#تجربه من از زایمان سزارین #پارت شیش
بیحسی زدن و دراز کشیدم اینقدر منتظر صدای بچه بودم که اصلا متوجه نشدم کی دستامو به تخت بستن بعد چند دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من هی میگفتم تورو خدا بچمو بدین ببینم 😂اونا هم هی میگفتن باشه صبر کن میدیم بهت تحمل کن بزار تمیزش کنیم گرمش کنیم میدیم بهت مال خودته 🤣🤣یه کم گرمش کردن آوردن رو صورتم و سینم گذاشتن میخواستم بغلش کنم اونجا متوجه شدم دستامو به تخت بستن و نمیتونم بغلش کنم دخترم تا اومد بغلم آروم شد و محکم بهم چسبیده بود اونم انگاری دلش نمی‌خواست ازم جدا بشه جداش کردن ازم بردن که باز گریه هاش شروع شد ولی از اتاق عمل بردنش بیرون خیلی سر دلمو فشار میدادن و من درد خیلی زیادی داشتم بهشون گفتم بهم خواب آور زدن ولی توی خواب متوجه شدم دوبار بچه مو شیر دادن حس خیلی عجیب و توصیف نشدنی بود ولی نمی‌تونستم بیدار بشم و وقتی با درد زیاد بیدار شدم دیدم تو ریکاوری هستم باز به پرستار ها گفتم درد دارم بهم مسکن زدن ولی بدون اینکه دردی ازم کم بشه بعد چند دقیقه گفتن دست و پاتو تموم بده دیدن میتونم گفتن که میتونم برم بخش همین که از اتاق عمل اومدم بیرون دیدم مامانم و همسرم با یه دسته گل بزرگ جلوی در منتظرم وایسادن خیلی درد داشتم به زور از رو تخت جا به جا کردن ومن فقط میدونستم بگم تورو خدا درد دارم بهشون بگین بهم مسکن بزنن

۳ پاسخ

چطوری توی خواب بچتو شیر دادن ؟از سینه ی خودتون شیرش دادن یا شیر خشک؟

چرا دستاتو بستن واس من سر پسرم بیهوش بودم یادم نمیاد

وای من انقد از دردش میترسم

سوال های مرتبط

مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان سزارین
.
اومدم بقیشو بگم اره بچه ها برا من آمپول بی حسی رو که زدن دردش از درد رگ گیری خیلی کمتر بود.....
خلاصه تا آمپول رو زدن بهم گفتن که دراز بکشم و اومدن یه پارچه جلوی من آویزون کردن و دست هامو بستن به تخت منم از قبل میدونستم که دست هارو میبندن همون موقع با همین لحن گفتم بابا دست بردارید مگه اسیر گرفتید من از خودتونم😂که اونام خندیدن و گفتن باید انجام بدیم ولی خب ترسی نداره که فک کنید خبریه
من برا محکم کاری ازشون درخواست کردم که خواب آور بهم بزنن که گفتن اول باید بچه به دنیا بیاد و بعد بهت میزنیم چون اکسیژن به بچه کم میشه که منم گفتم اوکیه
خلاصه هی گفتن پاهاتو تکون بده منم تکون میدادم تا کامل بیحس شدم و دیگه نتونستم اونا هم خودشون تست کرده بودن ببینن بیحس هستم یا نه.
ولی بچها اصلا دردی نداری متوجه میشی ولی درد نداره
بچه که بدنیا اومد شروع کردم باهاش حرف زدن و با یه حالت خنده داری به مسئول بیهوشی میگفتم بزن بزن😂😂😂😂
یدفعه یه حس عمیقی که نه خوابی نه بیدار بهم دست داد از بخیه زدن و اینا که چیزی نفهمیدم ولی بچمو تمیزکردن آوردن چسبوندن به صورتم و بعدم پارچه و دستامو بازکردن و گذاشتنم رو اون تخت و بردنم ریکاوری..تو ریکاوری هم فقط من بودم خواب نبودم یکمی حالت خوابالودگی داشتم که دیدم دستام میلرزه اومدن بالا سرم و یه دارو بهم تزریق کردن تا لرزم بهتر شد و پتو کشیدن روم.....
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۱۰ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۴ ماهگی
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۱۰ ماهگی
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۸ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان لوبیا 🌸 مامان لوبیا 🌸 ۱ ماهگی
تجربه سزارین:
من سزارینم اختیاری نبود و اجباری بود بخاطر جفت سرراهی. به من گفتن ۴ و نیم صبح بیمارستان باش که خوب شد واقعا همون زمان رفتم که تونستم اتاق خصوصی بگیرم. تا کارهای پذیرش، تحویل اتاق، رضایتنامه ها و آزمایش ها تموم شه، ساعت شد ۷ که دیگه من رو بردن زایشگاه. همون جا برای من انژوکت رو وصل کردن بردنم تو اتاق عمل. من برای تزریق داخل کمر خیلی استرس داشتم که ازشون پرسیدم چقدر درد داره، گفتن از گذاشتن آنژوکت کمتر😆 واقعا هم فقط چند ثانیه ورودش رو متوجه میشی همین. اما متاسفانه دارو به من نساخت. از همون لحظه که کم کم سر شدم، اول یک حالت تهوع خیلی شدید بهم دست داد که بهشون گفتم و سریع بهم دارو زدن. بعد هم یک سر درد خیلی شدید که انگار با پتک داشتن می‌کوبیدن تو سرم که وقتی گفتم و چندتا مسکن بهم زدن، تقریبا بقیه مدت عمل رو خیلی منگ بودم. ولی کل عمل بیشتر از ۱۵ ۲۰ دقیقه طول نکشید با اینکه دکترم گفت جفتت افتاد به خونریزی. جالبه من استرس بستن دست هارو هم داشتم ولی اصلا نفهمیدم بستن یا نه😂 دیگه بعد از اینکه بچه ام رو چسبوندن به صورتم و همسرم رو صدا کردن بیاد بند ناف رو ببره، بخیه زدن و فرستادنم ریکاوری. اونجا متاسفانه حالم بد شد و بالا اوردم 😢 دیگه تا بیارنم پایین و تو اتاق ساعت ۱۰ بود
مامان نی نی مامان نی نی ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم :
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه ترسی منو گرفت و شروع کردم به لرزیدن ولی یه خانمی اونجا بود که انگار مسئول آرامش دادن بود . منو بغل کرد و کلی قربون صدقه رفت و باهام حرف زد تا اروم شدم . دکتر خودمم که انگار ارام بخش بود . خیلی مهربون و متعهد بهم آرامش دادن .
خلاصه منو نشوندن و ازم خواستن که بدون حرکت بمونم و همون خانم مسئول آرامش محکم بغلم کرده بود و از کمر بی حسی تزریق کردن . خدا شاهده هیچ دردی نداشت . پس از این مرحله هم گذشتیم . بعد کم کم پاهام گرم شد و کامل بی حس شدم . پرده کشیدن جلو صورت و دستامو به تخت بستن . سوند وصل کردن و
همه چی خیلی سریع گذشت و من هیچی حس نمیکردم . اینکه بعضی ها میگن رد تیغ و اینا را حس میکنن من واقعیت هیچی حس نمیکردم .
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صدای بچمو شنیدم . وای که چقدر شیرین بود . اشکام بند نمیومد و یه بند گریه میکردم . بچه را اوردن جلوم ولی من اونقدر اشک میریختم که چشمام تار شده بود . اخ هنوزم دارم مینویسم باز اشکام جاری شد 🥹
و بعد دکترم شروع کردن به بخیه زدن . و ازم خداحافظی کردن و رفتن . من چیزی از فشار دادن حس نکردم و اینکه کی اینکارو کردن متوجه نشدم . منتظر بودم توی ریکاوری بیان فشار بدن که اونجا هم نیومدن و من از پرستار پرسیدم گفتن توی اتاق عمل انجام دادن و من چون بی حس بودم متوجه نشدم . خلاصه از این مرحله هم گذشتیم .
منو از اتاق عمل بردن توی یه اتاقی و بچه را اوردن و با یه تاپ مخصوص بچه ها گذاشتن روی سینه ام که تماس پوست با پوست برقرار بشه . و بعد رفتم داخل ریکاوری . اونجا بچه ام روی سینه ام بود و من فقط داشتم قربون صدقه اش میرفتم و باهاش حرف میزدم . وای که چقدر حس قشنگی بود.
مامان حسین مامان حسین ۲ ماهگی
پارت4
خلاصه رفتم رو تخت اتاق عمل بیحسیو زدن اصلا درد نداشت بی حسی که تزریق شد در های بهشت به روم باز شد تموم شده بود اون درد ها دراز کشیدم کم کم بی حس شدم یه پرده کشیدن جلو صورتم یه خانوم پرستار کنارم بود همش باهام صحبت میکرد بهم آرامش میداد ..تو ذهن من پنج دقیقه هم نشد که بچمو دراوردن صدای گریشو شنیدم انگار بردن تر تمیزش کردن و بعد اوردن صورتشو گذاشتن رو صورتم ..که نمیتونم اصلا توصیف کنم صورت نرم و کوچولو وای اصلا غیر قابل توصیفه ان شاالله همگی تجربه کنین که تمام سختی هاتون تو یه چشم بهم زدن فراموش میشه..تو ریکاوری کلا خوابیدم فقط متوجه شدم که ماساژ رحمی دادن منو که هیچ حسی نداشت هیچ دردی ..حتا به بچمم شیر دادن متوجه نشدم ..اومدم تو بخش بازم هیچ دردی نبود ساعت2ظهر بچم ب دنیا اومده ..از بعد عمل بگم واقعا سخت نبود شب یکم درد داشتم ولی کاملا قابل تحمل بود ..بعد از اینکه کمکم کردن راه برم برم دستشویی کل دردام رفت ..از راه رفتن میترسیدم اولش سخت بود ولی خیلی کمک میکنه به آدم حتمن راه برید چندین بار .. خلاصه من تا ابد سزارین رو پیشنهاد میدم خیلی عالی و راحت بعد یه هفته هم خودم بخیه مو کشیدم ..ان شاالله همگی نینی هاتونو با سلامتی بغل کنید
مامان جوجه کوچولو 🐣 مامان جوجه کوچولو 🐣 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳ :)
اومدن بهم سوند وصل کردن من خیلی از سوند میترسیدم اما خب یه لحظه سوختم و تموم شد و رفتم تو اتاق عمل
بهم توضیح دادن که چجوری هست و قراره همه چیو حس کنم به جز درد
و روی تخت نشستم و خانمه گفت خودتا شل کن به سمت جلو و شونه هاتو به سمت جلو ول بده و اصلا نترس و خداییشم هیچی حس نکردم و بعد از ۲ دقیقه پاهام گرم و بی حس شدن و دراز کشیدم و یه پرده جلو صورت و شکمم کشیدن
و دوتا خانم اول تا اخر عمل دستامو گرفته بودن و بهم دلداری میدادن و توضیح میدادن که دارن چیکار میکنن و من قشنگ همه چیز و حس میکردم فقط درد نداشتم بعد از چند دقیقه صدای گریه دختر قشنگم اومد و بعد آوردن کنار صورتم که ببینمش و بوش کنم
بعد از یه ربع بردنم ریکاوری که اونجا هم یخورده وقت طول کشید چون یکی از پاهام دیر حس اومد
و تو ریکاوری دوبار ماساژ رحمی شدم که چون بی حس بودم زیاد حس نکردم
اما موقع جابه جا شدن از تخت یکم سختم بود
بعد از چند دقیقه بی حسیام کم کم داشتن میرفتن و دردام شروع شدن اما قابل تحمل بود دوباره اومدن ماساژ رحمی دادن که خیلی درد داشت چون حس میکردم
بعد از چند ساعتم گفتن مایعات بخورم و راه برم که خیلی سختم بود و موقع بیرون آوردن سوند هم یه کوچولو سوختم
و الانم یکم درد دارم اما قابل تحمل هست و خیلی ترسناک نیست
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۱۱ ماهگی
ادامه تحربه سزارین:

دوتا خانم اومدن و یه تخت آوردن کنارم و با یه چیزی که مث تخت بود منو روش گذاشتن و سُر خوردم رو تخت کناری برام پوشک گذاشتن و.. بعد منو بردن ریکاوری
خیلی سردم بود و دندونام از شدت سرما بهم میخورد از پرستار خواستم یه دارویی بهم بزنه یا بهم پتو بده ولی نداد و گفت تو اتاق عمل مخدر زیادی بهت زدن و الان نمیتونیم بازم بهت دارو بدیم
تا روشن شدنه هوا میلرزیدم ساعت 7شیفت پرستارا عوض شد پرستار جدیده اومد چکم کنه دوباره گفتم بنده خدا دوتا پتو آورد و دارو تو سرمم زد و آروم شدم
(از همون موقع دندونام فاصله گرفتن ، لق شدن و درد میکنن منی که کل عمرم یکبار دندون درد نشدم الان دائم فک و دندونام درد دارن اینقد که به هم خوردن و لرزیدم)
از 5ربع تا 8 تو ریکاوری بودم و پرستار بچمو آورد که شیر بدم نمیدونم شیر داشتم یا نه تو حاملگیم که چیزی نبود احتمالا یکم آغوز بوده
تماس گرفتن که ببرنم بخش
پسرمم چسبیده بود به سینه م و ول نمیکرد آخر به زور جداش کردن و بردن
منم بردن تو بخش و به کمک همسرم و پرستار رو تخت بخش گذاشتنم و پوشک و.. عوض کردن و روم ملافه تمیز کشیدن و گفتن هروقت احساس درد کردی این دکمه (پمپ درد)فشار بده
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۴ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان آرن مامان آرن ۱۲ ماهگی
سلام دوستان من زایمان کردم سزارین میخوام بهتون تجربم و بگم چون خودم خیلی دوست داشتم تجربه دیگران بخونم
من ساعت ۶ونیم صبح اومدم بیمارستان پاستور نو دیگه یه سری فرم و....پر کردم ان اس تی و فشارمو گرفت آنژوکت زد به دستم ازمایش خون ازم کرفتن بعد تو همون بخش سوند برام زدن هنوز بی حس نشده بودم ولی واقعا واقعا اصلا حتی یه کوچولو هم درد نداشت اول بتادین ریخت بعد سوند گذاشتن بعد من و کم کم بردن اتاق عمل بهم سرم و دستگاه فشار و ....زدن کلی باهام حرف زدن شوخی کردن تا دکتر اومد امپول بی حسی و زدن واقعا اونم اصلا اصلا درد نداشت تا اینجا انژوکت که بهم زدن دردش از بقیه چیزا بیشتر بود یعنی اونا هیچ دردی نداشتن بعد هم دراز کشیدم پاهام مثل سنگ شده بود کاملا بی حس بودم ولی قشنگ کشش هایی که رو بدنم انجام میشد و خالی شدن شکمم و حس میکردم یذره درد حس میکردم ولی نمیفهمیدم که کجام فقط میگفتم درد دارم😂😊 بعدش دیگه بهم دارو زدن خوابیدم تا تقریبا ساعت ۱۱ و نیم به هوش اومدم تخت اتاق ریکاوری خیلی سنگ بود کمرم درد میگرفت گفتم یه چیز بزارین وسط گودی کمرم که پارچه اوردن تا الان سخت ترین قسمتش این بود من و از تخت ها جابه جا کردن اوردن تا بخش و تینکه شکمم و سه بار فشار دادن اونم درد داشت