زایمان سزارین
.
اومدم بقیشو بگم اره بچه ها برا من آمپول بی حسی رو که زدن دردش از درد رگ گیری خیلی کمتر بود.....
خلاصه تا آمپول رو زدن بهم گفتن که دراز بکشم و اومدن یه پارچه جلوی من آویزون کردن و دست هامو بستن به تخت منم از قبل میدونستم که دست هارو میبندن همون موقع با همین لحن گفتم بابا دست بردارید مگه اسیر گرفتید من از خودتونم😂که اونام خندیدن و گفتن باید انجام بدیم ولی خب ترسی نداره که فک کنید خبریه
من برا محکم کاری ازشون درخواست کردم که خواب آور بهم بزنن که گفتن اول باید بچه به دنیا بیاد و بعد بهت میزنیم چون اکسیژن به بچه کم میشه که منم گفتم اوکیه
خلاصه هی گفتن پاهاتو تکون بده منم تکون میدادم تا کامل بیحس شدم و دیگه نتونستم اونا هم خودشون تست کرده بودن ببینن بیحس هستم یا نه.
ولی بچها اصلا دردی نداری متوجه میشی ولی درد نداره
بچه که بدنیا اومد شروع کردم باهاش حرف زدن و با یه حالت خنده داری به مسئول بیهوشی میگفتم بزن بزن😂😂😂😂
یدفعه یه حس عمیقی که نه خوابی نه بیدار بهم دست داد از بخیه زدن و اینا که چیزی نفهمیدم ولی بچمو تمیزکردن آوردن چسبوندن به صورتم و بعدم پارچه و دستامو بازکردن و گذاشتنم رو اون تخت و بردنم ریکاوری..تو ریکاوری هم فقط من بودم خواب نبودم یکمی حالت خوابالودگی داشتم که دیدم دستام میلرزه اومدن بالا سرم و یه دارو بهم تزریق کردن تا لرزم بهتر شد و پتو کشیدن روم.....

۳ پاسخ

ماساژ شکم،ماساژ رحم اینو بگو اونو کی دادن؟؟سخت بود؟؟؟؟؟

دستارو چرا میبندن؟؟؟؟یا حسین

خواب اور برا چی؟؟ مگه میخواستی بیهوش بشی؟؟
متوجه میشیم ولی درد نداریم؟ منظورت چیو متوجه میشیم؟ یعنی مثلا دکتر میخواد دست به عمل و برش ببره ما متوجه میشیم؟ مگه بیحس نیستیم؟؟

سوال های مرتبط

مامان السای مامان السای روزهای ابتدایی تولد
#تجربه من از زایمان سزارین #پارت شیش
بیحسی زدن و دراز کشیدم اینقدر منتظر صدای بچه بودم که اصلا متوجه نشدم کی دستامو به تخت بستن بعد چند دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من هی میگفتم تورو خدا بچمو بدین ببینم 😂اونا هم هی میگفتن باشه صبر کن میدیم بهت تحمل کن بزار تمیزش کنیم گرمش کنیم میدیم بهت مال خودته 🤣🤣یه کم گرمش کردن آوردن رو صورتم و سینم گذاشتن میخواستم بغلش کنم اونجا متوجه شدم دستامو به تخت بستن و نمیتونم بغلش کنم دخترم تا اومد بغلم آروم شد و محکم بهم چسبیده بود اونم انگاری دلش نمی‌خواست ازم جدا بشه جداش کردن ازم بردن که باز گریه هاش شروع شد ولی از اتاق عمل بردنش بیرون خیلی سر دلمو فشار میدادن و من درد خیلی زیادی داشتم بهشون گفتم بهم خواب آور زدن ولی توی خواب متوجه شدم دوبار بچه مو شیر دادن حس خیلی عجیب و توصیف نشدنی بود ولی نمی‌تونستم بیدار بشم و وقتی با درد زیاد بیدار شدم دیدم تو ریکاوری هستم باز به پرستار ها گفتم درد دارم بهم مسکن زدن ولی بدون اینکه دردی ازم کم بشه بعد چند دقیقه گفتن دست و پاتو تموم بده دیدن میتونم گفتن که میتونم برم بخش همین که از اتاق عمل اومدم بیرون دیدم مامانم و همسرم با یه دسته گل بزرگ جلوی در منتظرم وایسادن خیلی درد داشتم به زور از رو تخت جا به جا کردن ومن فقط میدونستم بگم تورو خدا درد دارم بهشون بگین بهم مسکن بزنن
مامان لوبیا 🌸 مامان لوبیا 🌸 ۱ ماهگی
تجربه سزارین:
من سزارینم اختیاری نبود و اجباری بود بخاطر جفت سرراهی. به من گفتن ۴ و نیم صبح بیمارستان باش که خوب شد واقعا همون زمان رفتم که تونستم اتاق خصوصی بگیرم. تا کارهای پذیرش، تحویل اتاق، رضایتنامه ها و آزمایش ها تموم شه، ساعت شد ۷ که دیگه من رو بردن زایشگاه. همون جا برای من انژوکت رو وصل کردن بردنم تو اتاق عمل. من برای تزریق داخل کمر خیلی استرس داشتم که ازشون پرسیدم چقدر درد داره، گفتن از گذاشتن آنژوکت کمتر😆 واقعا هم فقط چند ثانیه ورودش رو متوجه میشی همین. اما متاسفانه دارو به من نساخت. از همون لحظه که کم کم سر شدم، اول یک حالت تهوع خیلی شدید بهم دست داد که بهشون گفتم و سریع بهم دارو زدن. بعد هم یک سر درد خیلی شدید که انگار با پتک داشتن می‌کوبیدن تو سرم که وقتی گفتم و چندتا مسکن بهم زدن، تقریبا بقیه مدت عمل رو خیلی منگ بودم. ولی کل عمل بیشتر از ۱۵ ۲۰ دقیقه طول نکشید با اینکه دکترم گفت جفتت افتاد به خونریزی. جالبه من استرس بستن دست هارو هم داشتم ولی اصلا نفهمیدم بستن یا نه😂 دیگه بعد از اینکه بچه ام رو چسبوندن به صورتم و همسرم رو صدا کردن بیاد بند ناف رو ببره، بخیه زدن و فرستادنم ریکاوری. اونجا متاسفانه حالم بد شد و بالا اوردم 😢 دیگه تا بیارنم پایین و تو اتاق ساعت ۱۰ بود
مامان پناه خانوم مامان پناه خانوم ۷ ماهگی
خب بریم پارت ۳
پارت ۳)نشسته بودم رو تخت که دکترم اومد و گفت وضیتت بهم گفتن بعد حالمو پرسید که گفتم فقط لرز دارم الان گفت باش بعد بی حسی آوردن بزنن که گفتن شونه هاتو شل کن و تکون نخور دردش مثل زدن سرم میمونه زیاد درد نداشت بعد اینکه زدن گفتن سریع دراز بکش و بعد پرسیدن که پاهام داغ شده که گفتم بله بعد یع پارچه جلو چشام کشیدن و شکمم رو بتادین میزدن حسی نذاشتم نع دردی نع چیزی فقط لرز داشتم که دستامو بستن تا نلرزم و بعد تلاش کردم بچه رو در آوردن که زیاد نکشید ۱۵ دقیقه جمعا طول کشید وقتی جفتو خارج کردن من چون ضربان قلبم بالا بود نتونستم نفس بکشم و سریع بهم اکسیژن وصل کردن و گفتن عمیق نفس بکش که اونقدر محکم نفس کشیدم درد کرد چونه ام بعدش بچمو آوردن گذاشتن کنار صورتم اونقدر اشک ریختم نمی‌دونم از خوشحالی بود یا از چی والی حس اون لحظه واقعا برام بهشت بود ساعت ۷:۳۰صب دخترم به دنیا اومد بعدحین اون زمان بخیه و فلان اینارو کردن و منو راهی ریکاوری کردن که کلا فقط لرز داشتم بعد یع ساعت از ریکاوری بردن بخش زایمان های پر خطر چون اورژانسی بودم بچمو آوردن بابا و مامانم و برادرم و شوهرم و مادر شوهرم همشون بچهرو دیدن و خلاصه خوشحال اون لحظه بعدش که بی حسی از بین رفت بع نیم ساعتی درد داشتم دردش انگار یه پریود خیلی خیلی شدید داری همینقدر و اینکه قابل تحمل بود بعد اینکه مسکن زدن دردم کمتر شد و چیزی اذیتم نکرد فقط خیلی تشنم بود و گشنه بودم که گفتن ۸ ساعت بعد شروع کن اول آب کامپوت یا آبمیوه بخور بعد گفتن میتونی تا اون موقع آدامس نعنایی بخوری
و من شروع کردم به آدمس جویدن تا ۸ ساعت بشه بقیه پارت بعدی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
مامان هانا مامان هانا ۷ ماهگی
سلام به همه من شنبه زایمان کردم بخاطر نشتی شدید کیسه آب🥹
اومدم راجب سزارین بگم
اول اینکه عطسه کردم احساس کردم خیس شدم نگاه کردم دیدم اندازه یه کف دست اب ترشح شده ازم
رفتم بیمارستان دکترم گفت بستری کنن تا صبح بیاد که بستری شدم
۶صبح دکتر اومد منم بهم اومدن سوند وسرم وصل کردن که هیچ‌کدوم درد خاصی نداشت در حد ثانیه تا میاد درد بگیره تموم شده
بعدش منو بردن برای زایمان اونجا اطلاعات پرسیدن بردن اتاق عمل
دکتر بیهوشی گفت بیهوشی یا بی حسی از کمر که خب من بی حسی از کمر انتخاب کردم
تا دکتر لباس عمل بپوشه بی حسی رو زدن که اصلا درد نداشت به‌نظر من سوند دردش از امپول بی حسی بیشتر بود ولی خب من از استرس میلرزیدم نهایتا دیدم درد نداره کمرمو شل کردم راحت تر شد
در عرض چندثانیه تمام پاهام وشکمم بی حس شد کاملا نمیتونستم تکون بدم بعدم منو خوابوندن دستامو بستن یه پرده جلوم کشیدن دکتر شروع کرد
من متوجه میشدم که دکتر داره برش میزنه ولی هیچ دردی نداشتم که کم کم همونم متوجه نشدم
بعدش همش تو حالت گیجی بودم حالت تهوع وتپش قلب داشتم که بهشون گفتم دارو زدن خوب شدم یکم بعد نی نی رو گذاشتن رو صورتم 🥺♥️
بعدشم که بخیه واین‌کارا وخوابم بردمنم رفتم ریکاوری
توی ریکاوری بچه رو اوردن ماما بهش شیر داد منم گیج بودم یکم
بعدم رفتیم اتاق که خب دردام شروع شد مسکن زدن اروم شدم
مامان آیاز🧿🩵🍼🫶🏻 مامان آیاز🧿🩵🍼🫶🏻 ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت پنجم 🩷

دستای دکتر تا آرنج تو شکمم بود اینو از انعکاس روی دیوارای اتاق عمل میدیدم
و بالاخره صدای گریه پسرم اومد
و من یه جوری زدم زیر گریه که صدام اتاقو برداشته بود
پسرمو آوردن و صورتشو چسبوندن به صورتم
هیییییچ حسی قشنگ تر از این حس تو جهان نمیتونه باشه
و حالا پسرم گریه میکرد و منم پا به پاش
خانوم فیلمبردار هم داشت ازمون عکس و فیلم میگرفت
دکترا هم شروع کردن به بخیه زدن
چند دقیقه دیگه پرده رو از جلوم کشیدن و گفتن تموم شدی
بخیه هامو لیزری زده دکترم و فقط یه خط باریک دیده میشه که جای اونم بهد چند ماه کامل حذف میشه

دونفر آقا اومدن و بدنمو تمیز کردن و یه تخت اوردن کنارم تا بلندم کنن و بذارن رو اون
یه لحظه سرمو اوردم بالا تا جای بخیه رو‌ببینم
یهو دیدم یه پام دست یکی و پای دیگم دست یه نفر دیگس
واقعا فشارم افتاد اون لحظه
فکر کن پاهاتو حس نمیکنی و یهو میبینی پاهات تو دست دو نفر دیگس
انکار پاهاتو بریدن که حسشون نمیکنی

سریع منو انداختن رو اون تخت دیگه و یه پتو کشیدن روم بردن اتاق ریکاوری
تو اتاق ریکاوری دونفر دیگه هم بودن که زایمان کرده بودن و دوتا پیرمرد که چشمشون پانسمان داشت
بدنمو لرز برداشته بود کم کم بهتر شدم
تو اتاق ریکاوری اهنگ گذاشته بودن و فضا خییییلی خوب بود حدود یه ساعت اونجا بودم که خوابیدم
بادرد بیدار شدم و صدا زدم که درد دارم اومدن زود به سرمم یه چیزی زدن و دردم همون لحظه تموم شد
مامان برهان💙 مامان برهان💙 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳

بعد از اینکه بچه رو بیرون آوردن اومدن جفت رو بیرون بیارن و رحمم رو جا بندازن ولی جفت میخوان بیارن بیرون زیاد درد احساس نمیکنی حالت یه سوزش بهت دست میده که زود تموم میشه خلاصه که جفت مارو کشیدن بیرون و دست های مبارکشون رو تا آرنج کردن تو بدن ما تا اگه لخته خونی چیزی جا مونده در بیارن یکی پس از دیگری میومدن و هی دست می‌کردن خدا برای هیچ بنده ایی همچین چیزی نیاره خیلی خیلی عذاب کشیدم درد زایمان یکطرف درد رحم جا انداختن که هی فشار میدن به شکم و دست میکنن تو رحمم یکطرف خلاصه با هزار درد بدبختی که کشیدم پرستارا بهم گفتن که تموم شد میخواییم بخیه بزنیم منم خوشحال از اینکه دیگه قرار نیست کسی دستمالیم کنه و شکمم فشار بده ولی ای دل غافل که چه اتفاقات بدتری قراره سرم بیاد بخیه زدن رو شروع کردن نه بی حسی زدن نه چیزی قشنگ درد بخیه جیگرمو میسوزوند بچمو آوردن گذاشتن تو بغلم که مثلا دردشو تحمل کنم و یادم بره اما اینقدر دردناک بود که نمیتونستم حتی بچمو نگه دارم حتی از بچه خودمم بدم میومد میگفتم بخاطر این اینجوری شدم ببریدش نمیخوام ببینمش با هزار سختی بخیه زدن هم تموم شد اومدن دوباره سه چهار نفری افتادن رو شکمم هی فشار میدادن ببینن خونریزی دارم یا نه دیدن انگار خونش یکم زیاده رفتن به ماما گفتن اومد
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۸ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین
ساعت پنج صبح رفتیم بیمارستان بستری شدم ۳۸ هفته ودو روز
رفتم زایشگاه اومدن سرم وصل کردن بعدش هم سوند
خودمو شل گرفتم که اذیت نشم یکم سوزش داشتم که تا یه رب اوکی شد
تقریبا ساعتای هشت اومدن بردنم سمت اتاق عمل
من خیلی دوست داشتم بیحس بشم که لذت ببرم از هر لحظه وبدنیا اودن پسرمو ببینم خودمم به دکتر بیهوشی گفتم بیحس میخوام
چند دقیقه بعدش دکتر بیهوشی امپول رو زد ب کمرم که دردش قابل تحمل بود بعدش گفت بخواب
خوابیدم دکترم اومد بالاسرم با قیچی یه نیشگون از شکمم گرفت که گفتم حس پارم هنوز
چقد دقیقه بعد دوباره دکتر گفت انگشتاتو تکون بده منم پامو میاوردم بالا اصلا بیحس نشد
هر چقدر صبر کردن بیحس نمیشد منم هی میگفتم منو بیهوش نکنین ها😆
دکتر بیهوشی ماسک اورد که دوباره گفتم بیهوشم نکنی گفت نه اکسژنه
که بعد اون دیگه هیچی نفهمیدم بیدار که شدم فقط درد داشتم
ده دقیقه درد شدید داشتم که سریع برام مسکن زدن وعالی بود تمام دردم رفت بعدم بچمو اوردن که کلا هیچ دردی حس نمیکردم
دوسه بار تو ریکاوری شکممو فشار دادن دردم میومد ولی در حد یک دقیقه
کلا سزارین عالی بود درد شدید من تو ریکاوری بود که اونم ده دقیقه بود مسکن زدن اروم شدم
شیاف هم فقط یبار تو بخش برام زدن بعدش خودم میگفتم لازم ندارم
من فکر میکنم خود آدم باید دهنشو اماده کنه بدون استرس فقط لذت ببره
مامان ابوالفضلم💙 مامان ابوالفضلم💙 روزهای ابتدایی تولد
#پارت ۲
بعد همسرم دیدم که تا پشت اتاق عمل راهیم کرد که استرسم خیلیی کم شدم رسیدیم به یه جا که چند تا اتاق داشت و یه راه روی دراز از ویلچر گفتن که پیاده شم و آروم دراز بکشم روی تخت سوند هم دستم بود کل هواسم به اون بود😂
یه مرد تختم رو کشوند برد اتاق عمل یه اتاق کوچیک بود با لامپهای بزرررگ اونجام استرس گرفتم که اگه برقا بره چی 🥴😂
بعد تخت هارو چسبود به هم گفت که آروم کمرم رو بلند کنم برم روی اون یکی تخت یعنی تخت اتاق عمل یه تخت باریک و بلند بود با یه زیر سری سفت مشکی بعد چند لحظه که کیسه سوند رو سفت گرفته بود از استرس انگار قرار بود بدزدن🙂😂
دکتر بیهوشی اومد همه مهریون و خوش رو سلام احوالپرسی کردیم من همش میترسیدم موقع آمپول زدن بترسم آمپول دوباره بهم بزنن ولی یه پرستار خیلی مهربونه داریم داد گفت هر موقع درد اومد فقط دست منو فشار بده آمپول رو به کمرم زدن اصلا درد نداشت فقط موقع زدن حس می‌کنی یه چیز ده کیلویی رو محکم چسبوندن به کمرت اندازه یههه کوچولو که حتی شاید حس هم نکنی میسوزه ولی اون لحظه انقد استرس داری که اصلا متوجه ش نمیشی
مامان حامی مامان حامی ۱۰ ماهگی
پارت ۳ زلیمان
خلاصه دوتا دانشجو نابلد اومدن سوند بزارن منم از درد نمیتونستم دراز بکشم ایناهم هی میکردن تو در میاوردن تا اینکه سرشون داد زدم و نزاشتم ادامه بدن تا یه ماما اوند انجام داد سوند درد زیادی نداره ولی چون من خیلی درد داشتم برام عذاب اور بود...خلاصه گذاشتنم رو تخت و صدای داد من بود که کل بیمارستان و گرفته بود ماما ها بهم میگفتن خدا رحمش کنه رحمش داره میترکه...و بردنم اتاق عمل رو تخت عمل نشستم خم شدم که امپول بی حسی بزنه تا خم شدم کیسه ابم ترکید و خون اب بود که همینجور میرفت منم لرز کردم فشارمو گرفتن ۱۷ بود امپول بی حسی اصلا اصلا درد نداشت هیچی متوجه نشدم دراز کشیدم پاهام یخ کردن ولی هنوز هم تکون میدادمشون هم حس میکردم بتادین زدن و پرده رو کشیدن من میگفتم خانم من حس دارم هنوزا گف صبر میکنم یهو یکی از پرسنل اتاق عمل گف دکتر بچه داره از دست میره که تیغو کشید... همه ی دردشو فهمیدم جیغم رفت هوا درد وحشتناکی بود که دکتر گفت مخدر بزنین تا زدن من دیگه خوابم برد بیدار شدم داشتن ماساژ رحمی میدادن تو اتاق عمل و من گفتم بچم کجاست گفتن توی کانال زایمان گیر کرده بوده و اصلا تنفسش خوب نیست دیگه بردیمش دستگاه و تو ی ریکاوری هم شکممو ماساژ داد با اینکه بی حس بود پاهام خیلی دردم گرفت و بردنم بخش تا شب هی شیاف و مسکن زدن که دردام قابل تحمل بود تا امروز ساعت ۱۰ که گفتن راه برو خیلی سخت بود ولی به خاطر بچم بلند شدم و راه رفتم و رفتم شیر دوشیدم فقط ۲ سیسی شد کل شیرم بردم برا بچم دیدمش ولی هنوز حس نمیکنم که مال منه ....خلاصه اگه برمیگشتم عقب فقط فقط سزارین رو انتخاب میکذدم چون دردای بعدش با مسکن قابل تحمله ولی زایمان طبیعی خیلی سخته خیلی....