اومد و ۵دقیقه بعد صدای گریه بچمو شنیدم ی لحظه نشونم دادن و ۵دقیقه بعدشم عملم تموم شد و رفتم ریکاوری ولی اونجا چون فشارم افت کرده بود ۱ ساعت توی ریکاوری بودم بعدش اوردنم تو بخش فعلا بی حس بودم فقط خیلی لرز داشتم و سردم بود بعد از نیم ساعت بچمو اوردن کنارم .........
مامان السای مامان السای روزهای ابتدایی تولد
#تجربه من از زایمان سزارین #پارت شیش
بیحسی زدن و دراز کشیدم اینقدر منتظر صدای بچه بودم که اصلا متوجه نشدم کی دستامو به تخت بستن بعد چند دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من هی میگفتم تورو خدا بچمو بدین ببینم 😂اونا هم هی میگفتن باشه صبر کن میدیم بهت تحمل کن بزار تمیزش کنیم گرمش کنیم میدیم بهت مال خودته 🤣🤣یه کم گرمش کردن آوردن رو صورتم و سینم گذاشتن میخواستم بغلش کنم اونجا متوجه شدم دستامو به تخت بستن و نمیتونم بغلش کنم دخترم تا اومد بغلم آروم شد و محکم بهم چسبیده بود اونم انگاری دلش نمی‌خواست ازم جدا بشه جداش کردن ازم بردن که باز گریه هاش شروع شد ولی از اتاق عمل بردنش بیرون خیلی سر دلمو فشار میدادن و من درد خیلی زیادی داشتم بهشون گفتم بهم خواب آور زدن ولی توی خواب متوجه شدم دوبار بچه مو شیر دادن حس خیلی عجیب و توصیف نشدنی بود ولی نمی‌تونستم بیدار بشم و وقتی با درد زیاد بیدار شدم دیدم تو ریکاوری هستم باز به پرستار ها گفتم درد دارم بهم مسکن زدن ولی بدون اینکه دردی ازم کم بشه بعد چند دقیقه گفتن دست و پاتو تموم بده دیدن میتونم گفتن که میتونم برم بخش همین که از اتاق عمل اومدم بیرون دیدم مامانم و همسرم با یه دسته گل بزرگ جلوی در منتظرم وایسادن خیلی درد داشتم به زور از رو تخت جا به جا کردن ومن فقط میدونستم بگم تورو خدا درد دارم بهشون بگین بهم مسکن بزنن
مامان آقا پسرم💚 مامان آقا پسرم💚 ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین🫠
اخرین باری که برای ویزیت پیش دکتر رفتم ازش خواستم داخل 39 هفته زایمان کنم و بزاره 3 بهمن
دکترم موافقت کرد ولی بعدش که فشارمو گرفت یکمی بالا بود فشارم
دکتر زود برام آزمایش دفع پروتئین نوشت تا ببینه مسمومیت بارداری گرفتم یا نه که جواب ازمایش منفی شد و فهمیدم فشارم ربطی به مسمومیت بارداری نداره ولی دکترم گفت چون فشارت بالاست نمیتونیم نگه داریم 39 هفته نگه داریم همون 38 هفته و سه روز
خلااصه روز موعد رسید با فشار خون بالا رفتم بستری شدم بهم گفتن آزمایش ادرار بده دادم بعدش بردنم اتاق عمل
از کمرم امپول بی حسی زدن که هیچی نفهمیدم بعد دراز کشیدم و خیلی زود بیحس شدم دکتر موقعی که شروع به کار کرد من حالت تهوع وحشتناک گرفتم داشتم بالا میوردم ولی چون ناشتا بودم هیچی نمیومد زود بهم دارو زد یکم بهتر شدم ولی بازم تو حال خودم نبودم اولین گریه بچمم نفهمیدم
یکم بعدش گریه هاشو فهمیدم اوردن گذاشتن روی صورتم که خیلییی لحظه خوبی بود گرمای طبیعی خاصی داشت کلی ارامش گرفتم بعد بچه رو بردن بخیه هامو زدن و بردن ریکاوری بچمو گذاشتن روی سینم بعد چند دقیقه هم بردنم بخش
من اتاق خصوصی گرفته بودم که طبقه 5 بود بردنم اونجا پرستار اومد دو بار ماساژ رحمی حسابی داد که جیغ محکمی کشیدم واقعا درد داشت یکم بعد اومدن گفتن ازمایش ادراری که صبح دادی مثبت شده و دفع پروتئین داری و باید از اتاق خصوصی بری اتاق مادران پر خطر چون دفع پروتئین داشتم بهم سوند وصل کردن ولی بیحس بودم هیچی نفهمیدم خلاصه بردنم طبقه 1 اتاق مادران پر خطر تازه دردام شروع شده بود که بهم گفتن از این تخت به اون تخت خودت خودتو بکش