تجربه من قسمت دوم منو بردن اتاق عمل هیچی تنم نبود و‌حس بدی داشتم دکتر بیهوشی مرد بود همش لباسو دور خودم جمع می کردم آخرش عصبانی شد و لباسم رو پرده کردن و‌منم لخت لخت بودم و‌این مسئله برام سخت بود خلاصه بهم آمپول بی حسی زدن زیر پاهام داغ شد جلوم پرده کشیدن،و عمل شروع شد بعد چند دقیقه صدای ریزی اومد ک فهمیدم صدای نی نی ،بعدشم ک گریه کرد پرستار ازش فیلم گرفته بود از گشنگی ۴تا انگشتش تو دهنش بود ی لحظه اوردنش صورتش رو گذاشتن‌رو‌صورتم اما همش ۳ثانیه هم نشد ک بردنش دوست داشتم بیشتر پیشم می بود اما نشد و‌همین باعث شد نتونم ارتباط خوبی باهاش بگیرم بعدش ک بخیه‌زدن برام و‌منو بردن ریکاوری ک همش می لرزیدم بعد همسرم برام پتو اورد زدن دورم و رفتم بخش ،و بعد از چند ساعت کم کم دردام شروع شد ک با شیاف و اینا برطرف میشد و بعد از چند روز سرپا شدم اما تهوع و کم‌اشتهایی برام تجربه بدی بود با بدن درد،الان ک ۱۴روز گذشته و سرحال ترم تازه تونستم خودمو پیدا کنم و‌بادخترم ارتباط بگیرم روزی هم ک مرخص شدم و دوش گرفتم همش گریه می کردم ب خاطر هیلکم دلم برای قبل از بارداری تنگ شده‌بود اما فهمیدم مادرشدن بزرگ ترین فداکاری دنیاست

۶ پاسخ

یه سوال دارم، بعد زایمان که میخوان ببرن ریکاوری، خودشون لباس تنت میکنن؟

اره واقعا بزرگترین فداکاریه
اینکه از خود قبلنت بگذری از اولویتت که خودتی بگذری از شادی و بدن و خواب و ..بگذری واقعا سخته
من‌اوایل واقعا همش میگفتم‌ اخه بچه چرا اوردم. ...اما الان خداروشکر میکنم و راضیم

سزارین لخت لخت میکنن ادمو؟

عزیزمم من هنوز زایمان نکردم ولی تمام حس و تجربه ای که گفتی رو تماما درک کردم ..من بیست روز دیگه زایمان میکنم درسته که مادر شدن بزرگترین فداکاریه ولی من هم از همین روزها دلم برای بدنم برای خودم قبل بارداری تنگ شده .. خدا بهمون انرژی و قوت بده و کمک کنه زودتر بعد زایمان بتونیم با زندگی و بدن جدید ارتباط بگیریم و این روزها زودتر بگذره..✨💝

خسته نباشی مامانِ قوی

هیکلتم خوب میشه زمان درستش میکنه توقع نداشته باش به این زودی برگردی به قبل

سوال های مرتبط

مامان آرِن 💙 مامان آرِن 💙 ۱۶ ماهگی
بعد بی حسی ک 3یا4امپول زدن ب کمرم ک دقیقش یادم نیست پاهام شروع شد ب گرم شدن و منو خوابوندن و عمل شروع شد و یکم حالت تهوع داشتم ک دکتر بیهوشی مهربون برام ی امپول تو سرم زد ک حالت تهوعم از بین رفت
من کلا دعام این بود پسرم سالم باشه ک خدا امانتش و سلامت ب دستم رسوند..بعد حدود یک ربع صدای پسر قشنگم و شنیدم و هیچ حسی نداشتم تا دکتر بخیه کرد و رفت بعدشم تماس پوستی با نی نی نازم...دوبار ماساژ رحمی انجام شد تو اتاق عمل...بعدش منو بردن ریکاوری کم کم حس پاهام داشت برمیگشت یکبار دیگ ماساژ رحمی انجام شد و منو اوردن بخش خیلی کم سوزش داشتم و بیشترین دردی ک داشت اولین راه رفتن بود ک با چند قدم راه رفتن اونم قابل تحمل میشه پمپ درد نداشتم شیافم چون حساسم ی دونه فقط برام گذاشتن
نترسید اون غولی ک ازش میسازن نیس و بستگی ب بدنتون داره و تحمل دردی ک دارید
برگردم عقب هزار بار انتخابم سزارینِ چون ن تحمل درد طبیعی رو دارم ن روحیاتم با طبیعی سازگاره
امیدوارم ک تجربه من ب دردتون خورده باشه❤️
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۱۱ ماهگی
مامان پنبه مامان پنبه ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان قسمت پنجم
همون موقع دکترم رو دیدم که یه لبخند شیرین بهم زد و گفت دیگه تموم شد. پزشک بیهوشی هم بی حسی کمرو زد، گفت پاهات داغ میشه. خیلی مهربون بود و همه چیزو جلوتر بهم توضیح میداد. گفتم آره نوک پاهام داغ شد. سریع منو خوابوندن و جلوم پرده کشیدن. دکتر بیهوشی کنارم بود و بهم توضیح داد که کم کم بی حس میشی و نمیتونی پاهاتو تکون بدی. دست دکترو حس میکنی اما درد نداری. حتی آهنگ هم گذاشتن. دکتر گفت 20 ثانیه دیگه فشار بالای شکمت حس میکنی که میخوان بچه رو دربیارن اما درد نداری. و همین شد و صدای گریه بچه در اومد. اونجا بود که من بعد از چندین روز واقعا خندیدم. بعدشم خوابم برد😂 کلا از بی حسی تا صدای گریه شاید 3،4 دقیقه طول کشید. با صدای ماما بیدار شدم که نی نی رو آورده بود برای تماس پوستی و بهش شیر میداد. و اینجا من اولین دیدارم با نی نی بود. چشماش باز بود و نگاهم میکرد. عمل تموم شد و رفتیم تو ریکاوری. نی نی هم کنارم بود. منم همش خوابم میبرد و بیدار میشدم. واقعا خوشحال بودم اون کابوس تموم شده. بعد منو بردن تو اتاقم و همونجور درازکش لباسمو عوض کردن و اونجا مستقر شدم. خانوادم و اطرافیان این چند روز واقعا سنگ تموم گذاشتن برام. اما اون روز تا فردا صبحش هم من همش خواب بودم.
مامان نیلماه مامان نیلماه ۱ ماهگی
تجربه من از زایمان ،۳۹هفته بودم خبری از درد نبود چند روز قبلش هم رفته بودم برای معاینه لگنی،ک پیش دوتا دکتر رفتم و‌هر دو گفتن لگنت تنگه،و پنجاه پنجاس،ممکنه طبیعی بیاری و یا سزارین دکتر خودم برام کپسول گل مغربی نوشت و دو شب استفاده کردم ناگفته نماند ک خیلی پیاده روی کردم و ورزش هم می کردم اما دهانه رحمم کاملا بسته بود خلاصه بعد از استفاده از گل مغربی ساعت ۴صبح بود ک حس کردم لباسام کاملا خیس شدن از خانم های گهواره پرسیدم و گوگل هم سرج کردم فهمیدم کیسه آبه رفتم بیمارستان معتضدی به جای اینکه اورژانسی پذیزشم کنن گفتن برو درمانگاه بیمارستان منم چون میدونستم کیسه آبمه ،ترسیدم و با همسرم رفتیم بیمارستان امام رضا،اون جا خیلی سریع پذیزش شدم و رسیدگی کردن بخش اورژانس،بعد معاینه م کردن و همچنان دهانه رحمم بسته بود اما آبریزش زیادی داشتم بدون درد رفتم بخش زایمان طبیعی،برام ۳تا آمپول فشار زدن،و هربار ی نفر میومد منو معاینه می کرد با اینکه بچه سفالیک بود اما بازم خبری نبود و‌دهانه رحمم باز نمیشد درد زیادی داشتم ،و اصلا تو حال خودم نبودم یهو ۶,نفر باهم اومدن تو اتاق و شروع کردن ب حرف زدن ۳نفرشون معاینم کرد منم همش درد می کشیدم نفر آخر گفت ببخشید میدونم اذیت شدی و باهم حرف زدن و‌رفتن منم هیچی نفهمیدم تا ی ربع بعدش ک یهو اومدن رضایت نامه ب همراهم دادن و تو ی ربع منو بردن اتاق عمل برای سزارین چون کیسه آب پاره شده بود و اب کم شده بود
مامان مامان اوا مامان مامان اوا ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان دوم
سلام خانوما من طبق آخرین سنو ک رفتم ۴۰ هفته گف آب دورجنین کم شده و منم تاشب کارامو کردم حمام رفتم راهی بیمارستان ۱۷شهریور شدم اونجا هم منو بستری کردن ۱۰ شب بستری شدم اول قرص زیرزبونی دادن بعد ساعت ۳ شب آمپول فشار زدن من دردام کم کم شروع شد ولی دهانه رحمم همچنان ۱ فینگر بود تا ساعت ۷ صبح ک شدم ۴ سانت و ماماهمراهم اومد خانم عادله حسینی بود برخورد خوبی داشت و مهربون بود خلاصه اومدن بهم بی دردی تو رگی زدن ک دردام واقعا از ۱۰۰ شد ۲۰ و شروع کردم ب ورزش ک یهو ضربان قلب دخترم پایین اومد و دیگه دوز دوم بی دردی نزدن گفتن خطرناکه.خلاصه ساعت ۹نیم بود ک دردام اوج گرفته بود و کم کم زور بهم میومد و معاینه ک کردن دیدن سر بچه دیده میشه خیییلی زورای وحشتناکی بود البته ک خدا کمک میکنه سریع اومدم پایین از تخت جوری بود ک دستم جلوم گرفته بودم و میگفتم نمیرم الان میفته بزور بردنم رو تخت زایمان و اونجا زور زدنام شروع شد با دوتا زور ساعت ۱۰ هدیه آسمونی خدا رو گزاشتن بغلم و من اون لحظه فقط خداروشکر میکردم.بعدم ک بخیه و فشار دادن های شکم شروع شد ولی می ارزید ب داشتنش.
مامان شاهان مامان شاهان ۵ ماهگی
تجربیات سزارین پارت ششم

بعد دیگه صدام زدن ک برم تو اتاق عمل
وای ک چقدر ترسیده بودم
دکتر بیهوشی اومد دستمو گرفت نشستم رو تخت و هی منو ب حرف می‌کشید ک فراموش کنم یا حواسم پرت شه
هی میگفت جوجمون چیه اسمش چیه و...
بعد گف دخترم خم کن سرتو برعکس هر تصورات بدی ک از امپول داشتم اینقدر دستش خوب بود اندازه یه سرم زدن دردم گرف بعد گف سریع دراز بکش
چون خیلی خیلی استرس داشتم بهم یه آرامش بخش هم زدن و پرده رو کشیدن 🥹
بعد خانم اسماعیلی بالا سرم بود دستمو گرفته بود ک استرسم کم شه دکتر مهربونم گف عزیزم هروقت احساس کردی بی حسی بگو عملو شروع کنم
بعد ۴.۵ دقیقه تا اومدم بگم پاهام حس نداره یهو صدای گریه بممو شنیدم
خودم هنگ بودم ک چقدر سریع و بدون این ک کوچیک ترین چیزی بفهمم .
وای اشکام بند نمی اومد بچم کوچولوو ناز وای خدایا شکرت بابت نعمتت
بند نافشو برش زدن و تمیزش کردن همینطوری گریه میکرد آوردنش پیشم تا ب صورتم چسبوندنش بچم ساکت شد و چشاشو باز کرد😭
یه چند دقیقه از بود پرستار گف حالا آروم شدی برم بچه رو لباس کنم سرما نخوره🥺

بعدش یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید و منم عملم تموم شد بعد برانکارد آوردن و تختمو جابجا کردن
و رفتم تو ریکاوری .....
مامان نخودی،مهدیار مامان نخودی،مهدیار ۱ سالگی
تجربه زایمان ۳
خلاصه ساعت ۳ بعدظهر دردای شبیه پریودی شروع شد ، پرستار توپ اورد و چند تا ورزش بهم داد و ... تا اینکه دردام شروع شد ، درد داشتم اما هی میومدن معاینه و میگفتن هنوز ۱ سانتی و هیچ پیشرفتی نداری ، تا ساعتای ۸ شب درد کشیدم اما دهانه رحمم باز نشد که دیگ ۸ شب دکترم ناامید شد و گرفت بچه بدون اب خطرناکه منو بردن اتاق عمل
رفتم اتاق عمل حالم خیلی بد بود ۲۴ ساعت کامل با امپول فشار بستری بودم و ۵ ساعتم درد کشیدم ، البته دردی در حد ۴ سانت ، روحیمو کامل باخته بودم ، اما خوشحال بودم ک دیگ داره تموم میش ، تو اتاق عمل همش میگفتن این چرا اینقدر بیحاله...
امپول بی حسی رو زدن و دستامو بستن و.. ک حالم بد شدم بی قرار شدم دستامو تکون میدادم و دعوام میکردن تکون نده ، دست خودم نبود ، نفسم به شدت بند اومده بود اما دستگاه چیز بدی نشون نمیداد ، خودشون تعجب کرده بودن ،نمتونستم نفش بکشم و همش میگفتم مردم مردم ، خلاصه خیلی بد بود احساس خفگی ک هیچ دیگ واقعا خودمو خقه میدونستم اما تا بچه در اومد نفسم برگشت و کم کم بهتر شدم همونجا ک بی حس بودم چندین بار شکممو فشار دادم یکی هم قشنگ دستشو کرده بود توم 😁
اینقدر حالم بد بود که بچه رو دراوردن گفتم میخای ببینیش گفتم ن
رقتم ریکاوری و ... و دراخر بخش ... در کل الان بعد ۱۴ روز میگم سزارین واقعا سخته اتاق عملش هم سخت بود برام خییلی ، اما بازم پشیمون نشدم چون اون صحنه هایی ک توی طبیعی دیده یودم برام خیلی وحشتناک یود و درد هم ک کشیدم ، درهرصورت هردو خیلی سخته باید خودتونو قوی بگیرید ، اما بازم تا به اینجای کار از سزارین پشیمون نشدم ...
مامان نیلا مامان نیلا روزهای ابتدایی تولد
تجربه ی زایمان
صب ساعت ۷ و نیم ب همراه مادر و همسرم راهی بیمارستان شدیم ساعت نزدیک ۸ بود رسیدیم بیمارستان بعد از انجام دادن کار ها من و فرستادن اتاق اتاقی ک قرار بود اونجا بمونیم بعد از نیم ساعت اینا من و فرستادن واسه نوار قلب بچه و وصل کردن سوند که مرحله ی خیلی سخت بود خیلی من تا حالا سوند وصل نکرده بودم تجربه ای نداشتم بعد وصل کردن هی احساس میکردم دسشویی دارم بعد خودمو سفت گرفته بودم که ی موقع دسشویی نکنم بعد از مامانم پرسیدم گفت همونطوری میشه بازم خیلی سخت گذشت میگفتم کاش سوند رو وصل نمیکردن من میرفتم دسشویی بعد بازم ۲ ساعت اینا صبر کردم ک دکترم امد و من راهی اتاق عمل شدم حس خوبی داشتم بعد دوباره یکمم تو سالن اتاق عمل انتظار کشیدم بعد نوبت من شد من و با تخت بردن ب اتاق عمل بهم سرم و فشار سنج وصل کردن و بلندم کردن واسه امپول زدن و بی حسی کردن بعضی ها میگفتن درد نداره ولی خیلی درد داشت فک کنم ۲ بار بهم امپول بی حسی زدن بعد از دراز کشیدن پاهام گرم شد و فهمیدم ک سر شدم و عمل شروع میشه اینم بگم خیلی حالت تهوع داشتم از دیشب بود گشنم شد ب خاطر اون
مامان رایان 🩵 مامان رایان 🩵 ۱ ماهگی
سلام مامانا
بلخره نوبت منم رسيد ك از تجربه زايمانم بنويسم😍
من ١١ ام ساعت ٧ رفتم بيمارستان و پذيرش شدم
رفتار همه پرسنل بيمارستان خيلي خيلي خوب بود
تا دكترم از يه بيمارستان ديگه اومد يكم طول كشيد و ساعت ١٠/٣٠ رفتم اتاق عمل
وارد اتاق عمل ك شدم با اينكه كلي از پرسنل كنارم بودن و سعي ميكردن ك بهم ارامش بدن، بازم استرسي شدم، ولي سعي كردم خودمو اروم كنم.
به خاطر تجربيات بقيه خيلي از سوند و آمپول بي حسي ميترسيدم، ولي جفتش واقعا خيلي راحت تر از اون چيزي بود كه فكرشو ميكردم.سوند هم توي اتاق عمل برام گذاشتن.
بعدم دكترم اومد با ديدن دكترم خيلي اروم تر شدم، چون ك به دكترم خيلي اطمينان داشتم.
بعدم ك پروسه عمل شروع شد و خيلي زود صداي بچه اومد🥹
توي ريكاوري هم يك ساعتي موندم و بازم رفتار پرسنل خيلي خوب بود، همش بهم سر ميزدن،
پمپ درد هم داشتم ك باعث شد دردم خيلي كم باشه، ولي اخر شب ك پمپ تموم شد دردام كم كم شروع شد. ولي همون شب بايد راه ميرفتم ك با شياف دردم كنترل شد. سوندمو كشيدن و راه رفتم، و از پايين بخيه ها بدنمو شستم و خيلي سبك شدم اما تا صبح نخوابيدم.به علت كمردرد زياد🥲چون ك همش به پشت خوابيده بودم
اما صبح ك شد همه دردا رفته رفته كمو كمتر شدن و ساعتاي ١ هم مرخص شدم،
چيزي ك بود خيلي جاها ترس ادم باعث ميشه ك راه نري يا نشيني، اما واقعا درد زياد نيست و عامل بازدارنده همون ترسه.
به طور كلي تجربه خيلي خوبي بود، سختي هاي خودشو داشت ولي شيريني ها و راحتي هاش خيلي خيلي بيشتر بود🥰
اميدوارم ك همه مامانايي ك زايمان دارن، از زايمانشون تجربه خيلي خوبي براشون باقي بمونه🫶🏻
مامان مهبد💙 مامان مهبد💙 ۳ ماهگی
مامانا میخوام تجربه سزارینمو براتون بنویسم شاید به دردتون خورد
من 38 هفته و یک روز بودم ک ساعت هفت و نیم صبح رفتم بستری شدم
اول برام سرم زدن بعد سوند رو وصل کردن ک فقط یه سوزش خیلی کم یک لحظه ای بود بعدش کم کم بهش عادت کردم بعد همینطور دراز کشیده بودم نوار قلب هم روی شکمم بود
بعدش ساعت 12 و خورده ای بود منو بردن اتاق عمل حقیقتا خیلی ترس داشتم شدید ولی وقتی وارد شدم گفت دراز بکش خم شو ک بی حس کنم من میلرزیدم از ترس ولی خدا شاهده یک دفعه بهم گفت دراز بکش گفتم مگه بیحس نکردین گفت بله تموم شد دختر خوب بخواب اصلا حسش نکردم
بعدش پارچه رو کشیدن و کم کم شروع کردن به عمل کردنم ک ده دقیقه بعد صدای گریه پسر نازمو شنیدم اوردنش صورتشو گذاشتن روی پیشونیم و بردنش
بعد از اینکه پسرمو بردن یه خواب خیلی عمیق زیر عمل منو گرفت همونجا خوابیدم تا اخرش نزدیک دو ساعت طول کشید زایمانم
بعد بیدارم کردن منو بردن بخش ک درد داشتم مث درد پریودی بود
با شیاف دردم خوب میشد
8 ساعت همونجور دراز کش بودم و سرم رو هم تکون نمیدادم بعدش سوپ خوردم
ساعت 1 شب پرستار اومد سوند رو برام دراورد بعد کفت پاشو راه برو،با همراهم منو بلند کردن ک انقدر درد داشتم میخواستم گریه کنم نمیتونستم ولی مجبور بودم بلند شدم کم کم راه رفتم دردم سریع خوب شد دیگه راحت هم تونستم بخوابم هرچی بیشتر راه بری حالت بهتر میشه دردت کمتر میشه
فردا صبحش هم شکمم ساعت 6 صبح کار کرد راحت شدم
ساعت 5 عصر هم منو ترخیص کردن خداروشکر خوبم فقط پسرم زیر دستگاهه و بیمارستان با این شکم پاره باید بمونم بهش شیر بدم فردا دکتر بیاد ببینه شاید ترخیص شد شایدم تا دو سه روز دیگه بمونه ،یکبار شیرمو زیاد میخوره یکبار اصلا نمیخوره سینمم سفت شده
برامون دعا کنین😞❤️