خاطره زایمانم. ۱۴۰۵/۰۶/۲۶
شب قبل و روز زایمان خیلی خوشحال بودم خیلی انرژی خوبی داشتم بدون استرس بودم ساعت ۸باید میرفتم بیمارستان....۷و نیم اونجا بودم کارهای بستری انجام شد دکترم دیر اومدساعت ۱۰و نیم اومد خیلی بد قولی کرد درصورتی خودش گفت ۸اینجا باش کم کم انرژیمو گرفت خیلی اعصابمو بهم ریخت تا اومد خلاصه بردنم اتاق عمل سزارین اختیاری بودم دوبار سوزن اسپاینال و تو کمرم زدن اما تزریق نشد دکتر بیهوشی میگفت بدنت سفته نمیشه ...بیهوشی کاملم کردن .....هیچی از عمل نفهمیدم هیچی...اما تو ریکاوری خیلی حالم بد بود همش گریه میکردم ک من بچمو ندیدم چرا بیهوشم کردین من بچمو ندیدم تا بیام تو بخش ساعت شد ۲ که بچمو اوردن بلاخره انگار دنبارو بهم دادن...ولی دیدارمون کم بود بچم زود سینمو گرفت همونجا شیرمو خورد دکتر شب ک اومد برای ویزیت بچمو بردن nicuگفتن افت اکسیژن داره اینو ک بهم گفتن انگار قلبم داشت از جاش درمیومد مدام گریه میکردم انگار ترسی ک داشتم از صب ک چرا بچمو بهم نشون ندادین درست دراومد خلاصه بردنش ....اونشب من کامل مردم از اتاقای بغل صدای گریه نوزاد میومد اما بچم کنارم نبود کل شبو تا صب گریه میکردم ...خودم مرخص شدم اما بچم نیومد این حسو هیچکس درک نمیکنه ک چقدر بده الهی هیچکس تجربه اش نکنه ... ۳روز بستری شد همه ازمایشاش خوب بود ....همه میگفتن بخاطر پوله ...بچم هیچیش نبود...نمیگذرم ازشون خاطره بدی برام ساختن متنفرم از بیمارستان تخت جمشید....

بارداری زابمان بارداری بارداری

۸ پاسخ

منم یک ماهه پیش تخت جمشید عمل کردم
اینجوری نبود
یکی دیگه ام زایمان کرد
بچه هارو اوردن
الکی که نمیشه نگه دارن که . خداروشکر که الان جفتتون خوبین

همه چرت و پرت میگن

عزیزم بچه منم همین مشکل کمبود اکسیژنو داشت.بیمارستان خصوصی هم بودم.چقدر همه گفتن بخاطر پوله و فلان.چقدر درد ب دلم گذاشتن .دوروز بیمارستان خصوصی بود نزدیک ۱۰۰ میلیون هزینش شد.بعدش منتقلش کردیم بیمارستان دولتی.اونجا هم سه روز نگهش داشتن بعدش مرخص شد.حالا اونایی ک میگفتن بخاطر پول بوده دهنشونو گل گرفتن دیگه.اگه بخاطر پول بود ک بیمارستان دولتی برا چی نگهش داشتن؟
گوش نکن ب این حرفا و خدا رو شکر کن ک بیمارستان خوبی بودی و زود متوجه مشکل بچت شدن😘😘😘😘

عزیزم باور میکنی با خواندن نوشته هات اشکم سرازیر شد؟
الان به این چیزا فکر نکن
فقط خداروشکر که هر دو سالمید و کنار هم
از بودنش لذت ببر
زندگی همینه گاهی همه چیز اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره متاسفانه

عزیزم فک نکنم الکی الکی بخان ببرن.
بعد وقتی دوبار تزریق ناموفق بوده مجبورن بیهوش کنن.مامانم خالم هم همین بودن‌ بیهوش شدن‌.
افت اکسیژن هم خیلی خطرناکه باید مطمئن شن بعد ترخیص کنن.

بعد زایمان هم اصلا سعی کن به این چیزا فک نکنی..هم شیرت نمیاد هم همینجوریش ما الان تو این بازه زمانی هورمونامون بهم ریخته حالمون بده.داغون نکن خودتو

عزیزم مبارکه انشاله همیشه سلامت باشید
کدوم بیمارستان رفتی

همه میگن ک بیمارستان خصوصی الکی بچه میبرن دستگاه بخاطر پول

خواهرزاده منم متولد ۲۶شهریوره😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم قصد بارداری
امروز میخام تجربه ام از زایمان زودرس بگم ک شما اشتباه منو نکنید
من ساعت ۱۱شب حس یوبوست داشتم هست میکردم دستشویی داره ولی میرفتم نداشتم هی حس یوبوست بیشتر میشد تا ۷صبح ک دردم گرفت ولی کم من می‌گفتم درد معمولیه ولی نبود تا ۱۰صبح ک خیلی شد زنگ زدم شوهرم اومد رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۴سانت بازی ولی خونریزی داخلی کردی بردنم اول برای طبیعی ضربان قلب بچه پایین اومد سریع بردنم اتاق عمل . تو اتاق عمل بچه داشت طبیعی میومد ولی یک دفعه انقباضم قطع شد دکتر بیهوشم کرد عمل شدم بند ناف کنده شده بود ولی بچم زنده بود من بخاطر ضربان قلب بالا رفتم ای سیو بچه بردن بستری کردن . ساعت ۱۱شب حال بچم بد میشه میبرنش طالقانی بیمارستان کودکان میفهمن بچم آترزی مری داره کاش میمردم . من از هیچی خبر نداشتم فکر میکردم ریه اش کامل نیس ک بردنش اونجا همسرم خانوادم رضایت عمل میدن ۳روز بیشتر زنده نماند دفن کردن بعد ک من اومدم بخش بعدش ب من گفتن من از ای سیو ک اومدم از خوشحالی نمی‌دونستم چکار کنم ک بچمو ببینم ولی ای دل غافل ک بچم اون موقع خاک شده بود اینم قصه ۸ماه سختی من
مامان فندوق مامان فندوق ۱۰ ماهگی
چون بچم زود دنیا اومد گفتن مشکل تنفس داشت بردن گذاشتن دستگاه من همچنان باز بچمو نتونستم ببینم هی داد و گریه میکردم گفتم بچمو میخوام ولی بچمو با آمبولانس بردن بیمارستان دیگه ک دستگاهاش پیشرفته بود گفتم منو مرخص کنید برم بچمو ببینم ولی گفتن تا شکمت کار نکنه مرخص نمیشی . من روزی که از عمل درومدم افتضاح درد داشتم ولی اونایی که سر بودن از کمر اونا حالشون بهتر بود ولی اونی ک بیهوشی بود مث من حالشون تا فردا صب بد بود خیلی درد کشیدیم تا میتونید سر کنید اونایی ک میخوان سزارین کنن . خلاصه من ظهر مرخص شدم رفتم بچمو دیدم ولی چون چیزی نخورده بودم شیرم نمیومد از دستگاه دراوردن ولی امروز گفتن میبرنش تو پخش ب احتمال زیاد اگه خدا بخواد فردا مرخص میشه.‌ فقط توروخدا استرس نگیرید اگ واقعا سزارین میخوایید حتما سر بشید بیهوشی خیلی بده دردش از سر بدتره من ن نتونسم بچمو ببینم هم این ک دردم خیییییییییلی زیاد بود خیلی ولی انشالله هرکس عمل میکنه با بچش باهم مرخص بشن 😭
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۱ ماهگی
پارت چهارم زایمان سزارین
۳۹هفته ۳روز به تاریخ ۹شهریور ۱۴۰۵ قرار شد برم زایمان بیمارستان اقبال ساعت ۸صبح رفتم بیمارستان ناشتا بودم فقط قرص تیروئید خوردم ساعت ۸رفتم تا۹کارای بستری رو انجام دادن بستری شدم و ساعت ۱۲دکترم اومد
سوند گذاشتن برام ک اصلاااااا متوجه نشدم و درد نداشت خیلی راحت بود ساعت ۱۲نیم بردنم اتاق عمل وقتی وارد فضای اتاق عمل شدم دروغ چرا خیلی استرس گرفتم بااینکه سابقه اتاق عمل هم داشتم اما یکم ترسیدم ولی تا دکترم اومد پیشم حالم خیلی بهتر شد ساعت ۱بود ک روی تخت نشستم بی حسی به کمرم زدن ک این خیلی مهمه ببینید من اصلااااا درد نداشتم بی حسی زدنی یکم فقط نوک سوزن حس میکنید ولی درد نداره کارشناس بیهوشی بالا سرم بود ک باهاش همش حرف میزد من وقتی داشتم بی حس میشدم یکم حس نفس تنگی داشتم سرم‌گیج میرفت که همون اقای ک کارشناس بیهوشی بود واسم اکسیژن گذاشت ک حالت خواب مصنوعی داشت من منگ شدم همش چشمام میرفت من حس میکردم بی حس نشدم ک به دکترم گفتم خانم دکتر بی حس نشدما شروع نکنی یهو دیدم پسرمو گرفت جلو چشمم گفت مبارکههه😁😍 وای نگم از حس اون لحظه ک دیدمش و صدای گریش اومد😭😭😭😍جونم میخواست در بره بچرو بردن تمیز کردن پیچوندن اوردنش صورتشو چسبوندن ب صورتم من فقط گریه میکردم یاد روزای سختی ک واس داشتنش کشیدم افتادم 🥹
بعد پسرمو بردن باباش ببینه
ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن و بخیه زدن ساعت ۲وبیست دقیقه من تو ریکاوری بودم حالم خیلی خوب بود پسرمم پیشم بود فقط بخاطر اون خواب مصنوعی همش گیج بودم خوابم میومد که ساعت ۳هم بردنم بخش ...
مامان آیدا مامان آیدا ۷ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان لیام🩵✨ مامان لیام🩵✨ ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین (پارت۱)
من روز سه شنبه۱۴۰۵/۵/۲۰ دکتر بهم گفته بود ساعت هشتو نیم صب بیمارستان باش من هفت و نیم اونجا بودم با مامانمو داداشمو همسرم کارای بستریو کردیم تا بریم بالا بستری شم ساعت۹/۳۰شد من نفر دوم بودم برا عمل بعد از سوند ترس شدید داشتم میگفتم تو بیهوشی بذارن دکترمم گف باشه اما مامایی ک سوند میذاش بهم گف اصلا نمیفهمی خیالت راحت و خلاصه انجام داد و واقعاااااا اصلا نفهمیدم ینی هیچی نبود بعد دوتا سرم زدن و ازمایش خون و ان اس تی گرفتن منم منتظر بودم نوبتم شه۱۱/۳۰رفتم اتاق عمل یکم باهام حرف زدن و کادر اتاق عمل اخلاق و برخورد عالی بود امپول بی حسی اصلا نفهمیدم و واقعا حرفه ای بود کارشون عمل شروع شد و من فقد چند بار حس فشار رو شکمم داشتم صدای ناناس پسرمو شنیدممممم🫠🫠🔥🔥❤️❤️❤️❤️❤️دیگه هیچی مهم نبود ناخوداگاه گریم گرفته بود اما حس منگیم داشتم دقیق انگا تمرکز نداشتم نمیدونسم چخبرع فقد خوشال بچم بودمو همه بالاس م میگفتن بچت نون خامه ای سفید و موی مشکیه و من ذوققققق داشتم شدید:)
بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان نیلماه مامان نیلماه ۱ ماهگی
تجربه من قسمت دوم منو بردن اتاق عمل هیچی تنم نبود و‌حس بدی داشتم دکتر بیهوشی مرد بود همش لباسو دور خودم جمع می کردم آخرش عصبانی شد و لباسم رو پرده کردن و‌منم لخت لخت بودم و‌این مسئله برام سخت بود خلاصه بهم آمپول بی حسی زدن زیر پاهام داغ شد جلوم پرده کشیدن،و عمل شروع شد بعد چند دقیقه صدای ریزی اومد ک فهمیدم صدای نی نی ،بعدشم ک گریه کرد پرستار ازش فیلم گرفته بود از گشنگی ۴تا انگشتش تو دهنش بود ی لحظه اوردنش صورتش رو گذاشتن‌رو‌صورتم اما همش ۳ثانیه هم نشد ک بردنش دوست داشتم بیشتر پیشم می بود اما نشد و‌همین باعث شد نتونم ارتباط خوبی باهاش بگیرم بعدش ک بخیه‌زدن برام و‌منو بردن ریکاوری ک همش می لرزیدم بعد همسرم برام پتو اورد زدن دورم و رفتم بخش ،و بعد از چند ساعت کم کم دردام شروع شد ک با شیاف و اینا برطرف میشد و بعد از چند روز سرپا شدم اما تهوع و کم‌اشتهایی برام تجربه بدی بود با بدن درد،الان ک ۱۴روز گذشته و سرحال ترم تازه تونستم خودمو پیدا کنم و‌بادخترم ارتباط بگیرم روزی هم ک مرخص شدم و دوش گرفتم همش گریه می کردم ب خاطر هیلکم دلم برای قبل از بارداری تنگ شده‌بود اما فهمیدم مادرشدن بزرگ ترین فداکاری دنیاست
مامان سبحان🥰 مامان سبحان🥰 ۱۰ ماهگی
اتاق عمل خیلی سرد بود من لرز کرده بودم و استرس شدید داشتم
خیلی میترسیدم
من درد سستم و زود دردم میگیره
ولی واقعیت اصلا سوزن اسپاینال درد نداشت خیلی راحت بود
برام زدن ک گفتن زود دراز بکش
دراز کشیدم پاهام حس داشتن تکون میدادم
اما کم کم حسش رفت و در کمتر از ۱۰ دقیقه صدای بچم پیچید توی اتاق
البته خیلی اروم بود زیاد گریه نکرد
منم همش میگفتم چرا صداش قطع شد اونام میگفتن بخدا سالمه هیچیش نیس
خلاصه ک بچمو نشونم دادن و بردن ک قندش چک کنن
بخیه زدنم بیشتر از زایمانم طول کشید
بیست دقیقه شد فکر کنم
بعدش منو انتقال دادن ب ریکاوری و گفتن پاهات تکون بدی میبریمت بخش
خلاصه رفتم پخش و الان ۵ ساعته زایمان کردم هیچ گونه دردی ندارم
پاهام کامل حس دارن
حتی میتونم راه برم اما پرستارا میگن بخواب
فک کنم الان بدترین دردم سرم توی دستم باشه ک مزاحمه
حالا هرموقع دردم شروع شد بهتون میگم
تا الان ک اصلا متوجه هیجی نشدم
سوزن زدن ساده بیشتر برام درد داشته تا زایمان 😅
مامان فندوقی مامان فندوقی ۵ ماهگی
همش بخاطر اینکه دکترم ختم بارداری داد و بدون درد رفتم بیمارستان برای زایمان، ناراحتم😔دوس داشتم به هفته های آخر برسم دردام شروع بشه بعد زایمان کنم😔انگار از بارداری سیر نشدم اینکه یهو گفتن بچه‌ات دیگه نباید تو رحمت باشه منو داغون کرد.یهو باید ازش دل میکندم انگار بزور دارن ازم جداش میکنن😭از تکوناش سیر نشده بودم تو اوج لذت از بارداری بودم،با خودم رویا سازی میکردم که دردام‌ چجوری شد برم بیمارستان،چجوری ورزش کنم که دردام‌ شروع بشه و...
ولی انگار بزور میخواستن ازم جدا کنن😭
باز اینکه بعد بستری شدن و دردای طبیعی رو کشیدن گفتن نباید طبیعی زایمان کنی چون فشار ب بچه میاد و ضربان قلبش خیلی افت کرده باید بری سزارین،بیشتر داغونم کرد.یهو شوکه شدممم.هم ترسیدم بخاطر بچم ک یوقت چیزیش نشه هم اینکه انتظار سزارین نداشتم دوس داشتم حالا که می‌خوان ازم جداش کنن خودم تلاش کنم خودم بدنیاش بیارم😭ولی منو بردن تو اتاق عمل...
اونجا هم بعد بیحسی چون خیلی استرس داشتم و بیتابی میکردم بهم خواب آور زدن و هیچی از عمل نفهمیدم،نفهمیدم کی بچمو در آوردن،صدای گریه ی بچمو نفهمیدم،نفهمیدم بچمو رو سینم گذاشتن یا نه😔 تا اینکه بیدار شدم یهو پرسیدم بچم کو حال بچم خوبه یا نه گفتن نگران نباش حالش خوبه همینجاست🥺حتی صدای گریه ی بچمو نفهمیدم حتی ارتباط پوستی با بچمو نفهمیدم.ای کاش خواب آور نمیزدن بهم....😔
به اینا که فک میکنم دلم میگیرهههه.الان دارم زار زار گریه میکنم همش دوس دارم برگردم به دوران حاملگیم دوست دارم بهم بگن اینا همش یه خواب بود من هنوز تو همون هفته ی ۳۷ ام....
(ادامه تو کامنت)
مامان نخودی،مهدیار مامان نخودی،مهدیار ۱ سالگی
تجربه زایمان ۳
خلاصه ساعت ۳ بعدظهر دردای شبیه پریودی شروع شد ، پرستار توپ اورد و چند تا ورزش بهم داد و ... تا اینکه دردام شروع شد ، درد داشتم اما هی میومدن معاینه و میگفتن هنوز ۱ سانتی و هیچ پیشرفتی نداری ، تا ساعتای ۸ شب درد کشیدم اما دهانه رحمم باز نشد که دیگ ۸ شب دکترم ناامید شد و گرفت بچه بدون اب خطرناکه منو بردن اتاق عمل
رفتم اتاق عمل حالم خیلی بد بود ۲۴ ساعت کامل با امپول فشار بستری بودم و ۵ ساعتم درد کشیدم ، البته دردی در حد ۴ سانت ، روحیمو کامل باخته بودم ، اما خوشحال بودم ک دیگ داره تموم میش ، تو اتاق عمل همش میگفتن این چرا اینقدر بیحاله...
امپول بی حسی رو زدن و دستامو بستن و.. ک حالم بد شدم بی قرار شدم دستامو تکون میدادم و دعوام میکردن تکون نده ، دست خودم نبود ، نفسم به شدت بند اومده بود اما دستگاه چیز بدی نشون نمیداد ، خودشون تعجب کرده بودن ،نمتونستم نفش بکشم و همش میگفتم مردم مردم ، خلاصه خیلی بد بود احساس خفگی ک هیچ دیگ واقعا خودمو خقه میدونستم اما تا بچه در اومد نفسم برگشت و کم کم بهتر شدم همونجا ک بی حس بودم چندین بار شکممو فشار دادم یکی هم قشنگ دستشو کرده بود توم 😁
اینقدر حالم بد بود که بچه رو دراوردن گفتم میخای ببینیش گفتم ن
رقتم ریکاوری و ... و دراخر بخش ... در کل الان بعد ۱۴ روز میگم سزارین واقعا سخته اتاق عملش هم سخت بود برام خییلی ، اما بازم پشیمون نشدم چون اون صحنه هایی ک توی طبیعی دیده یودم برام خیلی وحشتناک یود و درد هم ک کشیدم ، درهرصورت هردو خیلی سخته باید خودتونو قوی بگیرید ، اما بازم تا به اینجای کار از سزارین پشیمون نشدم ...
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۱۱ ماهگی
پارت ۲
خلاصه وقتی من رفتم اتاق زایمان ساعت حدود ۶ و نیم شب بود و همون دقیقا سرم هیوسین بهم زدن و شروع کردن ب آمپول فشار و آنتی بیوتیک و آمپول عضلانی و خیلی چیزای دیگ ...اونشب تا صب دو تا سرم ک داخلش آمپول فشار زده بودن بهم زدن دریغ از ی ذره درد ولی حدودا ۱۰ بار معاینم کردن ک همون ۱ سانت بودم و اصلا بیشتر نمیشد انقدر هم سرم زدن بهم ک دیگ همه جای دستام جای سوزن بود.خلاصه ک من اونشب گرفتم راحت خوابیدم دکترا تعجب میکردن میگفتن درد نداری میگفتم اصلا .خلاصه اونشب صب شد و روز از نو .دوباره معاینه کردن و ورزش و آمپول فشار و آنتی بیوتیک و خیلی چیزای دیگ ...
اون روز اصلا حالم خوب نبود و فقط گریه میکردم فقط میگفتم خداکنه بلایی سر بچم نیارن آخه همونجور ک داشتن ضربان قلب بچه رو گوش میدادن یهو ضربان خیلی افت کرد و دکترا ریختن روسرم و معاینه کردن ک یکی از دکترا گفتم برگشت برگشت ک اون لحظه قلبم دیگ داشت وایمیساد ..انقد ّقسم دادم گفتم توروخدا من از دیروز همش ۱ سانتم اگ پیشرفت نمیکنین ببینم سزارین ک قبول نمیکردن
خلاصه ساعت ۱ونیم دکتر اومد و کیسه آبمو پاره کردن و من از ساعت ۲ بعدازظهر اوج دردام شروع شد بحدی ک فقط داد میکشیدم و خدارو صدا میزدم...از ۲ تا ۵ خیلی خیلی درد میکشیدم