۲ پاسخ

خب بعد چی شد چند هفته بودی؟

عزیزم دکترت کی بود پمپ درد گرفته بودی؟

سوال های مرتبط

مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۴ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۳ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم
مامان هانا مامان هانا روزهای ابتدایی تولد
پارت مارت نداریم 😂همین خلاصه میکنم یکی می‌نویسم.بالاخره اون شب صب شد من نتونستم بخوابم بلند شدیم آماده شدیم رفتیم بیمارستان .رسیدیم رفتیم بخش بستری کارها رو بکنیم گفتن تخت نیست باید بشینیم منتظر باشیم چن ساعت نشستیم منتظر شدیم دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم گشنه بودم .گفتم بهشون گفتم خانوم برو یه چیزی بخور ۱۲به بعد دیگه چیزی نخور ممکنه عمل شب باشه .منم رفتم یه چایی وباخرما بیسکوییت اب خوردم اومدیم.دیگه کلافه شده بودم.صدام کردن فرستادن بلاخره بلوک زایمان .دوتومن گرفتن پک زایمان گرفتن با اینکه همه چی خودم برده بودم تو بخش بودم اومدن انژیوکت اینا وصل کردن سرم اینا زدن تا شب هشت نیم اومدن بردن اتاق عمل ۹اتاق عمل بودم .من تا رسیدم اتاق عمل ضربان قلبم بالا رفت ترسیدم با اینکه یه بار تجربه کرده بودم .یه خانومی بود داشت وسیله اینا میزاشت اتاق عمل گفتم خانوم توروخدا بگو سوند بعد بیحسی بزنن اونم خداخیرش بده بهشون گفت اونا هم قبول کردن روتخت دراز کشیدم نور اینا رو درس کردن آمپول اینا آماده کردن هعی بهم گفتن چته چرا انقد ضربان قلبت بالاس من هعی نفس عمیق کشیدم نشستم وقت آمپول بیحسی شد گفتن خودتو شل کن زدن زیاد درد نداشت دراز کشیدم زود سوند وصل کردن شروع کردن عمل بعد چن دقیقه دقیقه صدا دخترم اومد درش آوردن .یهو شنیدم یه چیزایی میگن جلو خون ریزی نمی‌تونستن بگیرن .هول کرده بودن .زود یه آمپول زدن به شونک رفتن دوتا قرص آوردن گذاشتن زیر زبونم .شروع کردن ادامه کار .دخترمو آوردن یه بار دیدنش بردن .کارشون تموم شد بردن ریکاوری .تو ریکاوری بچه آوردن گذاشتن روسینم شیر بدم .بعد بردن .من دوساعت لرزیدم آوردن بخاری وصل کردن یه لوله گذاشتن روشکمم تا ۱۲لرزیدم
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان سزارین
.
اومدم بقیشو بگم اره بچه ها برا من آمپول بی حسی رو که زدن دردش از درد رگ گیری خیلی کمتر بود.....
خلاصه تا آمپول رو زدن بهم گفتن که دراز بکشم و اومدن یه پارچه جلوی من آویزون کردن و دست هامو بستن به تخت منم از قبل میدونستم که دست هارو میبندن همون موقع با همین لحن گفتم بابا دست بردارید مگه اسیر گرفتید من از خودتونم😂که اونام خندیدن و گفتن باید انجام بدیم ولی خب ترسی نداره که فک کنید خبریه
من برا محکم کاری ازشون درخواست کردم که خواب آور بهم بزنن که گفتن اول باید بچه به دنیا بیاد و بعد بهت میزنیم چون اکسیژن به بچه کم میشه که منم گفتم اوکیه
خلاصه هی گفتن پاهاتو تکون بده منم تکون میدادم تا کامل بیحس شدم و دیگه نتونستم اونا هم خودشون تست کرده بودن ببینن بیحس هستم یا نه.
ولی بچها اصلا دردی نداری متوجه میشی ولی درد نداره
بچه که بدنیا اومد شروع کردم باهاش حرف زدن و با یه حالت خنده داری به مسئول بیهوشی میگفتم بزن بزن😂😂😂😂
یدفعه یه حس عمیقی که نه خوابی نه بیدار بهم دست داد از بخیه زدن و اینا که چیزی نفهمیدم ولی بچمو تمیزکردن آوردن چسبوندن به صورتم و بعدم پارچه و دستامو بازکردن و گذاشتنم رو اون تخت و بردنم ریکاوری..تو ریکاوری هم فقط من بودم خواب نبودم یکمی حالت خوابالودگی داشتم که دیدم دستام میلرزه اومدن بالا سرم و یه دارو بهم تزریق کردن تا لرزم بهتر شد و پتو کشیدن روم.....
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۳ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت چهارم)
تقریبا داشت گریه‌م می‌گرفت ولی میدونستم چاره دیگه ای ندارم چون عمل‌م اورژانسی بود و فرصت هیچ کاری نبود. بازم خدا رو شکر چون موبایل همراهم بود تونسته بودم قبل از عمل همسرم رو با خبر کنم.
روی تخت دراز کشیدم و دستگاه های ثبت علائم حیاتی رو بهم وصل کردن.. بعدشم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم تا کمرم رو با بتادین شستشو بدن و بعد آمپول رو بزنن. آمپول رو که فرو کرد داخل خیلیییی دردم اومد😫 و یه لحظه تکون خوردم. دکتر گفت کمرم رو صاف کنم و اصلا تکون نخورم وگرنه کار خراب میشه. استرس زیادی داشتم و خیلی لحظات سختی بود، چندین بار آمپول رو داخل کمرم فرو کرد و تکون داد تا بالاخره جای درستش رو پیدا کرد و آمپول رو تزریق کرد. بعد هم بلافاصله با یه حرکت سریع من رو خوابوندن. پاهام داشت داغ میشد و حس عجیبی داشت. برام توضیح دادن که اول داغ میشه بعد کم کم بی‌حس میشه
چند لحظه که گذشت گفتن پات رو بیار بالا... ولی من هر کاری کردم نتونستم. گفتم نمیتونم. پاهام کامل بی‌حس شده بود. بعدش هم شکمم رو با بتادین کامل خیس کردن و کم کم شکمم هم تا قفسه سینه بی‌حس شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی سردم نبود
حالت تهوع و درد معده‌ی خیلی بدی اومد سراغم
ادامه دارد...
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱ سالگی
#پارت دهم .توی مسیر اتاق عمل بابتمو مامانم امدن و بهم گفتن نگرلن نباش پسرم اشک میریخت و خواهرام صلوات میدادن و شوهرم باهام تا دم در اتاق عمل امد اونجا سرمو بوسید و من رفتم داخل و بعد کلی سوال و نوشتن جوابا و کلی از این تخت به اون تخت منو بردن رو تخت عمل و دکتر بیهوشی یا لبخند امد و کلی یربه سرم گذاشت و منو خم کردن و امپولو به نخام زدن و گفتن نگران نباش الان پاهات گرم میشه و من حس کردم پاهام دارن سر میشن یهو یه فشاری از نوک پام تا قفسه سینه ام حس کردم یه حس خیلی بد تنگی نفس بهم دست داد و حس کردم دارن از پاهام منو سمت بالا می کشن و بعد پارچه سبز رنگو جلوم زدن و منکه فقط می خواستم سلامت بودن بچه هامو بفهم با نفسای عمیق خودمو اروم کردم دکترم با دستیاراش امدن و دکترم با مهربونیش ارومم کرد و دستیارش کنارم ومند و دکتر بهم گفت نترسیا می خوام فقط معاینت کنم و عمل رو شروع نمی کنم ولی چند دقیقه بعد صدای پسرمو شنیدم و فهمیدم که شکممو بریدن و بچه رو در اوردن پسرمو اوردن کنار صورتم و بوسیدمش و بعد دیدم باز شروع کردن به کشیدن و اینبار دکخترمو در اوردن ولی اون ساکت بود ترسیده بودم ولی بعد از دن به پاش صدهی گریه اش امد دخترمم اوردن و بوسیدمش و دکتر بهم گفت یکم بخواب ولی من اصلا خوابم نمی امد و اونا منو بخیه زدن و دوختن و پرستارا بچه هدرو بردن که لباس ببوشونن
مامان فسقل🐣 مامان فسقل🐣 ۹ ماهگی
پارت۲
بلاخره اون شب رفتم بیمارستانو ازمایش دادم اورژانسی و ان اس تی گرفتن ک همه چی اوکی بود و فشارم ۱۴_۱۵بود اومدم خونه
اون ۲هفته باقیمونده رو هم با هربدبختی بود فشارمو کنترل کردم و گذشت تا عصر ۲۴اذر ک باید برا تشکیل پرونده میرفتم و نوبت عملمم صبح ۳شنبه ۲۵ بود.
اونجا ک رفتم ازم ازمایش گرفتن ان اس تی گرفتن و کلی فرم و اینا پر کردیم با همسرم فشارمم گرفتن ۱۲ بود دیگه اومدیم خونه و قرارشد صبح ۳شنبه ساعت ۵ونیم بیمارستان باشیم برای مشاوره قلب
رفتیم اونجا و آنژیوکت بهم زدن و گفتن لباستم عوض کن و رو تخت اماده باش تا دکتر قلب بیاد. دکتر قلب اومد و اکوقلب گرفت فشارمو چک کردن ۱۴بود یه امپول بهم زدن فشارم شد ۱۲ دکتره گف باید بعد عمل بری سی سی یو تو از اون دسته از مریضایی هستی ک بعد عمل فشارت بالا میزنه منم گرخیدم و هرچی گفتم میشه منو اونجا نبرین بچم چی میشه و فلان گفتن نه باید بری بچتم برات میاریم. هیچی دیگه پاشدم رفتم طبقه بالا ک برم برای عمل اونجا تو اتاق عمل فشارمو گرفتن شد ۱۸ اینقد ک هول کردم و ترسیدم. خلاصه یه خورده سعی کردم اروم باشم خونسرد رفتار کردم کم کم فشارم شد ۱۷ شد ۱۶ دیگه دکترم اومد رفتم توی اتاق مخصوص عمل اونجا گفتن اول دراز بکش ک سوند وصل کردن بعد گفتن حالا بشین و من تمام بدنم یخ کرده بود خنک بود اونجا. نشستم دکتر بیهوشی اومد گفت خودتو شل بگیر سرتو خم کن دستاتو بزار رو زانوهات نفس عمیق بکش منم انجام دادم و خداروشکر درد انچنانی نداشت خیلی راحت بود ب اندازه امپولی ک واسه دندون میزنی همونقد درد کوچولو داشت. دیگه دراز بکش تند تند بهم سرم زدن بتادین زدن رو کل شکم و پاها. دستگاه رو وصل کردن و پاهام کم کم شروع کرد ب داغ شدن و سر شدن
ادامه داره....
مامان آلاء🎀 مامان آلاء🎀 ۱۳ ماهگی
#تجربه_زایمان_سزارین_بیمارستان_انصاری
من روز۳۱تیر زایمانم بود امیدوارم این تجربه به دردتون بخوره
صبح ساعت۶:۳۰ بود که رسیدم بیمارستان اونجا گفتن برو طبقه۲ رفتم تا همسرم پایین کارای اداری بستریمو انجام بده به من یه پک لباس دادن گفتن همه ی لباساتو تعویض کن بعد رفتم قسمتی که چندتا تخت بود اومدن چندتا سوال و اینا پرسیدن آخرین آزمایشامو ان تی و آنومالی اینا رو ازم خواستن که بهشون دادم یه چندتا سوال در مورد مشخصات و اینام پرسیدن ؛بعد یه دستگاهی اومدن روی شکمم وصل کردن برای چک وضعیت ضربان جنین حدود یه رب یا نیم ساعت وصل بود به شکمم بعد یه خانومی اومد وضعیت شیو و تمیز بودن ناحیه جراحی رو چک کرد من چون از دکترم خواسته بودم تو نامه بنویسه سوندگزاری بعد بی حسی برا منو دیگه انجام ندادن ولی برای تخت بغلیمو همونجا سوندگذاشتن بهم یه سرمم وصل کردن ؛فقط من یه خورده فشارم افتاد اونجا چون شب قبلش شام درست حسابی نخورده بودم یه خورده هم استرس داشتمیه خانومی هم داشت تو یه قسمت دیگه طبیعی زایمان میکرد خیلی سروصدا داشت مضطربم کرد که زود اومدن برام اکسیژن گزاشتن وچکم میکردن فشارم رو که بعد چنددقیقه بهتر شدم ؛دیگه تا حدود ساعت۹ اینا که دکترم اومد بعد با ویلچر و سرمی که بهم وصل کرده بودن با پرستار رفتیم طبقه اول قسمت اتاق عمل ها که منو تحویل بدن به اونجا….
پارت بعدی رو یه تاپیک دیگه میزارم 🌸